فرهنگی

در پاسخ به فراخوان اولکامیز

بهترین کتاب هایی که خوانده ام

پایگاه خبری اولکامیز – نعیمه میرزاعلی بانوی فرهیخته و اهل قلم ترکمن در پاسخ به فراخوان سایت اولکامیز در خصوص معرفی بهترین کتاب هایی که خوانده اید، این مطلب پرپیمان را ارسال نمود که در پی می آید:

مقدمه :

نوشتن در مورد ارزش کتاب و کتابخوانی بحثی است کاملا تکراری که قدمتی به درازای پیدایش خود کتاب دارد. هر شخصی به خوبی می داند افرادی که کتاب میخوانند برتریهایی نسبت به افراد عادی دارد. شاید اگر کسی حتی یکبار در خواندن کتابی غرق نشود، هیچگاه نتواند لذت مطالعه را درک کند.

”کاش سواد داشتی اجه جان ، شاید آن وقت میتوانستی درک کنی که چرا شبها با نور شمع کتاب میخوانم”.
جمله ای که همیشه با حسرت به مادر بزرگم می گفتم.

اینک چند کتاب از بهترین هایی که خوانده ام را به شرح ذیل معرفی می کنم :

کتاب اول – طاعون
نویسنده : البرکامو
مترجم : اقدس یغمایی

شهری در گیر شیوع طاعون می شود و جماعتی در برابرش جبهه می گیرند. مثل شروع یک جنگ در یک منطقه که می تواند در کمترین زمان باعث نابودی یک تمدن چند هزار ساله شود. شهر در تصرف طاعون از روال عادی خارج می شود و مردم برای حفظ جانشان در جان پناه های خانگی حبس و یکی بعد از دیگری تلف می شوند.

در این میان افرادی بر علیه جو حاکم قیام می کنند و هر کس با استفاده از سلاح خود به جنگ طاعون می رود. دکتر ریو پزشک متعهد با علم پزشکی، پانلوی کشیش با موعظه و دلداری به مردم وحشت زده ، تارو مرد خستگی ناپذیر که به واسطه ی این بحران دوستی عمیقی با دکتر ریو شکل می دهد و رامبر با عضویت در گروه امداد و غلبه بر احساسش که برای دیدار دوست و معبودش بی تابش کرده بود.

مبارزه شروع می شود اما حریف قدرتمند است آنچنان که با افزایش مردگان دکتر ریو گسستگی رابطه ی خدای خاموش و انسان دردمند را امری طبیعی می داند و عزم انسان را برای بقا بدون استمداد از خدا را قابل قبول. قدرت مطلق خدا را زیر سوال می برد و اعتقاد دارد در صورت وجود چنین قدرتی حاضر است از مداوای بیماران دست بکشد و اینکار را به خدا واگذارد. اما پانلوی کشیش با دعوت از مردم به کلیسا به آنان یادآوری می کند که طاعون نتیجه ی گناهان خود مردم است و راه غلبه بر آن عبادت است.

با این این وجود و با تمام اعتقادات و عباداتش خود پانلو طعمه ی طاعون می شود.
.با طولانی شدن زمان بیماری و نداشتن ارتباط با دنیای خارج مردم نیز به یک نوع بدبینی توام با دلمردگی مبتلا می شوند. فاصله بیشتر و اعتمادها کمتر می شود. مکانهای عمومی خلوت و یا دیگر جاذبه ای ندارد.

سینماها فیلم های تکراری اکران می کنند و وسایل نقلیه ی عمومی به نعش کشهایی تبدیل شده که هر روز با گذر از میان شهر به سمت کوره های جسد سوزی، مرگ و نابودی را به مردم یاد آوری می کند. شبح مرگ شهر مرطوب و سربی رنگ اران را در آغوش میفشارد آنچنان باشدت که اشخاصی تنها راه نجات را فرار از آن می دانند.

کامو با زیباترین توصیفها فضای گرم اران را با موشهای مرده و بادهای گرم به تصویر می کشد شهری خالی از گل و گیاه با بادهایی سوزان . گویی این شهر ساخته شده برای پرورش موش و آدمهایی مفلوک با خیارکهایی برجسته در زیر پوستشان.

در طاعون کامو قهرمان و یا ابر انسانی وجود ندارد و شخصیت ها هر کدام در اصرار در حرفه ی خود قهرمان هستند با این حال گاه همین قهرمانان در بطن تمدن احساس تنهایی، پوچی و ناتوانی می کنند. وسعت شهر و یا کثرت اشخاص هیچ نقشی در مداوای روح های بلاتکلیف و دردمند ندارد.

مبارزه برای بقا خسته کننده می شود و انسان متمدن در برابر بلای طبیعت سرخم می کند. با تزریق واکسن جدید بیماری کم کم عقب می نشیند و بار دیگر زندگی جریان می یابد موشهای خونین دندان ناپدید می شوند و به پناهگاهای خود می خزند تا شاید زمانی دیگر شهری دیگر را به زانو در آورند.

کتاب دوم – حرامزاده ی استانبول
نویسنده : الیف شافاک
مترجم: گلناز غبرایی

داستان با تصویر هوای بارانی و خیابانهای شلوغ و گل الود شهر شروع می شود و شتاب دختری پریشان احوال برای رسیدن به قرار ی که می تواند مهمترین تصمیم زندگیش باشد . دختری با دامن کوتاه و کفشی پاشنه بلند با حلقه ای بر بینی که معمولا معرف دختران هرزه و خیابانی است.

سلیها کازانچی دختر دامن پوش کوتاه ، روح سرکشی است که تحمیل و تبدیل شدن به مجسمه ی صداقت را بر نمی تابد او یک مرتد است، یک خدا ناباور که در برا بر ارزشهای اخلاقی عصیان می کند و به قول خودش در برابر سلطه ی عادی شدن از خود دفاع می کند.

برخلاف سه خواهر بزرگترش که توالی زمان روی رشد شخصیتی هر کدامشان به نوعی مشهود است ، سلیها تابوهای اجتماعی را نادیده می گیرد و با ولنگاری و دریده خویی سعی در فراموشی گذشته ی تلخش دارد گرچه می داند ایینه ی تمام نمای دختر حرامزاده اش آسیا است که او را خاله صدا میزند .

آسیا دختر حرامزاده ای سلیها هم از بی هویتی خود رنج می برد . برخلاف تمام فرزندان، او مجبور است مادرش را خاله صدا کند و کسی هم کوچکترین نشانی از پدر در اختیارش نمی گذارد. آرمانوش دختر ارمنی آمریکایی تبار و دختر خوانده ی مصطفی تنها پسر خانواده ی کازانچی، برای یافتن حقیقتی مبهم به استانبول می اید. شهری که اجداد ارمنی اش در انجا کشته و یا رانده شده اند.

نویسنده نسل کشی ارامنه را بدون جانبداری از دولت ویا ملت خود به صراحت بیان می کند. مردمی که در ظاهر برابر با تورکها اما در اصل از حقوق انسانی و شهروندی خود معاف بودند و گواه آن اعزام مردان ارمنی به سربازی و سپس سوء استفاده از آنان در کارهای سخت و طاقت فرساست .

ارمانوش و آسیا با دو فرهنگ و جعرافیای متفاوت هر دو در پی کشف گذشته و هویت خویش هستند. آسیا ی مسلمان سردرگم در رسیدن به هویت خود، در دام فساد غوطه میخورد و آرمانوش بدون تعصبات نژادی تنها بدنبال حقیقتی است که توسط دوستان مجازی ترک ستیز ارمنی اش دیکته می شود.

آرمانوش و آسیا هر دو برای یافتن هویت خود تلاش می کنند.گذشته ای که بزرگترها تمایل چندانی در کنکاش و یاد اوری ان ندارند و اعتقاد دارند گذشته با تمام زیبایی و یا پلیدی هایش ، متعلق به ادمهای همان دوره است و هیچ پیوندی با ادمهای این دوره ندارد.

با بازگشت مصطفی تنها مرد خانواده کازانچی از آمریکا به استانبول، حقیقتی کریه افشا می شود. صحنه های تلخی روان سلیها را عذاب می دهد بر خلاف خواهرانش که بی تاب دیدار برادر بعد ۲۰ سال هستند، سلیها گرفتار در برزخی است که تنها خواهر بزرگش می تواند آن را حس کند.

مصطفی سر افکنده و خجول است. ساکت و سر به زیر و در جدالی سهمگین با وجدان خود. در نصف شبی تاریک و ساکت ظرف مسموم دسر مورد علاقه اش را از دست خواهر بزرگش که توسط جن پی به اسرارش برده می پذیرد و چون جام شوکران سر می کشد و به عذاب وجدان چندین ساله اش پایان می دهد.

الیف شافاک با طرح تجاوز سلیها توسط برادر منزوی و بیمارجنسی اش مصطفی،خط بطلانی می کشد به شعار مسلمانان که ادعا دارند بی نقص ترین انسانها هستند و اینکه هر انسانی با توجه به بستر نامناسب پرورشی می تواند ، در شرایط خاص تسلیم نفس خویش شود.

کتاب سوم – قلعه ی حیوانات
نویسنده : جورج اورول
مترجم : امیر امیر شاهی

قلعه ی حیوانات رمانی است تمثیلی که جرج اورل ان را در سال ۱۹۴۳ نوشت. ماجرای این رمان انقلابی است که توسط حیوانات مزرعه به وقوع می پیوندد. حیواناتی که یک عمر به بشر خدمت کرده بودند و حال با گرفتار شدن صاحب مزرعه اقای جونز به الکل و ضعف مدیریت، بدون هیچ برنامه ی از پیش تعیین شده ای ،قیام می کنند. انقلاب حیوانات پیروز وحکومت به دست چند خوک جوان و جویای قدرت اداره می شود.

اما قدرت همیشه و همه جا یکجور عمل می کند به همین دلیل بعد از چند روز مثل تمام انقلابها و دگرگونی های سیاسی، بین متحدان انقلاب اختلاف می افتد. هفت قانون وضع شده برای حیوانات با توجه به شرایط خوکها تغییر می کند و کم کم مفاد ان به فراموشی سپرده می شود .

سنوبال یکی از مدعیان حکومت و مغز متفکر توسط رقیب اصلی اش ناپلئون و سگهای تربیت شده اش از دور خارج و به بیگانه پناه میبرد و بعد از مدتی خاطره ی تمام جانفشانی هایش برای انقلا ب یا به فراموشی سپرده می شود و یا ناشایاست جلوه گر می شود . تمثیلی از به حاشیه رانده شدن اشخاص مطرح بعد از انقلابها و روی کار آمدن افراد نالایق.

اما اسکوییلر خوک جوان، با شستشوی مغز حیوانات تبلیغات گسترده ای را به نفع ناپلئون رهبرا نقلاب شروع می کند. نوعی پاچه خواری برای تثبیت خود در حکومت.کاری که لازمه ی بقای هر حکومتی است.او استادانه و با زبان بازی زندگی مشقت بار حیوانات را با دادن امید های واهی و تصویری زیبا و ایده ال از اینده، به زیر سلطه می کشد و نتیجه ی صبر وبردباریشان را با تکمیل و به پایان رسیدن ساختمان اسیاب آبی نوید می دهد. حکایتی آشنا که برای تحمل فقر و فلاکت در تمامی ادوار.

درحالی که حیوانات با کمترین جیره مجبور به بیشترین تولید شده بودند، خوکها گردانندگان مزرعه در ساختمان اقای جونز در وفور نعمت و ارامش به سر می برند. تمثیلی از سران که در فقیرترین کشورها هم در رفاه هستند.

با اینحال حیوانات برای پیشبرد ارمانشان، یعنی ساختن آسیاب آبی از جان ودل مایه می گزارند و به هفت فرمان مکتوبی پایبند هستند که هر چند مدت به فراخور موقعیت خوکها، تغییر و برده کشی از حیوانات، شکلی دیگر می گیرد
باکسر اسب پیر مزرعه سختکوش ترین عضو مزرعه است یک کارگر کم توقع و فداکار که حاضر است به جای همه کارکند.

با تمام تلاشی که حیوانات برای کسب خوشبختی می کنند، اما اوضاع همچنان بد وبدتر می شود. خوکها یعنی حاکمان مزرعه کاملا از زندگی حیوانی خارج و روش دشمنان دوپایشان را در پیش گرفته بودند. با دشمنانشان متحد و داد و ستد می کردند وشعار” هر موجود دوپا دشمن” را ، نه تنها از صفحه دیوار بلکه از ذهن خود نیز پاک کرده و روی دوپا راه می رفتند انچنان که گاه تشخیص خوک از انسان دشوار بود .انگار برای حیوانات هیچ گریزی از زندگی مشقت بارشان نبود.چه زیر سلطه ی بیگانه چه زیر سلطه ی همنوع خود. شاید اگر تحت تاثیر حرفهای میچر پیر انقلاب نمی کردند ، اوضاع بهتری داشتند. یک زندگی ارام و بدون دغدغه در کنار عزیزانشان.

www.ulkamiz.ir


نمایش بیشتر

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا