مطالب ویژه

احمد شاملو :من ترکمن صحرا را دوست دارم

من ترکمن ها را بيش از هر نژادي و ملتي دوست دارم، نمي دانم چرا

پایگاه خبری اولکامیز –  برگرفته از : هفته نامه صحرا
(سال سوم شماره ۲۸ دی و بهمن ۱۳۷۹)
چهارشنبه ۴ آذر، ۱۳۸۳

در سال ۱۳۴۶ نشریه ای به نام “جنگ باران” در گرگان و دشت منتشر می شد. در شماره اولش که در مهر ماه همان سال درآمد نامه ای از احمد شاملو آمده در پاسخ یکی از نویسنده های ترکمن آن نشریه درباره شعری که در چاپ های پیش از انقلاب “هوای تازه” ، از زخم قلب آمان جان” نامیده شده بود. و در چاپ جدید از زخم قلب آبائی.

آقای عزیز!
بدون هیچ مقدمه ای به شما بگویم که نامه تان مرا بی اندازه شادمان کرد. شادی من از دریافت نامه ی شما علل بسیار دارد و آخرین آن عطف توجهی است که به شعر من «از زخم قلب آمان جان» کرده اید … هیچ می دانید که من این شعر را بیش از دیگر اشعارم دوست می دارم؟ و هیچ می دانید که این شعر عملاً قسمتی از زندگی من است؟
من ترکمن ها را بیش از هر ملت و هر نژادی دوست می دارم، نمی دانم چرا. و مدت های دراز در میان آنان زندگی کرده ام.

از بندر شاه تا اترک. شب های بسیار در آلاچیق های شما خفته ام و روزهای دراز در اوبه ها میان سگ ها، کلاه های پوستی، نگاه های متجسس بدبین، دشت های پر همهمه ی سرسبز و بی انتها، زنان خاموش اسرارآمیز و زنگ های تند لباس ها و روسری هایشان، ارابه و اسب های مغرور گردنکش به سر برده ام.

دختران دشت!
دختران ترکمن به شهر تعلق ندارند (و نمی دانم آیا لازم است این شعر را بدین صورت پاره پاره کنم؟ به هر حال، این عمل برای من در حکم تجدید خاطره ای است.)
شهر، کثیف و بی حصار و پر حرف است. دختران ترکمن زادگان دشتند، مانند دشت عمیقند و اسرار آمیز و خاموش… آن ها فقط دختر دشت، دختر صحرا هستند.

و دیگر … دختران انتظارند. زندگی آنان جز انتظار، هیچ نیست. اما انتظار چه چیز؟ «انتظار پایان» در عمق روح خود، ایشان هیچ چیز را انتظار نمی کشند. آیا به انتظار پایان زندگی خویشند؟ در سرتا سر دشت، جز سکوت و فقر هیچ چیز حکومت نمی کند. اما سکوت همیشه در انتظار صداست.

و دختران این انتظار بی انجام، در آن دشت بی کرانه به امید چیستند؟ آیا اصلاً امیدی دارند؟ نه ! دشت، بی کران و امید آنان تنگ؛ و در خلق و خوی تنگ خویش، آرزوی بی کران دارند؛ چرا که آرزو به هر اندازه که ناچیز باشد، چون به کرانه نرسد، بی کرانه می نماید.

خیال آنان پی آلاچیق نوتری می گردد. اما همراه این خیال زندگی آنان در آلاچیق هائی می گذرد که صد سال از عمر هر یک گذشته است…
آنان به جوانه های کوچکی می مانند که زیر زره آهنینی از تعصبات محبوسند. اگر از زیر این زره به در آیند، همه تمنّاها و توقعات بیدار می شود.

* عکس و مطلب توسط علی بشارتی به اولکامیز ارسال شده است.

www.ulkamiz.ir


نمایش بیشتر

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا