
پایگاه خبری اولکامیز – در این سالهای فعالیت رسانه ای ام در رثای دوستان و عزیزان و شخصیت های مختلف مطالبی نگاشته ام. اما این نوشته با سایر سوگنامه ها متفاوت است؛ سخت تر و جانکاه تر. نوشته ای که در فراق و وداع مادر عزیزم به رشته تحریر در آمده است.
نامش صفرگل بود. دختر نورلی. از پروردگار می خواهم که بر مزارشان نور ببارد.
مادرم همچو نامش گلی بود در میان گلها که پرپر شد ولی هنوز بو و رایحه دل انگیزش در جانمان طنین انداز است.
عزیزی که تمام وجودم از اوست. گوهر یکدانه ای که بزرگترین سرمایه زندگی ام بود.
او که روزها و شبها می کوشید تا فرزندانش به کمال برسند. مهربان و دلسوز بود. نگاهش پر از مهر و جذبه بود. بقول شاعر:
مگر سنینگ باقیشنگدا الله نگ قدرتی بار / مهر بولماز اجه جان سنگ مهرینگدان زیادا
سالها در بستر بیماری بود و رنجها کشید و دردها دید. بر این باورم که خدای مهربان، مرارت ها و سختی هایش را با اجر و پاداش جبران خواهد نمود.
سن و سال زیادی نداشت ولی بیماری، پیر و ضعیفش کرده بود.
مادرم صبح روز دوشنبه دوازدهم ربیع الثانی سال ۱۴۴۴ هجری قمری در ۷۲ سالگی در حالی که هوا سرد و تیره بود چشم از این جهان خاکی فرو بست. آن روز زنی دیگر نیز در روستا فوت کرد.
نمازش را پس از ظهر در حیاط مسجد مرحوم نورمحمد آخوند توکلی خواندیم. مادرم به او ساری آخوند میگفت. جمعیت کثیری آمده بودند و بدینگونه یکی از آرزوهای مادرم تحقق یافت.
زنی ساعی و رنجدیده بود. با دستانش خمیر درست میکرد و در تنور نان می پخت. هنوز طعم نان مادرم زیر دندان هایم هست.
وقتش را به بطالت و بیهودگی نمی گذراند. در همه حال مشغول کار و فعالیت بود. قالی و قالیچه می بافت. خورجین و جاجیم درست میکرد…
اگر چه سواد خواندن نوشتن نداشت ولی درک و فهمش بالا بود. فرزندانش را به آموختن علم و دانش تشویق میکرد و می گفت آدم بی سواد مانند انسانی کور است.
ساده و بی غل و غش بود. از تظاهر و ریا به دور بود. یکرنگی و اخلاص از ویژگی هایش بود.
پدربزرگم کدخدای روستا بود. فرزندان زیادی داشت. پدرم فرزند بزرگش بود. مادرم اولین عروسش شد. سالها در خانه پدر شوهرش زیست و خدمت کرد. در پخت و پز، رفت و روب خانه، شست و شوی لباسها، مراقبت و نگهداری از فرزندان به مادرشوهرش کمک می کرد.
مادرم به صله رحم اهمیت می داد. آخرین توصیه اش این بود که با خواهران و برادارنت روابط حسنه داشته باش و این ارتباط خویشاوندی را قطع مکن.
مادرم زنی با ایمان بود. ما را به نماز و روزه توصیه میکرد. در ماه رمضان شوق عجیبی داشت. با دلبستگی خاصی افطاری و سحری را آماده می کرد و در پاسداشت و حرمت این ماه شریف می کوشید.
وقتی برایش قرآن می خواندند دلش آرام می شد آیات وحی وی را از نگرانی و اضطراب دور می ساخت.
همچو پدرش به درخت و درختکاری علاقمند بود. در یکی از آخرین دیدارهایم نگاهش به پنجره افتاد. انارها رسیده بودند به من گفت انار بچین و خانه ات ببر. بگذار یاشار و مارال بخورند.
نوه هایش را از جان و دل دوست می داشت. رفتار و کردارش مصداق این ضرب المثل ترکمنی بود : ” اوغول سویت بولسا آغتیق قایماق. “
هر از گاهی به بازار هفتگی می رفت. پنج شنبه بازار آق قلا قدیمی ترین بازار استان گلستان بود. پشتی و قارچین اش را به بازار می برد و به فروش می رساند. برای خانه میوه و آذوقه می خرید و با دست پر به منزل بر می گشت.
این اواخر با خدایش بیشتر راز و نیاز میکرد. به زبان ترکمنی دعا میخواند. از پروردگارش رحمت و مغفرت می طلبید و برای فرزندانش خیر و برکت و سلامتی و سعادت مسئلت می نمود.
مادرم اعتقاد زیادی به دعا داشت. به زیارت قبور علاقمند بود. چند بار با پدرم به مشهد رفت. گاه به زیارت صالح پیغمبر و دورت چاریار که نزدیک روستا بودند می شتافت و گاهی نیز برای زیارت بهاء الدین ایشان، دانشمند آتا عازم می شد. بیاد دارم یک روز به منزلم آمد و به من گفت مرا به قارانگقی امام ببر. بنا به خواسته اش به امامزاده یحیی بن زید که در نزدیکی خانه ام قرار داشت رفتیم. ترکمنها به آن قارانگقی امام می گویند.
وجودش به زندگی مان گرمی می بخشید. حیاتش برای ما هویت بخش بود. چراغ خانه بود. بسان شمع بود. همه حول محورش پروانه وار جمع می شدیم. حساس بود. گاه آرزده خاطر می شد و می شکست ولی زود فراموش می کرد و بر می گشت.
اهل گذشت بود و خطایت را می بخشید.
هر از گاهی از کناره های شهر تاریخی جرجان به زادگاهم در کناره های رود کهن گرگان می رفتم. به میان ایلم عزیمت می کردم . ایل من بخارای من بود.
وقتی مادرم را می دیدم خستگی هایم کمتر می شد. دیدار مادر برایم به مصداق این شعر مولانا بود:
دست هر نااهل بیمارت کند / سوی مادر آ که تیمارت کند
مادرم این اواخر تشنه دیدار بود. می گفت: به دیدارم بیایید. کنارم بنشینید. شبی بمانید. افسوس که به علت اقامت در شهر دور و مشغله های زندگی، کمتر به دیدارش شتافتم و این حسرت بزرگ در من مانده است که چرا از دیدارش سیراب نشدیم؟
آخرین دیدارم دو روز قبل از وفاتش بود. شباهنگام به حضورش رفتم. لاغر و تکیده شده بود. غذا از گلویش پایین نمی رفت. به زحمت با نی قطره آبی می خورد. کم رمق و ناتوان شده بود. زخم بستر گرفته بود. ساعتی کنارش نشستم. چشمانش به من دوخته شده بود. حرف نمی زد ولی نگاهش یک دنیا حرف داشت.
صبح دوشنبه ۱۶ آبان ۱۴۰۱ خبر که رسید که زود بیا حال مادرت وخیم است. فهمیدم که دیگر کار از کار گذشته است. به سرعت راه افتادیم ولی متاسفانه جام عمر مادرم پر شده بود و نیم ساعت قبل از رسیدنم جان به جانان بخشیده بود. بدینسان دیدار ما به قیامت ماند.
مادرم در همان خانه قدیمی در همان اتاقی که سالها در آن زیست آرام و خموش بر زمین خوابیده بود. چشمانش بسته و سیمایش نورانی شده بود. رویش پارچه ای به گمانم قرمز کشیده بودند. گویی به خوابی عمیق فرو رفته بود. سرش رو به بالا بود. پیرامونش خواهرانم و نزدیکان و بستگانم نشسته و ماتم گرفته بودند. صدای گریه و شیون از هر کران به گوش می رسید آن لحظات سخت و نفسگیر بود. گویی آسمان بر سرم فرود آمده بود دستم را بر صورتش کشیدم و پیشانی اش را بوسیدم و . . در دلم آیه شریفه انا لله و انا الیه راجعون را زمزمه کردم و گفتم ایمانلی بولسون. الله رحمت ادسین.
وقتی از آن اتاق آکنده از غم و اندوه به بیرون آمدم شعر علی اکبر ثابتیان در ذهنم تداعی شد: ” وای بر من، ای خدا
آن دلربا آن مهربان دستان
آن دم گرم و دل بی خار و بی پایان
وز برایم، وای سرد است، وای سرد است
مادر ای مادر، باز مادر باز آن عشق الهی باز آن آغوش گرم جاودانی
چه میبینم خدایا باورم نیست هنوز
گرمی آغوش مادر دستهای پر چروک و گرم مادر
بوسههای آتشینش حرفهای دلنشینش
نیست دیگر از برایم
هزاران وای بر من
پیکرش سرد است نازنین مادر هم سرد است ”
پس از نماز میت به همراه تابوت مادرم را به آرامگاه دورت چاریار مشایعت نمودم. چند جوان گورکن روستا بدون منت و بی چشمداشت مشغول کار بودند و خداوند بر آنها اجر و پاداش عنایت دهد. مادرم را در کفن پیچیده بودند. دو تن از گورکن ها و من و برادرم حکیم چهار نفری مادرم را که بسان پرنده سبک بود در داخل قبر گذاشتیم. صحنه خوفناکی بود. باز همه امیدم به خدا بود که خود ارحم الراحمین است و بندگانش را خواهد بخشید.
گرچه جسم بی جان مادرم در خاک آرمید ولی روح والایش به آسمانها پرواز کرد. به مصداق شعر مولانا :
ما زبالاییم و بالا می رویم / ما ز دریاییم و دریا می رویم
پس از مراسم دفن ، روحانی روستا سوره تبارک خواند و حاضرین دعا کردند.
از گورستان به خانه ظهر گاه رسیدیم. قاریان قرآن می خواندند. چادر عزای مادرم سه روز برپا بود ولی مراسم تا هفت روز ادامه داشت. حضور اقوام و خویشاوندان، دوستان و آشنایان و مردم روستا و حومه و . . تسلای خاطر ما بود.
و اینک چهل روز از هجرت ناباورانه مادرم می گذرد و جای او بسی خالی است ولی نام و یادش و آرمان و اهدافش در ذهن و قلب ما زنده و مانا است.
مادر مهربانم آسوده بخواب. فرزندان و دوستدارانت تو را هرگز فراموش نخواهند کرد.
بر آنم که خداوند ذوالجلال، بخاطر سادگی و صفایت، بخاطر تحمل سالها بیماری، بخاطر تربیت فرزندان صالحت ، بخاطر صداقت و اخلاصت ، بخاطر مهربانی ها و تلاشت تو را خواهد بخشید و جایگاهت جنت رضوان خواهد شد. آمین یا رب العالمین
فرزند داغدارت: لطیف ایزدی/ شامگاه شنبه ۲۶ آذر ۱۴۰۱
www.ulkamiz.ir




با سلام و عرض ادب .
.
.
این چه ظلمی است در حق مادران، که در شناسنامه آدمی ، محل تولدش را آغوش گرم و پر محبت مادر ، نمی نویسند.
اما ، چه افتخاری بالاتر از این که ، سر آدمی جز برای بوسیدن دست های مادرش خم نشود .
لطیف جان، از اینکه به خاطرات خود با مادرت فکر کردی، و چنین استادانه ، دلنوشته دلنشینی نگاشته ای ، نشان از محبت و دوست داشتن مادر است .
امیدوارم ، امروز در چهلم مادرت ، فرشتگان آسمان برایش جشن و پایکوبی کنند.
الله قوّات برسین ، جایی جنت بولسون.