پایگاه خبری اولکامیز – به قلم عبدالحکیم پقه : گرما مگسهای داخل چادر راهم کلافه کرده بود. مگر می شد خوابید .ساعت چهار صبح بود که بورگوت رو سوار شدم و کره ی دوساله را هم بستم به ترکش، تا برگردم ساعت یازده شده بود. با بی حوصلگی بلندمی شوم تا نگاهی به اطراف چادر بی اندازم . با خودم می گویم انگار داخل چادر گرمتر از بیرون است.
بایار خان ترکه ی باریک و بلند خودش را برداشته جای همیشگیش روی تلار زیر سایه ی چنار پیر نشسته است .مثل همیشه بستهی پلاستیکی اش را در آورده مقداری ازداخل آن روی دستمال کاغذی میگذارد .باحوصلهی تمام میپیچدش و زیر زبانش میگذارد . به آرامی چشمهایش را میبندد و با سبیلش بازی می کند .
از زیر ابروهای پرپشتش نگاهش را به اطراف میاندازد.
چشمشکه به من میافتد فریاد میزند: اۇغلانبیا اینجا ببینمت. دستمال خیسیراکهرویسرمگذاشتم تا اثرگرمایهوا را کمتر کند بادستم میگیرم تا از سرم نیفتد با شتاب نزدیکش میشوم. سر تا پایم را نگاه می کند و روی صورت و چشمهایم دقیق میشود با انگشتهایی که رد طناب زمختش کرده گردنش را می خاراند. لبخندی می زند .می گوید اوغلان بزرگ شدی ها .با نگاهش به اصطبل بورگوت اشاره می کندو می پرسد:حیوان را چطور میبینی؟
سعی می کنم لبخندی بزنم.جواب می دهم:خوبه خالیپا ،به حرفهام گوش می کنه. اون حیوون باهوشیه،و سمجه.
:آفرین
قشنگ گوش کن پسرم کورس بزرگیپیشرو داری،برایت فرصت خوبیه .میتونی سری بین سرها بلند کنی .
دوازده اسب قدرتمند شرکت میکنند. هیچکدام دست کمی از یکدیگر ندارند. توی کورسهای قبلی خودشان مقام آوردند.البته برای برگوت هیچکدام از این اسبها حریف نیستند .فقط حواست باشه که مسافت دوهزار و دویست متره استارت شروع کورس که زده بشه بگذار اسبت هزار متر اول رو هر جور که خواست پیش بره .تا پیچ اخر خسته اش نکن .پشت اسبها جا بگیر بعد از آنکه حسابی موتورهایش گرم شد بکشون سمت بیرون تا یکی یکی همه حریفهاشو مثل آب خوردن جا بذاره. فقط کافیه مسیر رفتنش باز باشه .با دستمال پارچه ایش مگسهای روی صورتش را پراند و ادامه داد.خودت میدونی ما زحمت زیادی روی این حیوان کشیدیم .تمرینهای ما با تمرینهای بقیه فرق میکنه . نفسهای این حیوون رو تمرینهای کوههای ماسان باز کرده .تا پیچ اخر وخط راستای طویحانه* هیچ عجله نکن .
فهمیدی؟
بله، خالیپا
یکسالی بود که زیر نظر بایارخان بورگوت را سوار می شدم . بایارخان بهترین مربی میدان بود .برای هر مشگلی چیزی توی آستینش داشت.راستش من خیلی قبولش دارم .بعضی کارهای این سیس کارکشته خیلی عجیب و مرموز بود. باید خیلی چیزها را از اون یاد می گرفتم .حالا کاملا به قلق اسب واردشده بودم .بورگوت هم به من علاقه داشت و بجز من به کس دیگری سواری نمیداد. تا روز کورس همه درحال بررسیحریفهای خودشان بودند. اسبهایی که کورس داشتند بخصوص در حال تمرین و چهار نعل. چهارنعل اخرین امتحان اسب، قبل از کورس به حساب می امد .تمامی مالکین و مربی ها منتظر چهارنعل بودند تا حریفهای خودرا برای اخرین بار بسنجند.
بایارخان پس از چند دقیقه سکوت تنه اش را روی تلار جابجاکردوپرسید: چهارنعل حیوان را چطوردیدی؟
:خوب و سبک بود هنوز جا داشت که بیشتر بهش فشار بیارم .
چهارنعل بورگوت عالی بود . زمین زیر سمهای بورگوت به لرزه می افتاد.از پیچ اخر که به سمت خط پایان دورزدیم همه حاضرین نیم خیز شده مات و مبهوت به این موجود اعجاب انگیز که مثل بازشکاری به پرواز درامده بود نگاه می کردند .منهم سینه ام راچنان محکم به زین اسب چسبانده بودم که انگار قسمتی از وجود بورگوت بودم .
بایارخان درحالی که دستهای خودش را به هم می مالید گفت:شنیدم زمان چهار نعل اسب یلدیز خیلی خوب بوده .باید قبول کنیم که اون اسب در شروع کورس سرعت زیادی داره .ممکنه فاصله بگیره واگر نتونیم بهش برسیم چه بسا تا خط پایان فرار کنه، بایدمواظبش باشیم .راستی حتما خبر داری که اسب یلقوش را هم پدرت توماج سوار میشه؟با شنیدن این حرف بی اختیار به سمت بایار خان چرخیدم .انگار اب سردی رویم ریخته باشند .به زحمت اب دهانم را قورت دادم .پرسیدم چی؟ولی توی لیست اسم ستار را نوشته بودند.بایار خان با سکوتی چند ثانیه ای گفت:
:بله درسته .ولی اینبار مربی تصمیم گرفته خودش سوار اسب بشه .آخه جایزه ی این کورس ویژه خیلی بالاست .تازه شنیدم برای مالک یلقوش پول مسأله ای نیست ودرصورت برد قولهایی هم به پدرت داده.
بی اختیار خشکم زده بود.یاد بچه گی هایم افتادم .خیلی بچه بودم که از پدرم سوارکاری را یادگرفتم.با علاقه زیادتمام فوت و فن های سوارکاری ورفتاربااسب را یاد داده بود .پدرم آدم سختکوش ومحکمی بود .سالیان سال باصداقت روی اسبهای مالکین کار می کرد. ولی پس از چندسالی که به شهر امد ،اشتیاق چندانی به برگشت نشان نداد.مریضی بد و افتادگی مادرم هم بهانه ای شد که زیر سرش بلند شود و دیگر اشتیاق برگشتن به ده را نداشته باشد .اطرافیان هم شایعه هایی در موردش می گفتند که به شدت آزارم می داد.دیگر آن وضع را نتوانستم تحمل کنم .جدا شده و به گروه بایارخان پیوستم.
زد و بندها و قمارهای زیادی در میدان اتفاق می افتاد ولی پدرم هیچ ۇقت از این پولها نخورده بود .هروقت دهنه اسبی را می کشیدند تا مقامها را بخاطرپول بالا و پایین کنند اشکش در می امد و می گفت :(ادم زنشو بکشه ولی اسبشو نکشه.)
حالا سرنوشت من و پدرم را روبروی هم قرار داده بود.
مادرم دیروز عصر که زنگ زد،صدایش به زحمت در می آمد .فقطسرفه می کرد.و می گفت ساریجام خواب بد ی دیدم، نذر زیارت مختومقلی ایشان کردم .مواظب خودت باش.گفتم: اجه تو نگران من نباش فقطبه سلامتی خودت فکر کن انشالا خودم میام می برمت پیش یک دکتر خوب .شنیدم سمت مراوه تپه یک دکتر خوب هست که سرو کارش باداروهای گیاهی کوهه.میگن خیلی از مریضی های بدو شفا داده .میام میبرمت پیشش .بلکه علاج دردت پیش اون باشه .
ـ عزیزکم تو نگران من نباش .فقطمواظب خودت باش.
بایارخان دو دستش را اهرم کرد و از تلار آمد پایین .آب دهانش را با سرو صدای زیاد کنار تنه ی درخت تف کرد .با آستین پیراهنش گوشه ی لبهایش را پاک کرد .نگاهی به سرتاپایم انداخت و گفت :ساریجا چیشده؟خشکت زده؟زیاد فکرشو نکن .توماج دیگه مثل قبلنا فرز نیست .تو آمادگیت بیشتره .اینو بایارخان بهت می گه .و مسأله اینه که تو سوار بورگوت هستی.حالا چرا رنگت پریده؟
خودم را جمع و جور کردم .هیچوقت دوست نداشتم روبروی پدرم بایستم .یا بهتر بودنم را نشانش بدهم .من از آنکه مردم فکر کنند دوران توماج بسر آمده غمگین می شدم.با خودم گفتم :کاش ستار یلقوش را سوار می شد آنوقت می فهماندم یک من ماست چقدر کره میده.درست بود که این فقط یک مسابقه بود و بقول ترکمنها که می گفتند (گۇروشدا آتانگی یئق)ولی من هیجوقت کوچک شدن پدرم را نمی خواستم.مانده بودم چکار کنم !از انصراف دادن هم دیر. شده بود .فرصت چندانی برای مسابقه نمانده بود.پس از دقایقی بورگوت را باید پیش دامپزشک میدان می بردم تا مجوز سلامتی و شرکت در کورس را بدهد .
بی اختیار توبره را از جو پرکرده و به سمت اصطبل براه افتادم.ناگهان بایارخان فریاد کشید :چکارمیکنی اوغلان ؟حواست کجاست؟مگه نمیدونی الان وقت جو دادنش نیست؟می خوای زحمتهای یکساله ی همه رو به باد بدی؟
به خود آمدم .داشتم کار وحشتناکی را انجام می دادم .ممکن بود تمامی زحمتهای خودمان را با یک ندانم کاری خراب کنم . باز مثل همیشه که دلم تنگ می شد رفتم سراغ بورگوت .شروع به قشو کشیدن کردم.بی اختیار یاد پدرم و وضعیت مادرم افتادم .بغضم گرفت .باچشمهای خیس پیشانیم را به پیشانی برجسته ی حیوان چسباندم .با چشمهای درشتش نگاهم می کرد با نگاهش آرامش عجیبی به من می داد.انگار هرچه غم وناراحتی دروجودم بود از من می گرفت .با دستهایم یال سفیدش را که از بالای پیشانیش مثل آبشاری از برف به روی صورتش افتاده بود را بادستم نوازش کردم .به آرامی توی گوشش گفتم :ماباهم دوستیم.مگه نه؟
بایارخان دستور داد اسب را ازاصطبل بیرون بیاورند .سطل آب را جلوی پوزه اش برد و قلپهای آبی را که ازگلوی حیوان میرفت پایین را شمرد.به چهار قلپ که رسید سطل را از جلوی اسب برداشت.مشتی آب به صورت اسب پاشیدو ازبالای پیشانی بلندش تا داخل سوراخهای بینی اش را به دقت شست .اطراف چشمهایش را آب گرفت و لای پاهای عضلانیش را آب زد و خنک کرد .با حوصله ،دم حیوان را که با علاقه ی تمام مثل موهای دخترها بافته بودم را تمیز کرد.یکی یکی یراق آلات و زین و رکاب را گذاشت و محکم کرد.دراین بین دائم صحبت می کرد.
اوغلان سلامتی خودت و اسبت از همه چیز مهمتره.
برای اسب سالم همیشه کورس هست.
هیچ عجله نکن و نسنجیده کاری را انجام نده.
اگر بتونی جا بگیری مشگل چندانی نداری.
شال سفیدی را که مالکین اسب داده بودند به گردن بورگوت بست .این شال سفید از قدیم بین ترکمنها ارزش خاصی داشت .انها معتقد بودند که نشانه ی سفیدبختی است و از نظرهای بد دورش می کند.چند قدمی به عقب برداشت و کمرش را صاف کرد .از سر تا دم اسب را برای آخرین بار نگاه کرد.نفس عمیقی کشید و گفت :
اوغلان سوارشو .وقتشه.(آوری آلادنگ)۲.فرز و سبک به روی زین جا گرفتم .بایارخان دستی به پیشانی اسب کشید و چند ثانیه ای نگاهش کرد .بعد با کف دست به کپل اسب زد .حیوان با خیزی به سمت مانژ گام برداشت.آنجا تمامی حریفها حاضر بودند .بورگوت زیرچشمی تمامی حریفها را زیر نظر داشت . گویی با نگاهش و رقص پایش همگی آنها را به مبارزه نی خواست.با تمامی چابکسوارها خوش و بشی کردم و آرزوی موفقیت برای همدیگر کردیم .پدرم هم با یلقوش وارد مانژ شد و نگاههارا متوجه خودش کرد .معلوم بود که زحمت زیادی روی این اسب کشیده شده است.یلقوش قد میانه ای داشت ولی ماهیچه های اندامش رشته رشته خودش را نشان می داد.این عضلات برای جابجایی بین اسبها کمکش میکرد.
گزاشگر میدان یکی یکی اسبها را معرفی می کرد .پس از دقایقی به پشت جایگاه شروع مسابقه هدایت شدیم .با دستم گردن حیوان را نوازش کردم .می دانستم بااین کار احساس خوبی پیدا می کند.گفتم :ببین دختر تا الان همه جا منو روسفید کردی ،من فقطدلم میخواد خودت باشی ،فقطخودت .مثل همیشه.مسئول دپار یکی یکی شماره ی اسبها را میخواند و در اسبها را در جای خودش قرار می داد.یک لحظه چشمم به پدر افتاد .از اسبش پیاده شده بود و داشت رکاب یلقوش را تنظیم می کرد انگار که شل شده باشد.
پس از ورودی تمامی اسبها پرچم سفید استارتر بالا رفت .و در یک آن با پایین آمدن پرچم درهای دپار به یکباره باز شد و کورس آغاز شد.
۱۲اسب با شتاب به بیرون پریدند همهمه و نشاطی در میدان براه افتاد .در گامهای اول هر کدام از چابکسوارها سعی می کردند جای مناسبی برای خودشان بگیرند .
اسبهایی که سرعت اولیه اشان بیشتر بود پیش افتادند.
اسبی که عادت به مسافت زیاد داشت از انتها به آرامی حرکت می کرد.من و بورگوت هم از انتها با آرامش پیش می رفتیم.تمامی حرفهای بایار خان توی گوشم بود .
صبور باش.عجله نکن
به اندازه ی توان اسب بهش فشار بیار.
بهترین جارا برای خودت بگیر.
قدرموقعیتهای پیش آمده در مسیر کورس را بدان.
تا پیچ آخر پشت اسبها باش .
بعدار پیچ اسبت را بکش بیرون.
مسیر اسبت را باز کن.
آنوقت بذاراسبت هر چه نیرو داشته بریزه بیرون.
سیصد متر اخر که رسیدی به هیچکی رحم نکن .
روی گردن اسب سوار شو.
بذار حیوان بفهمه تو ازش چی می خوای.
با دو دست.با دو دست.
تا هزار متر گذاشتم هرجور که خواست پیش بره ولی بعد از هزار متر هدایتش کردم وجلوتر آوردمش .یلدئز جلوتر از همه می تاخت .بورگوت در کل مسیر حریفهایش را زیر نظر داشت .فقط صدای سمها بود که به زمین کوبیده میشد.یائز گوشهایش را خوابانده مثل خرگوش در حال فرار ،با بقیه فاصله داشت .ولی مسافت مسافت یلدئز نبود .رفته رفته از سرعت و شتابش کم میشد.الان دیگه وقتش بود که پیش تر برویم و یواش یواش از اسبها پیشی بگیریم .با یک فشار شلاق را در هوا چرخاندم و گفتم :هی هی.دهنه ی اسب را کمی به سمت بیرون کشیدم و از سه اسب جلو زدم و با یلقوش در یک ردیف قرار گرفتم .گامهای یلدئز رفته رفته کندتر شد .من و یلقوش به آرامی از یلدئز جلوافتادیم.حالا من مانده بودم و پدرم .تمام حرکتهای پدر رازیر نظر داشتم .ما دو چابکسوار و دو اسب ازبقیه فاصله گرفته بودیم .برای من امتحان سختی بود .با خود گفتم یعنی دیگه آخر خط توماجه؟یعنی جاشو باید به پسرش بده؟ولی آیا ساریجا ،لیاقتشو داره؟تا پشت آنهمه اعتماد مردم بایسته؟
خداوندا کمکم کن تا بتونم راه درست را اانتخاب کنم.ناگهان یاد مادم افتادم که با وجود آنهمه مشقت زندگیش سرطان مثل خوره داشت می خوردش .بغض گلویم را داشت فشار میداد.سعی کردم ضعفی از خودم نشان ندهم .با خودم گفتم :ساربجا تو دیگه پسر بزرگی شدی گریه مال بچه هاست.دیگر به پیچ آخر رسیده بودیم .پدرم ناگهان به نرده ی داخلی نزدیک شد و با حرکتی زیرکانه پیچید .با این حرکت چند متری از من جلو افتاد .به نظرم این همان فوت کوزه گری بود که من نمیدانستم.مأیوس نشدم و با تمام قدرتم فشار آوردم و فریاد کشیدم :حالا وقتشه دختر حالا.زود باش یاللا.
یک لحظه حس کردم حیوان زیر پایم دارد پروازمی کند سوراخ بینیش گشادتر از همیشه شده بود و صدای خور خور نفسهایش توی گوشم می چرخید .دیگر خط راستا بود و خط پایان و یلقوش.کل توان و زورم را روی دستهایم گذاشتم و با دست و آرنجم فشار زیادی روی گردن اسب آوردم .به روبروی جایگاه تماشاگران رسیده بودیم .جمعیت چند هزار نفری با هیجان فریاد می کشیدند .هر کسی اسب مورد علاقه اش را صدا میزد .دیگر فاصله ی چندانی تا خط پایان نمانده بود .من و بورگوت با سرعت زیاد به یلقوش و هر دو اسب به سرعت به خط پایان نزدیک می شدند. لحظه ی سرنوشت سازی بود .با خودم گفتم الان همه مالکها و مربیها ی بزرگ دارند نگاهت می کنند.
ناگهان رکاب یلقوش پاره شد .دریک لحظه پای پدرم رها شد و تعادلش به هم خورد .از روی اسب افتاد و روی زمین غلطید. زمین و زمان دور سرم شروع به چرخیدن کرد. طاقت دیدن اسیب دیدگی پدرم را نداشتم یا خدای نکرده مرگش را .من و بورگوت و یلقوش از خط پایان گذشتیم . بورگوت باسوار و یلقوش بدون سوار.
پایان
۱-(گورشدا اتانگی یق)یعنی کشتی بگیر و پدرتو بزن زمین .اگر در میدانی وارد شدی که پدرت حریفت باشه مردانه کشتی بگیر و زمینش بزن و مهم نیست که حریفت پدرت باشه.
۲-(آوری آلادنگ)یعنی آبروداری بکنی.
www.ulkamiz.ir



