مختومقلی فراغی؛ میل و ملال

پایگاه خبری اولکامیز – به قلم: محمد توانگری
به نظر میآید در خیلی از موارد شعرهای مختومقلی فراغی به کفایت فهم نشده است. عمومن این شعرها از خوانشهای ( دمدستی ) رنج میبرند. و این سدیست که راه را به لایههای زیرین شعر بسته است. نتیجه این دست خوانشها، نگاه ( سطحی ) و گیر افتادن در باتلاق تکرار و بسنده کردن به یک تاریخنگاری بیوگرافی مانند که به یکی از دلایل مهمی تبدیل شده که نشریات بومی را به کسالت کشانده! این نوع خوانش فقط مشمول دوستان وطنی نیست بلکه ترجمههایی که با موضوع نقد و تحلیل شعر مختومقلی فراغی از نویسندگان کشور همسایه ترکمنستان منتشر میشود آنها نیز با همان سطحینگری اذهان را مجاب کردند که چیزی غیر از این که ما تفسیر میکنیم نیست. خواب آنها از چُرت گذشته است و عمیق خوابیدند و نیاز نه به یک تلنگر بلکه صدای شیپور است تا از اعماق خواب هزار ساله بیرون بجهند!
اساسن نیاز مبرم به نوسازی نسلیست تا با نگاه و اشتیاق تازه در فهم مختومقلی فراغی رویکردی متفاوت از پدران را در پیش بگیرند. در ادامه قصد دارم شعر ( دون بولسا) یِ مختومقلی فراغی را که برای خود من چالشبرانگیز بوده نگاهی بیاندازم. شعر این چنین شروع میشود:
تن یاپماغا کوینک ایستار یالانگاچ
کوینکلی دیر واخ اوستونده دون بولسا
باش پول دییپ حقدان دیلار قارنی آچ
باشنی تاپان آرزو قیلار اون بولسا
انسان معاصر گویی بیشتر از هر زمان دیگری دچار ملال شده: با رفتوآمدهای مکرر به برنامههایی مثل واتساپ، تلگرام، اینستاگرام، یوتیوب و برنامههای دیگر گوشیهای همراه، بالا پایین کردن کانالهای مختلف تلویزیون، سرگرمیهای جورواجور، و همه و همه نشان از این دارد که از سویی دچار فقدان معناست و از سویی دیگر حوصلهش سررفته که گویی با تورم اوقات فراغت روبهروست. در واقع با لارس اسوِنسنِ فیلسوف میتوانیم همنظر باشیم وقتی پاسکال را اولین نظریهپرداز ملال در نظر میگیرد.
پاسکال در کتاب تاملاتاش جملهیی دارد که وضع انسان امروز را نشانه گرفته است: « فلاکت انسان تنها از یک چیز ناشی میشود: این که نمیتواند با آرامش در یک اتاق بماند. » در سینما نیز یکی از مهمترین فیلمهای میشایل هانکه کارگردان بزرگ و معاصر سینمای فرانسه- سینمای هانکه به سینمای آزار معروف است – فیلمِ بازیهای مسخره ( Funny Games 1997) است. فیلم درباره دو نوجوانیست که پدر و مادر و کودکی را که برای تفریح به ویلای تابستانیشان در کنار یک دریاچه آمدند گروگان میگیرند. و آنها را با شکنجه و خشونت در نهایت میکُشند. میشایل هانکه در مصاحبهای گفته بود که آن دو نوجوان از ( طبقه متوسط ) هستند و اینکه حوصلهشان سررفته است! وقتی مادر این خانواده یعنی آنا از یکی از نوجوانها که اسمش پُل است میپرسد چرا یک دفعه کار را تمام نمیکنند میگوید که در آنصورت این تفریح آنها لذتی نخواهد داشت. در اینجا هانکه نقش طبقه اقتصادی را برجسته میکند و تفریح و لذت را برای فرار از ملال نشان میدهد.
با این مقدمه پرسش این است که انسان پیشامدرن نیز دچار ملال بوده است!؟ لارس اسوِنسن در کتاب فلسفه ملال روی این نکته انگشت میگذارد که این پدیده – ملال- در دوران پیشامدرن به اشراف و بعضی طبقات خاص محدود بود و از دوران رومانتیسم گسترش یافت و به تدریج به یکی از ویژگیهای انسان مدرن تبدیل شد.
در جغرافیایی که شعر ( دون بولسا ) متولد شده آیا انسان دوران مختومقلی فراغی درگیر ملال بوده؟ یا خود مختومقلی فراغی ملال را تجربه کرده؟ پرسش بنیادین اما این میتواند باشد که برای مختومقلی فراغی ملال ( مسئله) بوده است؟ لارس اسوِنسن تاکید میکند که قبل از دوران رومانتیک ( قبل از ۱۸۰۰ میلادی یعنی قبل از قرن نوزدهم) ملال به موضوع بحث جدی تبدیل نشده بود. این مسئله به احتمال زیاد در دوره و جغرافیایی که مختومقلی فراغی زیسته نیز صدق میکند.
در فرهنگ قاضی برابر نهاد واژه ملال در زبان ترکمنی بدین گونه آمده است: بیزار بولماق. یاداماق، پتنگ بولماق، عجیزلهمک، قایغی، غم.
تحقیقی ندیدم که در واقع نشان دهد که معادل ملال در چه دورهیی وارد زبان ترکمنی شده و خود این امر تبدیل به موضوع جدی شده باشد. (به عنوان مثال در بریتانیا قبل از دههی ۱۷۶۰، چنین واژهیی نبوده)
بنابراین شعر ( دُن بولسا) یِ مختومقلی فراغی از این دیدگاه قابل تامل است.
تن یاپماغا کوینک ایستار یالانگاچ
شعر با این مصرع شروع میشود. و شرح حال فردیست که برای ابتداییترین نیاز خود دست و پا میزند. بر اساس هرم مازلو این فرد در اولین سلسله مراتب نیازهایش قرار دارد. اگر به این مصرع، مصرع سوم این بخش را هم اضافه کنیم در واقع مختومقلی فراغی روی وضعیت این انسان تاکید میکند در مقابل انسانی که در دو مصرع دیگر شرح میدهد: باش پول دییب حقدان دیلار قارنی آچ
مارکس در دستنوشتههای اقتصادی و فلسفی ۱۸۴۴ این اصطلاح را برای پرولتاریا( طبقه کارگر) به کار میبرد: قربانی شدن اوقات فراغت. چیزی که مختومقلی فراغی در اینجا شرح میدهد وضعیت انسانی ست که اوقات فراغتش قربانی شده و درگیر ( غم نان ) است و اوقات فراغت برای او محلی از اعراب ندارد.
در دنیای امروز یکی از جنبههای اصلی ملال با اوقات فراغت گره خورده است. گویی این اوقات فراغت ( طبقاتی ) شده و هست. از آنجا که در دوره پیشامدرن گفته شد که ملال به طبقات خاص محدود بوده در این دو مصرع ملال ربطی به این آدمها ندارد. واضع است که نسبت اقتصادی با ملال برقرار شده که طبقات محدود درگیر آن هستند.
مصرع دوم:
کوینکلی دیر واخ اوستوندهن دون بولسا
در نگاه اول و نزدیکترین معنا زیادهخواهیست که از این مصرع برداشت شده و همین نیز تثبیت شده. میخواهم نظرتان را به این جمله که از جایی وام گرفتم جلب کنم:
« هر چیز تجربه شده حس شاعرانگیاش را از دست میدهد. »
این زیادهخواهی که مختومقلی فراغی روایت میکند آیا در دل خود نیاز مبرم به تجربههای جدید اشاره ندارد؟! زیادهخواهی و تجربه جدید از یک سو و ملال از سویی دیگر. کسی که( کوینک ) را پوشیده و تجربه کرده در واقع حس شاعرانگی و جالب بودن را برای او از دست داده، دنبال تجربه جدیدی مثل( دون ) میگردد. بدینترتیب این زیادهخواهی با تجربه جدید و فرار از ملال عجین شده! اگر برگردیم به خود شعر، انسان این مصرع، متفاوت از انسان مصرع اول است: میشود با رویکرد طبقاتی به آن نگاه کرد و روی تفاوت بنیادین نیازها انگشت گذاشت. اینجا یک نکته دیگر در ارتباط با امر ملال ( جالب ) بودن و نبودن است. در این راستا (کوینک ) وقتی جالب بودنش را از دست میدهد ملالآور میشود و دلزدگی میآورد در عوض (دون ) تجربهی جدید و جالب و البته هیجانانگیز خواهد بود. هیجان آن نقطه اتصال تجربه جدید و گسست از ملال است.
در اینجا میخواهم ببرمتان به اوایل نیمه دوم قرن نوزدهم جایی که گوستاو فلوبر در رمان مادام بوواری چندین بار واژه ملال را در همان معنای زیادهخواهی و تجربه جدید به کار میبرد. فلوبر این رمان را در ۱۸۵۶ در اوج دوران رمانتیسم مینویسد. رمانی که آغازگر رمان به معنای امروزی و مدرن است. اِما بواری به قول مهدی سحابی مترجم کتاب ( زن جاهطلب سیریناپذیر شهرستانی ) که همسر یک پزشک گمنام در روآن است. برای او تمام امکانات زندگی خوب مهیاست در کنار شوهری پزشک و مرتب. اما از همان سال اول شوهرش شارل جذابیتاش را برای اِما از دست میدهد و او دیگر آدم یا شوهر ( جالب )ی نیست:
« گپ و گفت شارل همچون پیادهروی خیابانی یکنواخت و ملالآور بود، و افکار و عقاید همهی آدمها، در لباس های معمولی هر روزهشان، در آن رفت و آمد داشت بیآنکه هیجانی بیانگیزد، مایهی خیالبافی و خندهیی شود. »
اِما به فکر شبها پاریس و رقصهای بالماسکه بود:
«گزارشهای شب اول نمایش تئاترها، مسابقههای اسبدوانی، و شبنشینیها را کلمه به کلمه میخواند و شروع کار یک زن خواننده یا افتتاح یک فروشگاه را با علاقه دنبال میکرد…»
« همه آنچه بدون فاصلهای پیرامونش بود، روستا و در و دشت ملالآور، خرده مالکهای ابله، پیشپا افتادگی زندگی هرروزه، به نظرش چیزی استثنایی در جهان میآمد، چیزی خاص و اتفاقی که او ناخواسته دچارش بود، در حالی که ورای آن، کران تا کران، دیار عظیم شادمانیها و شورها و سوداها گسترده بود. »
برگردیم به فرهنگ قاضی. اولین واژهیی که در این فرهنگ برای ملال به کار میرود ( بیزار بولماق ) است. این واژه تشریح وضع موجود است برای دست یافتن به تجربهی جدید. از آنجا که جهان امروز جهان سرگرمیها و تنوعطلبیهاست و سرمایهداری نیازهای جدید ایجاد میکند برای انسان مدرن این وضعیت ( بیزار بولماق ) تشدید یافته و همگانی شده. اما در نیمهی اول قرن نوزدهم این وضعیت – بیزار بولماق – تنها برای اِما بواریست یا در شعر مختومقلی فراغی برای طبقهیی که (کوینک ) بر تن دارد است. در واقع ( تنوعطلبی ) اسم رمز است؛ امکانی که گروه محدودی را در دوران پیشامدرن برای فرار از ملال( بخوانید بیزار بولماق) به آن دسترسی داشتند.
کوپ نان تاپیپ اگر بولسا کونگلی شاد
قیزدان محبوب گوزل ایستار کوپ اولاد
بو دولتی پیدا اتسه آدامزاد
کونگلی ایستار بیک شهره خان بولسا
هم خان بولسا هم دونیاسی تای بولسا
هم اولمسه هم اسبابی شای بولسا
هم برمهسه هم چویرهمز بای بولسا
یاغشی آدی هم دونیاده دان بولسا
در اینجا مختومقلی فراغی چیزهای متنوعی را لیست میکند طوری که انسان تنوعطلب زمانهاش را به تصویر میکشد. انسانی که در این ابیات جای گرفته رنج میکشد. شوپنهاور انسان را در حال رفتوآمد بین رنجِ نداشتن و رنجِ داشتن تعریف میکند. که این همان بازی میل و ملال است: کسی که نان دارد و دلش هم شاد است اما در عین حال رنج نداشتن محبوبی زیبا را میکشد. حالا که به این محبوب رسیده رنج داشتن دارد. در عین حال باید توجه کرد ( تنش ) در این ابیات جاریست: تنش بین ( منِ موجود ) و ( منِ آرمانی). منِ موجود حوصله سربر است. منِ موجود ملالآور است. انسان از این منِ موجود رضایت ندارد. انسان از این منِ موجود دلِخوشی ندارد. پس در مسیر پر فراز و نشیب منِ آرمانی گام بر میدارد.
بو دولتی پیدا اتسه آدامزاد
کونگلی ایستار شهره خان بولسا
تراژدی وضع بشر را در این نکته باید جست که آرمانشهر نیز ملالآور است. جایی که همه چیز مهیا و فراهم است و هیچ کم و کاستی نیست:
هم خان بولسا هم دونیاسی تای بولسا
آخرین معادلی که در فرهنگ قاضی برای ملال آمده ( غم ) است؛ آری غم. گویی که ملال نیز غم است.
یر یوزی دولدوماز گوزونگ خانهسین
قارون کبی قازانینگ کان بولسا
شعر (دون بولسا) یِ مختومقلی فراغی کابوسیست که انسان پیشامدرن از آن بیدار نمیتواند بشود. اینچنین توصیف غمانگیز و وحشتناک از انسان دورانش کمتر در شعر دیگری از فراغی سراغ داریم که در این هزار توی ظلمات گم شده باشد؛ در واقع خودش را گم کرده است! در این شعر، مختومقلی فراغی منی را مسئله کرده که ( ناکافی بودن ) را نمیپذیرد. بدین ترتیب ( من ) در این شعر ( بحرانزده ) است. منی که در دوران پیشامدرن وحدت داشت در این شعر فرومیپاشد! از این زاویه، ( من ) در این جا قرار نیست رستگار شود. عدم رستگاری ( من ) در این شعر با آن شعرهای مختومقلی فراغی که آرای دینی در آن دست بالاست مغایرت دارد.( در عین حال در آن شعرهاـ با آرای دینی- از طریق احساس گناه دادن، افراد جامعه کنترل میشوند) معالوصف فروپاشی من، نقطه عطفی در رویکرد مختومقلی فراغی به انسان زمانهی خودش است که از این نگاه این شعر جایگاه خاصی در دیوان او دارد.
www.ulkamiz.ir


