
پایگاه خبری اولکامیز – الیسا نافعی*: روز اول مدرسه بود. سال اول راهنمایی بودم ، هیچ دوستی توی مدرسه نداشتم و فضای مدرسه برایم غریبه بود
تمام بدنم می لرزید. قلبم تند تند می زد. وارد کلاس شدم همه به من نگاه کردند و سریع نگاهشان را برداشتند.
همه ساکت سر جاهایشان نشسته بودند انگار آنها هم احساسی که من داشتم را داشتند.
زنگ اول ریاضی داشتیم ، یک لبخند روی صورت معلم ریاضی بود که به نظر مصنوعی می آمد. موهایش کاملا سفید بود و صدایش می لرزید. << چه کلاس ساکت و آرامی >> همه باهم به معلم سلام کردیم . << امروز قرار است از سال قبل مروری داشته باشیم >> بچه را یکی یکی می برد پای تخته کسی چیزی بلد نبود سعی می کرد چون امروز روز اول مدرسه بود اخم نکند .
همه نوبت به نوبت می رفتند ، تا اینکه نوبت من هم رسید . مسئله را بلد بودم اما اضطرابم باعث شد که آن را فراموش کنم. دستانم می لرزید صدایم هم همینطور . بدون اینکه صدایم را در بیارم جواب را نوشتم.
معلم گفت : << دخترم جوابت درست است اما چرا توضیح نمیدهی ؟ >>
اضطرابم هی بیشتر و بیشتر می شد، آخه چرا من را پای تخته آورده بود؟
مسئله را پاک کردم و دوباره نوشتم تا توضیح دهم << در تقسیم کسرها اگر مخرج ها مساوی باشند با آنها کاری نداریم پس می رویم سراغ صورت ها ، صورت کسر اول را بجای صورت و صورت کسر دوم را بجای مخرج می نویسیم . خط کسری یعنی تقسیم پس اگر این کسرِ بزرگتر از واحد را عدد مخلوط کنیم به جواب می رسیم . >>
درِ ماژیک را بستم و روی میز معلم گذاشتم .
<< آفرین دخترم >>
می شد یک لبخند خیلی کم رنگ روی صورتش دید. متوجه شدم دیگر اضطراب ندارم و خوشحال هم هستم .
*دانش آموز ششم دبستان
www.ulkamiz.ir


