فرهنگی

هادی خرمالی: اولین مشوق من، معلم خوبم استاد عبدالرحمان سلاقی بود

پایگاه خبری اولکامیز – هادی خرمالی نویسنده نام آشنای گنبدی میهمان ویژه مراسم تجلیل از مدیران پیشین هنرستان ملاصدرا بود. وی یکی از سخنرانان این مراسم  بود.

متن کامل سخنان هادی خرمالی را در ذیل می خوانید:

سلام ،ادب احترام ، بودن درجمع فرهیختگان افتخاری است که امروز نصیب این حقیر شد.

روز پدر است ،ضمن تبریک به پدرانی که درقید حیات هستند،یادی می کنیم از پدرانی که رخ در خاک کشیدند ، روحشان قرین رحمت الهی باد.

در بین معلمان فرهیخته بودن خواه نا خواه مرا به روزهای خوب دوران خدمت در سنگر مدرسه می اندازد، بودن درکنار فرزندان شاد مدرسه با همکارانی که وجودشان مملواز عشق به خدمت بود معلمانی که نوشتن را آموختند که چگونه بنویسیم.

یادش بخیر و عمرش با دوام استاد بزرگوارم معلم خوبم آقای عبدالرحمان سلاقی که با قرائت انشایی در مورد کودک یتیم در کلاس پنجم ابتدایی ، مرا غرق تشویق خود کرد و این تشویق سرآغاز خواندن کتابهای غیر درسی شد، خواندم و نوشتم، بعدها آنقدر خواندم تا بخود قبولاندم که می توانم بنویسم و منتظر فرصت بودم.

یک باره بخود آمدم یاران مدرسه ای دوران دبیرستان که موقع خواندن انشا تشویقم می کردند ویا درزنگ های تفریح وحتی قبل از ورود دبیر به کلاس، دسته دسته سرودهای عشقی را باهم یک صدا می خواندیم و یا از فرط شلوغی با ابزار تیز تن میز چوبی ،خط بادگاری می نوشتیم و بعد قه قه می خندیم که چشم باز کردم جاهای خالی شان روی نیمکت ها وجودم را غرق حزن و اندوه کرد و با پرواز روحشان ،شهادت را برای سال های بعد از خود زیر عکس هایشان به یادگار گذاشتند و رفتند.

این جاهای خالی و آن خنده های یادگاری قلمم را مجبور کرد بیادشان بنویسم و چنین شد رمان چشمانم زنده است را با هفت هزار تیراژ نوشتم وپس از آن مهاجران داغستان که رتبه ی اول کشوری را در داستان از ان خود کرد و بازماندگان در فیلم نامه رتبه اول کشوری را به خود اختصاص داد و این چنین، شدم نویسنده به قول شما بزرگواران،

نوشتن عشق می خواهد و غرق در نوشته هایت شدن، الکساندر دوما وقتی دوستش به اتاق کارش وارد شد،داشت هق هق گریه می کرد، وقتی علت گریه اش را از او پرسید،در جواب گفت قبل ورود شما قهرمان داستانم را با دستان خودم کشتم ،آری ، نویسنده باید غرق نوشته اش باشد، همچنان که من نیز وقتی داور داستان بازماندگان از من سئوال کرد که آقای خرمالی من در فلان صفحه ی داستان شما ناخوداگاه دارم گریه می کنم ، بنده درپاسخ گفتم من نیز هنگام نوشتن گریه کردم و راوی داستان وقتی تعریف می کرد گریه سر داد،و من آمانتداری کردم.

آری دوستان ،دردهای یک قوم از زخمهایی است که برتن بیمار وی به عظمت تاریخش تازیانه زد ه است واین رنج ها تا زنده است سرباز می کند واز عدم التیام این زخمها تا زنده است یاد می کند وچنین است که تاریخ قوم ما زخمی است ورنجور،
برای تک تک سرورآن ارزوی سعادت وسرافرازی را دارم.

www.ulkamizir


نمایش بیشتر

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا