گزارش یکصدمین جلسهٔ خوانش دیوان مختومقلی توسط بانوان انجمن جیحون
پایگاه خبری اولکامیز – صبح روز پنجشنبه ۱۴۰۴/۱۰/۱۸ آفتاب مهربانی از مشرق امید طلوع کرده و روشنی،حرارت وشور را با دستان سخاوتمندش در پهنهٔ جهان گسترانیده.طلوعی عشق آفرین که نوید روزی خوب وخوش را می دهد.
دلم قرص و محکم می شود ومشغول جمع کردن وسایل سفر یک روزه می شوم،اول ازهمه کتاب مختومقلی را در کیفم گذاشتم.ساعت ۸ صبح باید جلوی درب ورودی پاساژ قابوس باشم تا با اتوبوس به طرف اقامتگاه دهنه حرکت کنیم به موقع رسیدم و اتوبوس کم کم حرکت کرد.
شوری شیرین در وجودم موج می زند.احساس می کنم امروز کلاس خوانش مختوم قلی،کلاسی متفاوت خواهد بود.
دراولین صندلی تکنفره کنار در نشستم وغرق فکر بودم.از شلوغی وسروصدای شهر راحت شدیم وبوی آرامش می آمد.آقای راننده همچنان در دل جاده پیش می رفت،آهنگی هم پخش نکرد فقط صدای همهمهٔ دوستان بود که با یکدیگر گرم گفتگو بودند ومن از پشت شیشه به طبیعت بیرون نگاه می کردم،طبیعتی که رنگ و بوی زمستان را همچنان داشت و درختان کنارجاده همه برهنه و خاموش ایستاده پشت سرهم وبه سرعت رد می شدند ومن همچنان محو تماشای زیبایی های بی بدیل عروس فصل ها بودم.که بیت شعری ازسعدی شیرین سخن در ذهنم مرور می شود.
که تواند که دهد میوهٔ الوان از چوب؟
یا که داند که برآرد گل صدبرگ ازخار؟
برف روزهای قبل کوه ها را از دور مانند عروسی نمایان می کرد وبا پرتو افشانی خورشید خانم مانند الماسی درخشان می درخشید ونوازشگر چشمان هر بیننده آیی بود.
بیت شعری دیگراز سعدی را با خود زمزمه می کنم.
به جهان خرم از آنم که جهان خرم ازوست.
عاشقم برهمه عالم که همه عالم از اوست.
غرق در افکار وخیالات خودم بودم که اتوبوس توقف کردومتوجه شدم که به اقامتگاه رسیدیم مکان برای من آشنا بود،چندسال پیش با دوستان و همکاران عزیزم روزی به یادماندنی را در آنجا گذرانده بودیم.به پیشنهاد دوستان سفرهٔ صبحانه را داخل آلاچیق پهن کردیم،سفره ای به وسعت دلهای مهربان همه پهن شد.شادی وشور درمیان جمع صمیمی دوستان موج می زد وصبحانه با پنیر وکرهٔ محلی و عسلی که سوغات مکه بود حسابی چسبید.
بعدازآن بلافاصله به فکر تدارک نهار ( چگدرمهٔ آتشی) شدیم.آفتاب بالا آمده است وگرمایی دلچسب را برصورتم می پاشد واحساس خوبی به من دست می دهد.ناگهان چشم درآسمان می دوزم،آسمان تا چشم کار می کند،آبی و آبی ست مثل یک روز دلنشین و زیبای بهاری.
با دوستان عکس هایی را به یادگار گرفتیم ودر فضای زیبای دشت آزاد و رها گشتی زدیم وبه یاد دوران نوجوانی «آی ترک،گون ترک » بازی کردیم وباردیگر صدای شادی وخندهٔ دختران در دشت ترکمنصحرا پیچید.
برای خواندن نماز ظهر به اقامتگاه برگشتیم وکلاس خوانش شروع شد.استاد عزیز خانم مختوم نژاد سه تا از اشعار مختومقلی بزرگ را تدریس کرد.که هربیت از اشعارش انسان را به دنیای ناشناختهٔ علم و ادب می برد و متصور می سازد ودوست داری همچنان درآن دنیای بیکران دریای علم و معرفت شاعرانه غرق شوی ولحظهٔ از آن دور نشوی،دنیایی برابر با دنیای اشعار ناب و زیبای حافظ لسان الغیب،سعدی شیرین سخن،مولوی وفردوسی خداوندگارسخن که روح و روان انسان را صیقل می دهد وجلا می بخشد.درپایان کلاس آقای قاضی ،آقای کریمی و آقای مرادی هم شرکت کردند واززحمات بی شائبهٔ استاد مختوم نژاد تشکر و قدردانی کردند.
آقای قاضی بزرگوارکه مدیر اجرائی انجمن ادبی جیحون هستند، با دوبیت شعر از مختومقلی :
مختومقلی،سؤزله هرنه بیله نینگ
اؤزونگه کملیک بیل آیتمان اؤله نینگ
تاراشلاپ ،شاغلاتغیل کؤنگله گله نینگ
سندن سونگقی لارا یادگأربولار
طی صحبت های کوتاهی مروری داشتند به شروع اولین جلسهٔ خوانش مختومقلی درسال ۱۴۰۲و همچنین جلساتی که با موافقت دوستان در فضا و مکان های دیگر برگزار می شد.تا به جلسهٔ امروز که در اقامتگاه روستای زیبای دهنه در شهرستان کلاله با دوستداران اشعار مختومقلی تشکیل شد.
صحبتهای آقای قاضی برای من بسیار جالب و شنیدنی بود چون تمام خاطرات اولین روز کلاس که با ذوق و شوقی وصف نشدنی در کلاس حضور پیدا کرده بودم و جلسه هاودوره هایی که دراین مدت شرکت کرده بودم در ذهنم مانند فیلم مرور وتجدید خاطرات شد.وبا خود گفتم زمان چقدر زود گذشته است و از گذشت زمان غافل بودم ولی بسیار خوشحال وخرسندم که به خیر وخوشی ومفید گذشته است ودرحال کشف و دست یافتن به دریای علم و معرفت ستارگان درخشان علم وادب بودم و هستم وگذشت زمان را احساس نکردم و مهمتر از آن دوستان ادیبی که در این مدت با ما همراه بودند و هستند و وجود پر مهرشان گرمی بخش محفل شاعرانه است واز هم می آموزیم ولحظاتی شاد وبی نظیر را رقم می زنیم،لحظاتی ارزشمند که فقط خوبی وخوشی وآموختنی لذتبخش را با بودن در کنارهم خلق می کنیم.وهیچ ادعایی جز آفرینش عشق وامید وشادی دراین محفل ادبی نداریم و تمام لحظات آن را قدر می دانیم.وسپاسگزار خالق بی همتا هستیم که چنین سعادتی را قسمت دل های همه کرده است.دوست دارم نوشته ام را بابیت شعری ناب از مولانا به پایان ببرم.
زهی عشق،زهی عشق که ما راست خدایا
چه نغزست وچه خوبست وچه زیباست خدایا
روز جمعه ۱۴۰۴/۱۱/۳ – عایشه کر
www.ulkamiz.ir



