یادداشت

۳۲ سال خدمت و خاطراتی از آن

پایگاه خبری اولکامیز – حاج آنه محمد مارامایی یکی از یاران اولکامیز و فرهنگی بازنشسته گنبدی نوشت : بنده با خواندن مطالب همکارمان آقای ایزدی در رابطه با بازنشستگی که امسال نصیب من هم شد دو دل بودم که دوران خدمت ۳۲ ساله خودم را بنویسم یا نه ؟ که در وجودم صدایی حس کردم که میگوید بنویس..

بنده در سال ۱۳۶۲ دیپلم خودم را در روستای کاکا گرفتم ، بعد به سربازی رفتم. که بعد از دوره آموزشی معاف شدم. بعد از سربازی با تمام وجودم در کنکور شرکت کردم اما ۶ سال در امتحان کنکور قبول نشدم . چون در آن سالها علاوه بر قبولی در امتحان کنکور ،  گزینش هم بود که من ۶ سال بخاطر وقایع گنبد قبول نشدم .

بعد از آن در سال ۱۳۶۸ با قبولی در آزمون حق التدریسی آموزش و پرورش ، معلم شدم  و در سوم مهر ۶۸ به مراوه تپه اعزام شدم .

اولین روزم اداره اموزش و پرورش مراوه تپه مرا به روستای بسطام دره فرستاد . چون آدرس روستا را از مردم شهر پرسیدم گفتند حدودا ۱۰ کیلومتر باید پیاده بروی و ماشین کرایه ای هم ندارد چون غرور جوانی. داشتم یکسره پیش رئیس آموزش و پرورش رفتم گفتم آقای رئیس اسم روستا را اشتباه نوشتند بسطام دره نیست آنجا جهنم دره است.

همه حاضرین خندیدند ، رئیس گفت دیگه جایی نداریم من گفتم خداحافظ و یکسره به روستای خودم باغلی ماراما برگشتم . دقیقا دوازده روز بعد جهت تعمیر ، چراغ خانگی به گنبد رفتم . چند دقیقه آنجا بودم که رئیس اداره به همان مغازه آمد و گفت چه شد ؟  چرا معلمی را ول کردید ؟

گفتم در آنجا نمی توانم معلم باشم. آقای رئیس گفت شما شنبه بیا اداره جای خوب. بفرستم .گفتم باشه .شنبه رفتم گفت امسال روستای قره گل برو سال بعد شما را اولین روستای نزدیک به گنبد می فرستم . من هم با خوشحالی رفتم روستای قره گل که حدودا ۱۸۰ کیلومتر از گنبد فاصله داشت .

بعد از یکسال آقای رئیس طبق قولش من را به روستای دالی بوقاجه فرستاد. آنجا هم یکسال بودم و بعد از ان به روستای کروک که حدودا ۸۰ کیلومتری. از گنبد فاصله داشت منتقل شدم . چند ماهی آنجا بودم که بخاطر تغییر و تحولات منطقه ای همان روستا بخشی از شهر کلاله گردید.

بدین ترتیب به کلاله آمدم . فقط یکسال آنجا تدریس کردم که به منطقه مینودشت و گالیکش آمدم و حدودا ۹ سال هم در شهر گالیکش در مدارس دخترانه و پسرانه روستایی وشهری  تدریس نمودم و همزمان در دانشگاه  آزادشهر در رشته علوم اجتماعی تحصیل می کردم که از مقطع ابتدایی در ترم ششم به مقطع راهنمایی منتقل شدم و در سال ۱۳۸۰ با اولین تقاضا به گنبد منتقل شدم و اولین روستا هم همان جایی بود که دیپلم گرفته بودم یعنی روستای کاکا.

درشهر گنبد هم در کل ۲۰ سال در مقطع راهنمایی تدریس داشتم که الحمدالله امسال با ۳۲ سال تدریس بازنشسته شدم.

ازخاطرات تلخ وشیرین معلمی اگر بخواهم بگویم. واقعا زیاد است که چند مورد را اشاره می کنم :

اول در رابطه با اراده وتوان یک معلم من در اول استخدام حقوقم ۲۰۰۰ تومان بود که بعضی از همکاران از معلمی انصراف دادند گر چه من به آنها گفتم فعلا ۲۰۰۰ تومان است ولی مطمئن باشید که انشاءالله رسمی می شویم و حقوقمان خیلی بالاتر خواهد شد و این قولم ۸ سال طول کشید و رسمی شدیم و عجیب اینکه بخاطر تعطیلات تابستان ووووو. که کم کردند ۴ سال و ۶ ماه حکم زدند و حقوقم ۸۰ هزار تومان شد.

دومین مورد من از روستای باغلی ماراما است. با ماشین کرایه ای  ساعت ۶ صبح به روستای قرق آق قمش می رفتم که روزی رئیس اموزش و پرورش از شنیدن این مسیر من تعجب کرد و در جمع از من در مراسمی تعریف کرد چون من اصلا تاخیر نمی کردم.

سومین مورد در روستایی اجبارا پایه اول ابتدایی را به من دادند ، گفتم من تجربه ندارم ولی با این وجود. مجبور به تدریس شدم چون اوایل خدمتم بود چارچوب تدریس را از همکاران و معلم راهنمای اداره گرفتم که بعد از گذشت چند ماه وقتی معلم راهنما به کلاس من آمد تعجب کرد و از من پیش همکاران تقدیر نمودند واقعا من در آن سال خیلی فشارها را تحمل می کردم بطوریکه در هنگام تدریس موقع بخش کردن کلمات وووو کلیه هایم درد می گرفت .

از نظر خاطرات دوران تدریس خودم بگویم که من هنوز رسمی نشده بودم که در روستای محمد اباد گالیگش مراسم چوب بازی  سیستانی ها بود. من چون سابقه این بازی را داشتم وارد میدان شدم که از بد شانسی من همان موقع معلم راهنما آمد . در آخر مراسم مدیر مدرسه گفت اگر معلم راهنما گفت شما معلم همین مدرسه هستی .بگو نه .چون به شما توبیخی می زنند . اتفاقا همین طور هم شد . معلم راهنما که اسمش اقای ملکان بود پیش من امد واز من سوال کرد که شما معلم روستا هستی .گفتم نه من مهمانم. چون فامیل در این روستا دارن و بجای رفتن به مدرسه به داخل روستا رفتم. وجریان به خیر گذشت .

دومین مورد زمانی بود که من از روستاهای گالیکش به ازادشهر با موتور می رفتم که در پیچ جاده مینودشت بخاطر بارندگی، موتورم سر خورد و به پایین جاده افتادم. موتورم داغون شد ولی خودم در اول اتفاق ازموتور پریدم و فقط چند جای بدنم خونی شد
و از اون تاریخ ۱۳۷۴ با خود عهد بستم که دیگر سوار موتور نشوم و خداروشکر تا همین لحظه موتور سوار نشدم و این هم به خاطر شکرانه همان اتفاق بود که بخیر گذشت.

خلاصه دوران خدمت معلمی من پر از جریانات بود که در کل برایم بسیار جالب و عبرت آموز بود و هر وقت که در ذهنم انها را مرور می کنم  باعث تعجب خودم می شود که واقعا چه دورانی را گذرانده ام .

www.ulkamiz.ir

 

 


نمایش بیشتر

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن
دکمه بازگشت به بالا