بازار ترکمن در بابلسر

پایگاه خبری اولکامیز – امتحانات نوبت دوم تمام شده بود. برای رفع خستگی و تجدید روحیه، بامداد یکشنبه ۲۸ خرداد به همراه خانواده به مقصد بابلسر حرکت کردیم. ساعت ۱۱ صبح به ساحل رسیدیم و سوئیت گرفتیم و یک شب ماندیم.
در لحطه رسیدن بچه ها با شور و شوق به سوی دریا شتافتند. دریای نیلگون خزر را به نظاره نشستند.
بابلسر شهری زیبا و توریستی است. برج های سر به فلک کشیده احداث شده بود. مسافران زیادی آمده بودند.
عرض ساحل نسبت به سالهای گذشته بیشتر شده بود. در واقع سال به سال از دریا کاسته می شود و این نگران کننده است. در لب دریا فروشندگان اجناس خود را می فروختند و امرار معاش می کردند. اسب ها و قایق ها و ماشین های کوچک هم هم برای سوار شدن آماده بود.
عجیب اینکه مردی میانسال که نجات غریق بود و گاهی سوت می زد و شناگران را به نزدیکتر فرا می خواند او نیز بساط اسباب بازی فروشی گسترده بود.
و شگفت تر اینکه شهرداری در ساحل در حریم دریا سرویس بهداشتی ساخته بود.
در ساحل دریا مردم راحت بودند کسی با کسی کاری نداشت. کسی گیر نمی داد. مردم خوش بودند و از زییایی و صفای دریا لذت می بردند.
هر از گاهی ماشین نیروی انتظامی و هلال احمر نیز دیده می شدند.
عصر ساعتی در کنار دریا نشستیم. تا چشم کار می کرد همه آب بود. دریا در دوردست ها با آسمان یکی می شد.
با تماشای دریا به یاد دوست تربیت معلمی ام یوسف مهدی زاده افتادم که ذوق ادبی داشت و اهل قائمشهر بود بر اثر سانحه ای در دریا غرق شد و به خاطره ها پیوست.
در کنار ساحل برخی از صاحبان ذوق و خلاقیت اشکالی از ماسه ها درست کرده بودند. یکی از آنها تصویر انسانی بود که به پشت خوابیده است.
غروب خورشید در دریا تماشایی است. سرشار از حلاوت و شادی.
صبح ساحل زیباتر و خلوت تر بود و آرامش خاصی داشت. موج ها نسبت به قبل خروشانتر شده بودند. ساحل بابلسر تمیز بود اول صبح کارگران شهرداری زباله ها را جمع میکردند.
فردای آن روز در بازار بابلسر به گشت و گذار پرداختیم. ساختمان های قدیمی سفید رنگ جلوه خاصی به شهر می داد. به قول یکی از کسبه ها این عمارت های زیبا را آلمانی ها ساخته بودند.
به کتابفروشی قدیمی کیهان رفتم کتاب های قدیمی و دست دوم داشت. در آن لحظه زنی آمد از صاحب مغازه بازار ترکمن را پرسید. شگفت زده شدم. آنجا بود که برای اولین بار نام بازار ترکمن را در شهر بابلسر شنیدم که امروزه نامش را به بازار امام تغییر دادند. قبلا در آن صنایع دستی و روسری و چارقدهای ترکمنی به فروش می رسید. اینک فقط نامی از بازار ترکمن مانده است.
در بارار پیرمردی را دیدم سیستم صوتی داشت و با صدای بلند ترانه پخش می کرد و بذر شادی را به محیط پیرامونش تقدیم می کرد. برخی از رهگذاران به او مبالغی می دادند.
گفته اند مسیر هم جزئی از سفر است. در هنگام برگشت در شهر میاندورود جلوی آموزش و پرورش لحظاتی استراحت کردیم. آنجا دکه روزنامه فروشی بود روزنامه اطلاعات و هفته نامه امید جوان را تهیه نمودم تورق کردم و بعد در خانه مطالعه کردم مطالب پرباری داشتند به ویزه مطلبی در باره حج به قلم دکتر شریعتی خواندنی بود .
عصرگاه به گرگان رسیدیم و به فروشگاه آی بولک رفتیم. بانوی ترکمن که از نظر اقتصادی توانمندی خود را اثبات نموده است. در خیابان شالیکوبی گرگان تعدد نوازندگان و خوانندگان در پیاده رو ها برایم جالب توجه بود.
پس از آن به گنبد حرکت کردیم و ساعت ۹ شب به خانه رسیدیم. به این ترتیب سفری کوتاه مدت و پرخاطره را پشت سر گذاشتیم.
نوشته : عبداللطیف ایزدی
www.ulkamizir




سلام واین که ای کاش از گرانی کمر شکن هم می گفتی استاد