جامعه، والدین و اولاد

پایگاه خبری اولکامیز – آنه محمد مارامایی:
هر چند مدت انسان در نشست با جمع متوجه حقایقی از زندگی انسان ها می شود که انسان را وا می دارد یک حرکتی ازخود نسبت به شنیده هایش نشان دهد.
چون با شنیدن حقایقی اززندگی احساس و عواطف انسانی ما گل میکند و میخواهد چیزی نسبت به آن حقایق بگوید یا بنویسد یا…
درچند هفته پیش درجمعی نشسته بودم جریاناتی از دردهایجامعه امروزی را در رابطه با رابطه فرزندان با والدین خودشان شنیدم که واقعا تأسف خوردم بحال جامعه ما.
جامعه ای که برخی ادعا دارد که اوضاع مملکت ما چون مدینه فاضله است یعنی عاری از فساد.ظلم. بی بند و باری.فقر. اما حقیقت برخلاف ادعاهای پوچ است.
چند نفر به نوبت داستان واقعی نزدیکان و یا دوستان خودشان را تعریف کردند که در اینجا به سه نمونه از آنها اشاره می کنم:
جریان اول:
روزی یک فرد سالمند بقول خودش قبل از مرگش اموال خودش را بین فرزندان تقسیم کرد.و قصدش هم این بود که در نزد فرزند کوچکش زندگی کند.
اما بعد از تقسیم اموال چند مدتی که فرزند کوچکش او را نگه داشت گفت بابا من شما را دیگر نمی توانم پیش خودم نگه دارم. شما باید نوبتی هرچند ماه پیش هرکدام از فرزندانت زندگی کنید.
والدین فرزند از شنیدن این جملات نزدیک بود سکته کند. بعد با عصبانیت پرسید پسرم چرا ما را نگه نمی دارید؟
پسرش گفت نگه میدارم اما نوبتی! چون شما موقع تقسیم اموالت اموال زیادی به من ندادی که من مخارج شماها را بدهم؟
والدین پسرگفتند: شما فرزند کوچک من هستی و طبق عرف جامعه فرزند کوچک همیشه والدین خودش رانگه میداردو…
خلاصه: جریان به گوش فرزندان دیگر این مرد سالمند رسید آنها بدون توجه به نظرات والدین خودشان تصمیمگرفتند هر یک به نوبتی چهل روز چهل روز از والدین خود نگهداری نمایند.
وقتی والدین این تصمیم فرزندان خود را شنید مانده بودند که چه کنند تا اینکه زن و شوهر ناچارا قبول کردند.
گذشت و گذشت تااینکه پدرشان بخاطر استرس.فشار و..از دنیا رفت و مادر فرزندان تنها ماند .
فرزندان مادرشان را هم مانند قبل نوبتی نگه داشتند تا مادرشان هم بعد ازچند ماه سکته کرد و از دنیا رفت.
جریان دوم:
روزی جوانی که با تنها مادرش زندگی می کرد جهت ازدواج به خواستگاری دختری می رود بعداز مراحلی .جوان به دختر می گوید من مادرم را تا آخر عمرم نگه می دارم.
اگر شما مخالف باشید قبل از ازدواج بگوئید دختر با قیافه دلسوزانه گفت مادر شما مادر من هم می شود و من مشکلی از این بابت ندارم .
جوان پیش خود به انتخابش ماشاءالله. و احسن ها و… گفت.
ازدواج صورت گرفت بعد از گذشت یکسال دختر به شوهر جوانش گفت من دیگر تحمل نگهداری مادرتان را ندارم. از این به بعد اینجا یا من زندگی میکنم یا مادرت.
جوان تعجب کرده و گفت: همسرم من که جریان را به شما گفته بودم همسرش گفت می دانم اما من آن زمان احساساتی شده بودم. اما الآن مطمئن شدم که نگه داشتن مادرت چقدر برایم سخت است
شوهرش گفت: حالا هم خودت می دانی من مادرم را نمی توانم در خیابان رها کنم.شما هم شرایط مرا درک کنید وزندگی خودمان را بهم نزنید.
اما همسرش گفت: من اصلا درخانه شما نمی توانم با مادرت زندگی کنم چون زندگی من نابود می شود
عاقبت بخاطر مقاومت و مردانگی شوهر.زن جوان ازخانه بیرون رفت و زندگی خود را بهم زد.
چند مدتی گذشت جوان تصمیم گرفت که با یک دختر دیگری ازدواج کند ابتدا چون مرحله اول شروط خودرا با دختر جوان درمیان گذاشت و داستان شکست زندگی اولش را با حوصله از اول تا آخر تعریف کرد. اما خداوند ابن مرتبه دختری آگاه وبا ایمان ودل رحم و… نصیبش کرد.
دختر گفت: من نمی دانم زن اول شما چطوری انسانی بوده مگر نمی داند که وظیفه اولاد نگه داشتن و خدمت کردن به والدین است و…
جوان با شنیدن سخنان دخترخوش قلب بسیار خوشحال شد و خدایش را شکر کرد و با دختر مهربان ازدواج کرد .
زندگی این دو جوان به همراه مادر سالمندشان بخوبی سپری گشت و سپری گشت تا اینکه روزی مادرشان از دنیا رفت.
جریان سوم:
روزگاری درشهرودیارمان یک زن وشوهر میانسالی که باهم چندین سال زندگی کرده بودند صاحب فرزندانی می شوند.
ازاین بابت خدارا شکر کرده. بسیارخوشحال بودند .مرد خانواده ازصبح طلوع خورشید تا شب نماز عشاء باربری می کرد.
خداوند دراین مدت به این خانواده فداکار چند فرزند پسر ویک دختر داد.زندگی اینها با کارگری و بابری گذشت وگذشت تا فرزندان بزرگ وبزرگ گشتند.
روزی مادر این خانواده براثر بیماری عفونی درگذشت.پدرخانواده چند سالی فرزندان خودش را به تنهایی نگه داشت
اما پس ازمدتی بخاطر ضعف بدنی پدردیگر توان کارکردن نداشت .فرزندانش وقتی متوجه اینحقیقت شدند به پدرشان گفتند:پدرجان ازاین به بعد شما فقط در خانه بنشینید و مواظب زندگیمان باشید.ما دیگر توان انجام کارها را داریم وزندگی خودمان را می چرخانیم.
دو الی سه سال ازاین جریان گذشت تا روزی فرزندان به پدرشان گفتند: پدرجان شما بخاطر ما باید خانه مان را بفروشی. تا ما با پولی که به هریک ازما می رسد یک آپارتمان بخریم
پدرتعجب کرد و گفت: اگر خانه را بفروشم و پولش را به شماها بدهم. من کجا بایدزندگی کنم؟
پسربزرگ خانواده گفت: بابا نمیدانی که پدردر خانه پسر کوچک همیشه زندگی می کند.
پسر کوچک گفت چرا من؟ مگر من درآمد زیادی دارم؟ من نمی توانم خرج خودم را دربیاورم.خرج بابا را از کجا بدهم؟
پدر با دیدن چنین وضعیتی گفت: تا من زنده هستم خانه ام را نمی فروشم. پسران همگی باهم گفتند ما نمی توانیم منتظر مرگ شما باشیموزندگیمان را بخاطر شما خراب کنیم.
بعد پسران تصمیم گرفتند که پدر را ازخانه بیرون کنند وعاقبت هم چنین کردند.پدر چند روزی پیشدخترش زندگیکرد تاشایدپسرانش پشیمان شوند او را پیش خود ببرند. تا اینکه دخترش همگفت باباجان شوهرم بامن دعوا می کند ومی گوید اگر پدرت اینجا زندگی کند شما هم باید به همراه پدرت ازخانه من بیرون بروی!
پدر باحالتگریانگفت: نه دخترم شما زندگیت را بخاطر من خراب نکنید من ازخانه شما بیرون می روم.
پدر چند مدتی درخبابان ها با کارتن خوابی زندگیش را گذراند تا شاید پسران به حال او رحم کنند و اورا به خانه ببرند اما پسران هیچ وقت چنین نکردند.
عاقبت این پدر زحمتکش.فداکار خانواده بخاطر بیماری که ازکارتن خوابی پیدا کرده بودبخاطربیماری عفونی درگذشت .پسران به ظاهرهم شده با برپایی چادر سه روز مراسم گرفتند وبعد خانه را فروختند.
وقتی پسران مقدار پول رسیده بخودشان را حساب وکتاب کردند تازه متوجه شدند که با این پول نمی توانند آپارتمان بخرند.پسران مات وحیران مانده بودند که چه کنند؟
تا اینکه یکی از پسرها گفت: ما اشتباه کردیم خانه پدریمان را فروختیم الان هم ناچاریم دونفر دونفر یک آپارتمان بخریم چون با پول رسیده ازپدر ما نمی توانیم آپارتمان جداگانه بخریم .
عاقبت ناچار شدند دونفر دونفر آپارتمان بخرندچند مدتی درآپارتمان باهم زندگی کردند.
بعد پسربزرگ خانواده تصمیم گرفت تشکیل خانواده دهد.
درزمان خواستگاری خانواده عروس گفتند آیا شما خانه دارید؟ پسر جریان خانه خودش را تعریف کرد.خانواده عروس گفتند؟ مگر عقل نداری؟ چطور دخترم درکنار خانواده برادرت در یک آپارتمانکوچک زندگی کند؟
پسران وقتی جریان مخالفت خانواده عروس را با برادرشان شنیدند تازه متوجه شدند که دیگر این مشکل قابل حل کردن نیست.
عاقبت پسران ناچارا آپارتمان خودرا فروختند و خانه ویلائی بزرگتری که چند اتاق بیشترداشت دونفر دونفری اجاره کردند و زندگی مستأجری خودشان را ادامه دادند
نتیجه سه جریان:
والدین نعمات خداوند هستند که فرزندان را تحت هرشرایطی نگه می دارند.بقول معروف خود نمی خورند .خود نمی پوشند.خود نمی روند و…
همه اموالش را برای فرزندان نگه می دارد.با توجه به این ایثار وفداکاری و… والدین فرزندان نیز باید وظایف دینی. اخلاقی و… خودرا نسبت به والدین انجام دهند.
چون اگر فرزندان .والدین خودرا اذیت نمایند ورضایت والدین را کسب نکنند کسب رضای خدا به این آسانی ممکن نیست.
ان شاءالله وضعیت جامعه طوری پیش رود که فرزندان.نسبت به والدین احساس مسئولیت کنند.وتحت هرشرایطی والدین خودرا ازخودراضی نمایند.
www.ulkamiz.ir


