اشعار فراغی قایق نجات غریق انسان هاست

پایگاه خبری اولکامیز- قمرالدین سیدی فعال فرهنگ و ادب ترکمن و هچنین عضو تحریریه اولکامیز نوشت: هر موجود زنده ای موجودیت خویش را از وجود قدرتی بی انتها می یابد ، که نگاه نقصان در دایره وجودی او به دلیل رمص دیدگان، نقص مطلق است.انسان به عجز و ناکارآمدی خویش زبان به اعتراف گشوده و به بودن قدرتی که مافوق قدرت هاست سر تعظیم وتکریم فرود آورده و آن را خالق و آفریدگار بی چون وچرای خویش می داند.
این آفریدگار مطلق به اقتضای صنعیت و صمدیت لایزال خود ،از میان همه موجودات ،انسان را اشرف مخلوقات قرار داده و سپس به آفرینش بیکران خویش در سریر صمدیت و کرسی سرمدیت دست به تحسین و تعجیب گزیده و به خاطر این کار هنرمندانه ی اعجاز انگیز ،خویشتن را احسن الخالقین خطاب می کند.
به همین خاطر است که خداوند در وهده ی گردون و صعید گلگون، انسان را به عنوان یکی از مقدس ترین موجودات عالم به عقل عقول و اندیشه ی بی ذحول آراسته و آن را به عنوان تاج کرامت به فتراک فِرَق او زین نموده است.
از میان انسان ها که به شرافت و کرامت آن خدایش مهر تبجیل و طغرای توقیر نهاده ،این اندیشمندان و متفکرین جامعه اند که به دلیل افکار و اندیشه برین و تحریر و تقریر نظرات نوین در اشعار منظوم و نوشته های منثور خویش ،در گذر سیال تاریخ رد پایی از خود به جا نهاده و با بودن خویش در مسیر و مصب این بحر و در صفحات تاریخ این دهر ،فسیل با ارزش خویش را به صورت اندیشه و کتاب به آیندگان به صورت میراث گرانبها به یادگار گذاشته اند.
تلألؤ ولمعان وجودی اینگونه افراد، به عنوان آفتاب عالمتاب ، سراج منیری است که روشنایی بخش راه رهروان حقیقت و رهبران راه طریقت در این وهده ی خاکی بوده و هم آدرس و نشان زندگی ،برای زندگان ایل و تبار خویش است.
نمونه بارزی از این اندیشمندان که سخن را به شرافت آغشته و عمل را به کرامت تزئین نموده ،مختوم قلی فراغی است. که ایشان قباب غیرت به کمر بسته و جهت زدودن جهل و نادانی با گشودن بال اندیشه در آسمان علم و ادبیات از قله بلند مناعت و ذین سمند سعادت به مخاطبین ندا می دهد: که ای انسان های آزادیخواه جهت رهایی از یوغ چپاول گران جور و ظالمان زور باید در معبد دوستی با وحدت و همدلی ، با زمزمه سرود دانایی به کتاب و قلم سجده نمائید که این ره رستگاری و سعادت بشری است.
مختوم قلی همانند عقاب تیز بین به نظاره نشسته و به غربال مرد و نامرد روزگار می پردازد و نامردان روز و مردان دل افروز را از دریچه و روزنه تنگ اشعار گذرانده وبا سخن بیز سروده ها به سنجش اعمال می پردازد برای مثال:
یۆز نامارد یرینی توتماز بیر مردینگ
مرد چکر تعصیبین ایلینگ هم یوردئنگ
بیتیرن ایشینی گؤرۆنگ نامادئنگ
جنگ دییبان قاچار دومان یولوقسا
آری با استناد به شعر فراغی حدود و ثغور مردان اهل و نامردان جهل مبرهن و آشکار می گردد که در میدان کارزار کثرت نامردان ، نه تنها کارساز نبوده بلکه درد سرساز میدان است. و این شرافت و شهامت اندک مردان غیور و جوانان دلیر است که به خاطر حفظ نوامیس و عزت ایل خود، جان را در طبق اخلاص نهاده و مرگ را به ننگ ترجیح می دهد و برای زنده ماندن نام و ناموس دیار خویش ، خویشتن را به افتخار به فنا و نابودی می کشاند ، الحق نام و نشان آنان باید بر سر جریده عالم به رنگ رنگین کمان آسمان ها پرتو افشانی می کند.
بعضی از اشعار فراغی همانند تابلوی راهنمای رانندگی که پیچ و خم های جاده را با علائم های خاص نشان می دهد آئین نامه زندگیند که ضمن بیان و نشان علائم زندگی و فراز و نشیب آن ،چگونگی برخورد با موانع و دست اندازهای موجود زندگی را به صورت سخن مستطاب به تصویر می کشد.مثلا چه سخنی نیکوتر از این کلام است:
مرد چئقار مئخمانا گولر یوز بیلن
نامارد اؤزۆن گیزلار مئخمان یولوقسا
این سخنور عالم در یک بیت شعر کوتا پیام رفیعی به بلندای جبال راسیات و به جمیل جمال نازعات به مشتاقان سخن ، تحفه می بخشد و استادانه نشان مردانگی و سخاوتمندی را در پذیرش مهمان که یکی از اصول زندگی ترکمنان است یادآور شده و زبان طعنه را چون شمشیری بران به انسان هایی که خود را به تغافل نهاده و دیدگان خویش را به حضور حبیب خدا که برکت را در نهاد حضور او نهاده است از غلاف کشیده و چه زیرکانه به سمت آنان نشانه می رود.
گاه کلام را در این خصوص به سوهان سخن صیقل می دهد که ظرافت تزئین و فصاحت تببین چنان هنرمندانه به صورت ابیات در سطور فتور نمود پیدا می کند که انسان بی اختیار زبان به تحسین می گشاید:
هرگیز نامارد کؤپری سیندن گچمأنگ لر
غارق بولوپ دریادا غالان یاغشی دئر
شاعر بدون کوچک ترین تردید و گمان و با قاطعیت ، غرق شدن در موج دریای بیکران را به گذر از گذرگاه نامردان که طعنه و منت آنان یک عمر احتقار حرمت و انکسار شخصیت انسانی را به دنبال دارد ترجیح می دهد.
تابلو نمودن و قاب آن به آسمان زندگی در گوشه ی قلب های انسان عاری از اعجاز و بدور از خلاقیت نیست. که انسان ها هر روز در زندگی روز مره قبل از قدم نهادن به امور محوله ، بدان سرک کشیده و قدوم نیات خویش را خالصانه و خاضعانه به پیش برانند.
پند و اندرز ، نصیحت نزاکت ، ادب و اخلاص در جای جای اشعار مختوم قلی موج می زند،گاه بعضی از ابیات این شاعر نامی چنان در عمق روح و جان آدمی ، چون پیر در خانقاه خلوت نشسته ، به سلوت و آرامش فرا می خواند که شنود موعظه ی هزاران منبر و محراب و یا از اقتراح مطالب و مفاهیم از چندین شاهکار ادبی ، تاثیر گذار تر است.که نمونه آن:
گؤرستانی گؤرده اوتور فکر ایله
من من دیین أرلر یاتئر قوم بولوپ
تداعی و تجسم انسان های بزرگی که اوج اشتهار و افتخار را در کارنامه زندگی به نام مبارک خویش متبرک نموده و از منظر نظافت و نزاکت به خورده خاک تنیده به تن خویش، هزاران افسوس خورده و خط اتوی دثار وجودشان چون شمشیر بران ، عینین انسان را به تعیّن وا می داشت، مسمار اجل بر فِرَق نهاده و جسد آنان چون فسیل پوسیده تن به خاک آغشته غذا و قوت موران بی قوّت گردیده است.
فراغی به خوبی چنین خصائص انسانی،را به قلم پر توان خویش به تصویر می کشد و بر پیکر منیّت و دنیّت، در این خورجین خرام زندگی که چند صباحی بیش نیست مهر ترهّات و اباطیل می نهد.
این ادیب آموزگار،از حنظل تلخ روزگار ،تشفی برای شفای دردها ساخته و از معجون سخن به عسل خیال، ابیاتی را به رشته تحریر در می آورد که چنان با خاستگاه مردم همخوان است که به مرور زمان سخنِ به دل نشسته، به سیطره عقل پرداخته و به صورت ضرب المثل بر خان اندیشه ی آنان به تزئین می نشیند.
مختوم قلی تربیت فرزند صالح را چون چشمه جوشان زندگی می داند که از فراز قله عشق در جویبار خروشان ،رحمت و مهر را نه تنها به پدر و مادر ،بلکه به ایل و تبار خویش تحفه می بخشد.
شمشیر شجاعت فرزند صالح ،از نظر فراغی مدافع و سپر سترک ناموس و حیثیت جامعه است ولی فرزند ناباب ، لعنت کرده روزگار بوده و بود و نبود آنان تاثیری بر بهبود جامعه نداشته ، بلکه به عنوان انگل خون آشام جامعه اند که گاه، به اوقات لول، در سلول خود می لولند.
خوشه های گندم کشاورز که بعد از طی مراحلی تبدیل به عقل و فهم می گردد ، اشعار فراغی نیز همانند خوشه گندم گون زارع گاه به صورت عصای پیر ناتوان، گاه چون شمشیر برَان بر گردن بی رحم ظالمان، گاه صدای حزن انگیز مظلومان، گاه به صورت شجاعت و شهامت گوراوغلی و گاه به صورت اشک بی پناه یتیمان نمود پیدا کرده و در تخیل و خانه عقل انسانی به صورت خوشه های مهر و زهر ،ترحم و تنعًم، شجاعت و شفاعت، امید و نوید تداعی نموده و به نابه اقتراح انسانیت به سفره ی دل آنان با تمکین وجود به سجود پرداخته و به استمداد آنان بر می آید برای مثال:
قیاماتدان بیر سؤز دیدیم بایاقدا
قاراو باردئر یر سیز اورلان تایاقدا
ظالئم لار خور بولار قالا آیاقدا
غاریب سن آغلاما شیر تک بولار سن
فراغی به بار سنگ های سنگین که بر دوش تن های بی تن و بینوا و فقیران و اشک سیلان از سبلان دل های مظلومان ، تحمل نکرده قلم را به جوهر کِلک جوشان تزئین نموده و همانند اسب افسار گسیخته گور اوغلی بند شده در چاندابیل را به میدان کارزار فرا می خواند و به هیمنه و هیبت فریاد می زند که ای جباران جور به هر تازیانه ی یکه تازتان، تاری به تن بافته و قصاص قصدهای شومتان را کف دست نهاده و بر حاکمیت زورتان خط بطلان کشیده و تخت بخت اقبالتان را با رُفت رفتگران به مزبله کثیف تاریخ جای خواهیم داد.
واز طرفی امید و نوید را در حلقه دل مظلومان بیدار نموده و خون شهامت و شجاعت را در رگهای بی توان آنان تزریق نموده و با اوج غرور فریاد می زند که ای مظلومان زمان بی گمان روزی فرا خواهد رسید که چون شیر غرّان حق را از حلقوم نامردان روزگار بیرون کشیده ودر مامن و ماوای حریّت با برافراشتن پرچم عدالت ،سرود دوستی را به نوا خواهیم گذاشت.
آری فراغی،سخن را به یغما برده و بنا به خواست خویش ، برای احقاق حق و سر کوب ظالمان ، نان و نوای یتیمان، ادب و اخلاص جوانان ، هدایت و حمایت ره گم کردگان راه طریق ،غرقابان جهل را چون قایق نجات غریق ، همانند اورژانس بین راهی،به استغاثه نشسته و فریاد رس آنان می گردد .
ایجاب رسالت شاعری چنین است که بنابه اقتضای جامعه ، مهر ه ی شطرنج سخن را گاه و بی گاه آگاهانه هدایت نماید تا در این مسیر ، مسئولیت خطیر انسانی خود را به نحو احسن به منصه ظهور برساند. سخن سرای بنام ترکمن هفت سین اشعار خود را از صحرای دل خویش به خرد وکلان، پیر و جوان، عاشق و معشوق، غمگین ونالان، عارف و عابد ، گسترده و به نوعی همچون مولانای روم، با نی نالان وجود، به همگان نوای دل سروده است.
و هر خواننده اشعار و مستمع الفاظ، در عمق ضمیر ناخودآگاه خود با فراغی هم نوا شده ، داد سخن سر می دهد گویا که عصری با شاعر زیسته و سفره دل خویش را در ساحل تخیل او پهن نموده و رازهای نهان و آشکار خویش را با او به اشتراک گذاشته است. به نوعی می توان گفت که فراغی چون حافظ توانسته است آئینه دل ِ دل دادگان شده و فال بخت و اقبال سیه بختان را به سروده خویش فال گیری نماید. شاعر در سطری از سروده های خود می گوید:
بیلسنگ خوش گفتار آچا ور
بیلمه سنگ اۆم سۆم اؤتؤ ور
سؤز یاراسئندان قاچا ور
تیغ یاراسی بیتر گیدر
به چرخش زبان که در مغاک دهان به هر سو آزادانه چون پرّه های دوّارِ به هم زن، در حال دَوَران بوده و گاهاً با حرکت بی جای خود سکون و سکوت افراد را به هم زده و آتش خرمن دلها را فواران می کند اخطار می دهد و به صاحبان این دستگاه کوچکِ عریض و طویل که صانع آن ، بشریت را بدان ممتاز و متمایز نموده است گوش زد می دهد که انسان به هر اصواتی که به صورت جملات از آن خارج می شود مسئول است.
گوینده سخن باید با استفاده از عقل و اراده خویش زبان به تکلم وا دارد تا کلام او باعث خشنودی همنوعانش باشد نه رنجش دوستان. و سکوت را بهتر از سخن بی منطق می داند، زیرا که زخم زبانی که از عاید سخن نارس و تهمت گونه افراد باشد در دل و عمق جان آدمی اثر می گذارد که به هیچ دوا و حنظلی،قابل شفا نبوده و به عمر ، انسان آن را به همراه دارد. ولی در مقابل شاید زخمهای تیغ و تیر زودتر ترمیم یافته و به ورطه فراموشی سپرده شود .
فراغی را با چنین سروده ها نه تنها در گروه شاعران بلکه در زمره روانشناسان بنام نیز می توان جای داد زیرا که اشعار او در حیطه چگونگی زندگی رفتاری و کلامی انسان هاست.
سر انجام انتظار است که اندیشمندان و متفکرین این دیار با تمسک بر قلم جوشان و تخیل خروشان خویش به تزئین اندیشه پرداخته و در زمین دُر افشان و بحر زر افشان اشعار مختوم قلی چون صیادان بحر و صنادید دهر به جستجوی معانی و تفسیر جهانی بپردازند تا ” لرمانتف” های سیزده ساله که در رثای ” پوشکین” قلم را اجیر افکار خویش نموده و جهان را به تحیر واداشته است، جوانان ما نیز با الهام از چنین افکاری بتوانند در این مسیر گام های طلایی خویش را در میدان عمل به محک گذارند.
و آنچه را که متفکرینی چون بهاء الدین خرمشاهی و عبدالحسین زرین کوب و … در خصوص حافظ و مولانا و سعدی و … با گام های متنفذ و موثر علمی خویش به پیش رانده و آنها را بر قله رفیع ادبیات جهان که الحق شایسته چنین تنفیذ و تفخیم اند جای داده و با عث تحسر و تحیر گوته های زمان گشته ، که با گام نهادن در تخیل خویش در کویر و دشت های بی انتهای ایران عزیز به ابداع ” دیوان شرقی” می پردازد ما نیز می توانیم در این راستا در خصوص شاعر اندیشه ساز مختوم قلی فراغی گام های موثر ومصممی را به پیش برداشته و جایگاه این شاعر بزرگ را چون دیگر شاعران به مناعت طبع و مقاصد صدق بیاراییم.
تمکین به مثل” مشت نمونه خروار” بسنده گفتار است که ما را بر آن وا می دارد که از اطاله کلام امتناع ورزیم وگرنه سخن از بحر بی کران و استاد کلام و اشعار بیستون گونه هزار ستون فراغی است که قلم ها بسی به تقلیل جوهر مکنون خود و دفاتر بسی به قصور اوراق گلگون خویش زبان به گله می گشاید زیرا که در این خصوص در توضیح و تفسیر ابیات و کلمات به صورت جملات در صفوف فشرده ، همچون سربازان آماده باش در انتظار سوت فرمان ، ندای لبیک سر داده و آماده تزئین سطور فتورند.
از طرفی بستن مجال سخن در این باب به دلیل نقصان قلم و لکنت کلام در توصیف و توقیر معمار سخن که طاق بستان سخن را چون بوستان گلستان آرایش نموده است و هم به دلیل ارتعاش دل و دست به گمان عدول از خط قرمز ، عاری از ادب و اکرام نیست.
www.ulkamiz.ir


