
پایگاه خبری اولکامیز – هانیه توسلی ، دانش آموز یازدهم دبیرستان:
شب بود؛ هوا سرد و ابرها در هم پیچیده بودند، گویی نشانی از ماه نباشد. رو به ماهِ ناپیدای آسمانِ تیره و تاریک کردم و گفتم: «عهد میبندم دیگر سراغش را نگیرم.»
سرم را روی متکای نرم گذاشتم و خوابی از جنس فراموشی آرزو کردم.
با وجود کوفتگی چشمانم، خواب به سراغم نمیآمد؛ گویی خواب هم دیگر تسکینی برای دلِ رنجیده و ناآرامم نبود. خانه بوی او را گرفته بود.
در مرز بین تاریکی شب و روشنایی روز، در آن فضایی که حقیقت و توهم در هم آمیخته است، یکبار او را بر روی صندلی کنار پنجره میدیدم؛ بار دیگر، تصویر نسبتاً تیرهوتارش را بر روی شیشهٔ سردِ خاموش تلویزیون. روزها یکی پس از دیگری میگذشتند و من در انتظار سکوت ابدی متوقف شدهام. آری، شبهای من اینگونه میگذشتند.
اما صبح، صدای آوای گنجشک، حقیقت را به صورتم میکوبید. هیاهوی تیترهای نیلگون و بزرگ روزنامهها: «نوروز سیمگون فرا میرسد»، «گلها شکوفه دادهاند» پردهٔ تاریک ایام سیهفام را کنار میزد. گویی شهر برای روز نو تعبیه میدیدند. من در هلهلهٔ مهیاسازی، همچنان غرق نبودنش بودم؛ اما خورِ نوروز بر صورتم میتابید و امید را به سختی در دلم جا میداد. تابش نور ملایمش بر روی سبزههای تازه نفس، مانند دست نوازشی است که مادر بر روی سر پارهٔ تنش میکشد.
لحظهای به خود آمدم؛ یافتم معنای حیات چیست. زیر لب زمزمه کردم: «حتی اگر زندگیام با حسرت و سرآسیمگی گره خورده باشد، ادامه مییابد؛ مانند سمنویی که مزهٔ شیرینش تنها پس از تحمل سختی پخت حاصل میشود.»
نوروز سیمگون تنها یک تیتر نبود، یک فراخوان بود؛ فراخوانی از جنس امید. آن روز عهدی را که در شبهای تیرهٔ خود بسته بودم، شکستم؛ اما نه با فراموشی، بلکه با پیمانی نو: اینکه خاطراتش را گوشهای از دلم حفظ کنم، بی آنکه یادبودها سایهای بر روزهای نوینم بگذارد.
سال نو، نه پاککنندهٔ جای خالی او، که آینهٔ روشنی شد تا بیاموزم چگونه در آغوش بهار، با میراثِ گذشتهام، دوباره نفس بکشم.
www.ulkamiz.ir



