پریچهر

پایگاه خبری اولکامیز – نوشته:حکیم پقه : تازه جانمازم را جمع کرده بودم .تلفن زنگ زد .
:خانم ببخشید منزل آقای مختومی؟
ـ بله بفرمایید !
سلام .شما مادر پریچهر مختومی هستید؟
به نظرم رسید یکی از همکلاسیهایش باشد.
علیکم السلام دخترم.بله بفرمایید.
:ازبیمارستان بندر ترکمن تماس می گیرم .پری مسموم شده .اگر ممکنه زودتر خودتونو برسونید به اورژانس بیمارستان .
چند ثانیه ای ساکت ماندم، انگار آب سردی را روی سرم ریخته باشند.
چی ؟مسموم شده ؟اونکه صبح جز کره و مربا چیزی نخورد!حالاحالش چطوره؟می تونم باهاش صحبت کنم؟
:نگران نباشید فقط زودتر تشریف بیارید .
به یکباره دلشوره گرفتم . حالا که یادش می افتم ،صبح هم با عجله رفته بود مدرسه. سابقه نداشت آنقدر پریشان باشد. به سرعت به حاج اراز زنگ زدم. و باعجله راه افتادیم .هیچوقت یادم نبود مسیر بیمارستان تا این اندازه دور باشد .تا به مقصد برسیم ،دلم هزار راه رفت.حاج ارازهم سعی میکرد آرامم کند .
:به دلت بد نیار. انشالا که چیز مهمی نیست.
از نگرانی داشتم خفه می شدم. واردحیاط بیمارستان شدیم.قبل از ورود به ساختمان ،ناخواسته به دوسه نفری تنه زدم .باعجله وارد اورژانس شدم .پرسان پرسان به در اتاقش رسیدیم.اتاق مراقبتهای ویژه .ورود ممنوع بود .هاج و واج مانده بودیم. ناچار دقایقی منتظر ماندیم تا تکلیف روشن شود.سقف کوتاه بیمارستان و بوی مواد شوینده حالم را بهم میزد .حاج ارازدلش نمیخواست که من متوجه ی نگرانیش بشوم.بی اختیار در راهرو قدم می زد.سعی کردم بفهمم چی شده. تا اینکه پرستار جوانی ازقسمت مراقبتهای ویژه بیرون آمد.نگاهی به اطراف انداخت و صدایم کرد.
:لطفا ماسکتان را بزنید ووارد شوید .مدتیه به هوش اومده . فقط بیشترازپنج دقیقه نمیتونید داخل باشید.
بوی الکل و مواد ضد عفونی کننده توی دماغم می پیچید . روی تخت کنار پنجره دراز کشیده بود. لحافی را تا بالای سینه اش کشیده بودند .وقتی پاره ی تنم را زیر آنهمه دستگاه دیدم دلم هوری ریخت .بی اختیار با دودستم کوبیدم روی سینه ام.ای وای خدا.این چه وضعیه ؟خدا مرگم بده.
یکی از پرستارها نزدیک شد و گفت :هیسسسسس ……….خاله جان چکار می کنید ؟لطفا ارام باشید .ناگهان پری تکانی خورد ،سرش رابه سمت پنجره چرخاند و به حوض آبنمای حیاط بیمارستان نگاه کرد و سعی کرد چیزی بگوید .با گوشه ی چشمهایش نگاهم کرد .به محض انکه چشمش به چشمم افتاد قطره های اشک ازگوشه ی چشمهای بادامیش روی صورت سفیدش جاری شد.به آرامی نزدیکش شدم اشکهایش راکه بر روی صورت نازنینش سر میخورد پاک کردم .مثل بچه گیهاش صورتم را مالیدم به صورتش .و دستم را بردم به پشت گردنش .نگاهش کردم .میخواست نگاهش را از من بدزدد.سرش را برگرداند وصورتش را زیرانگشتان باریک و سفیدش مخفی کرد.برگشتم به سمت در تا به پدرش خبر بدهم .دیدم پرستاریحاجی را به کناری کشیده و با او صحبت می کند.به نظرم رسید که نتایج آزمایشهای مختلف را نشان می دهد .حاج اراز بادقت به حرفهای پرستار گوش می داد. سرش را پایین انداخت و دودستش را به صورتش گرفت.و دراخر به ارامی روی نیمکت نشست آرنجهایش را روی زانوهایش گذاشت و سرش را میان دودستانش گرفت.سراسیمه به سمتش قدم برداشتم .
:چی شده حاجی؟
بدون آنکه بخواهد حرفی بزند به صورتم نگاه کرد .این حالت حاج اراز را هیچ وقت ندیده بودم انگار که جنگلی در چشمانش اتش گرفته باشد.با دیدن این حالت ،ترس در وجودم دوید .
:حاجی میشه به من هم بگی چه اتفاقی افتاده؟
حاجی ………؟
ـ هیچی !حالا بهت میگم.حال دخترمون چطوره؟
:حاجی چرا حرف نمیزنی ؟بگوتامنم بدونم چه خبر شده جونم به لب رسید.
یکی دوبار نگاهم کرد وبازبه جایی نامعلوم در کف سالن خیره شد.تا اینکه پرستار برای بار دوم صدایم کرد .بلافاصله وارد اتاق شدم . موهای سیاهش را که روی صورتش افتاده بود، کنار زدم.صدایش در نمی آمد .به صورتم نگاه کرد و گفت :مامان منو ببخش .من هیجوقت نتونستم دختر خوبی برای شما باشم .به بابام هم بگو منو ببخشه .
ـ آخ عزیزم ، این چه حرفیه که میزنی؟انشالا زود خوب میشی باهم میریم خونه .اتفاقی نیافتاده که.بابات هم هیچ ناراحتی ازتو نداره. خودت میدونی که همیشه پریچه صدات می کنه.
پلک چشمانش پف کرده بود.اشکهایش هنوزجاری بودند .دستم را به صورت وپیشانیش کشیدم.مثل کوره می سوخت . دلم میخواست مثل بچه گیهایش در آغوشم بکشمش و تا جایی که جا داشت محکم فشارش بدهم.
صورتش را به سمت آبنماچرخاند و گفت:مامان پرستارها میگن این قو اشتباهی اینجا فرود اومده .شاید هم خسته بوده .ولی با اومدنش کلی نشاط بین مریضا آورده .میگن توی روحیه ی مریضها خیلی تاثیر گذاشته.می بینی مامان! چقدر سفید و زیباست.
فکر میکنی باز داره آماده میشه که بره؟
بله ممکنه نازنینم.
مامان تومی دونستی؟
چی رو عزیزم؟
که من هم بال در آوردم؟ ی جفت بال سفید؟درست مثل اون.کمی سکوت کردم .گفتم این هذیان گویی ممکنه از عوارض دارو ها باشه.
آره عزیزم بال درآوردن خوبه .آدم هرجا که دلش میخواد میتونه بره.
آره مامان هرجا.
ناگهان سرفهاش گرفت.پس از چند سرفه شروع به اوق زدن کرد.انگار هر چه در وجودش بود را میخواست بریزد بیرون.پرستار به سرعت نزدیک شدو ماسک اکسیژن را گذاشت روی صورتش.
:خاله جان من به شما گفتم که دخترتان نیاز به استراحت داره .بهتره تنهاش بزاری.
به اجبار بیرون رفتم .دیدم حاج اراز کونه ی سرش را به دیوار تکیه داده و به لامپهای نیم سوزسقف که روشن و خاموش میشدند خیره شده است.نزدیکتر که شدم صورتش را به سمت کاغذی که دستش بود برگرداند .بی اختیار شانه های درشتش شروع به لرزیدن کردو بی صدا اشک ریخت . وحشت کردم.گفتم :چی شده؟بدون آنکه حرفی بزند کاغذرا داد دستم.
:بابای عزیزم منو ببخش که نتونستم مثل شما ها باشم من خیلی سعی کردم ولی واقعا بیشتر از این نمی تونستم تظاهر کنم .
بی اختیار اشکهایم جاری شد . یاد بچه گی های پری افتادم .سر سفره قهر می کرد و میگفت اگه بابام نیاد و منو روی زانوهاش نشونه غذا نمیخورم .بابام بایست بیاد .یا شبها اگر قصه نمی گفتم خوابش نمیبرد .دلم می خواست باز هم توی آغوشم بکشمش و نازش کنم و برایش قصه بگم .براستی خیلی از دخترمان و آرزوهایش دور شده بودیم.آخرین ضربه را هم با مخالفت با خواستگاری چند باره ی پسر مورد علاقه اش زدیم . فقط بخاطر آنکه پسره اهل نماز و مسجد نبود.
حاج اراز دستش راروی شانه ام گذاشت و بدون انکه نگاهش را از سقف بردارد صدایش لرزید. گفت :پری و دایان هر دو قرص گندم خوردند.
با شنیدن این حرف سرم گیج رفت .آسمان و زمین دور سرم به چرخش افتاد.نمی دانم چه مدت ،ولی افتاده بودم .ناگهان متوجه شدم که پرستارها به سمت اتاق پری می دوند .پس از لحظاتی حاج اراز به آرامی به من نزدیک شد. با آستین پیراهنش اشکهایش را پاک میکرد و گفت :پریچه پرواز کرد.
پایان
WWW.ULKAMIZ.IR



