تورکمن صحرا

کودکی از دست رفته

فصل سوم: یک متر نخ برای تمام دنیا

پایگاه خبری اولکامیز – بهرام یوسفی

حدود سه سال بیشتر نداشتم. پدر، به خاطر درس خواندن در دانشگاه تهران و نداشتن پول کافی، مرا گاهی و گل‌محمد را بیشتر در روستا، پیش مادربزرگ می‌گذاشت. ما، مادربزرگ را اجه صدا می‌کردیم.
خانه مادربزرگ پنجره‌ها و درهای چوبی قشنگی داشت. روی چوب‌ها نقش‌های کنده‌کاری شده بود که با خانه‌های دیگر فرق داشت. درهای دولته هم یک توپ فلزی کوچک، میان در داشتند که وقتی در باز و بسته می‌شد، صدا می‌داد. صدای جرینگ و زنگ‌گونه‌اش هنوز هم در گوشم می‌پیچد.

صدای زوزه باد در شکاف بین دو بخش خانه، با صدای تق تق همیشگی درهای چوبی ترکیب می‌شد؛ انگار خانه داشت با ما حرف می‌زد. این صداها برای ما مثل یک آهنگ همیشگی بود؛ روز و شب.

یک روز گرم تابستان، مادربزرگ مرا با خودش به زراعت دایی بایرام برد تا خربزه بچینیم. گل‌محمد خوابیده بود. او را در اتاق گذاشتیم و در را بستیم. ما در طبقه دوم زندگی می‌کردیم و دایی بایرام، که پسر ناتنی اجه بود، با زن دایی در طبقه پایین بودند.
قرار بود من مواظب گل‌محمد باشم.
اما مگر یک بچه سه ساله می‌فهمد مواظب کسی بودن یعنی چه؟

بوی خربزه و بوته‌هایش همه جا را پر کرده بود. از پنجره، خربزه زار تا دوردست‌ها دیده می‌شد و خربزه‌ها هر کدام رنگ و شکل خودشان را داشتند.
مادربزرگ خربزه‌های رسیده را نشانم می‌داد؛ همان‌هایی که زرد بودند و پوست خط خطی داشتند.
پا به پای اجه در زراعت راه می‌رفتم. فکر می‌کردم اجه دوست دارد من کنارش باشم. شاید هم وقتی مرا می‌دید، خوشحال می‌شد.
دنبال خربزه شیرین می‌گشتیم.

صدای پت پت موتور آب که در دشت می‌پیچید، با گرمای سوزان تابستان گره خورده بود. موتور کنار رودخانه کار می‌کرد و با لوله فلزی بزرگ، آب را کف کنان به مزرعه می‌ریخت. بوی دودو سوختگی در هوای اطراف موتور پیچیده بود.
دو سه تا خربزه چیدیم. من هم یک خربزه کوچک و زرد برداشتم و با خودم آوردم.
در راه برگشت، خربزه را توی دستم گرفته بودم و پشت سر اجه راه می‌رفتم. هوا خیلی گرم بود. آفتاب مستقیم روی سرمان می‌تابید و هر دو حسابی عرق کرده بودیم.

هنوز حدود صد قدم تا خانه مانده بود که اجه یک دفعه به پنجره اتاقی که گل‌محمد خوابیده بود نگاه کرد.
همه چیز عوض شد.
رنگ صورتش پرید.
من هم نگاه کردم.

گل‌محمد آن بالا بود، خیلی بالا. پاهای کوچکش در هوا تکان می‌خورد و من فکر کردم چقدر جایش برای پرواز خوب است!
روی لبه پنجره نشسته بود و پاهای کوچکش را آویزان کرده بود پایین. باد موهای کوتاهش را به هم می‌ریخت و لبخند شادش از آن طرف پنجره، روشن می‌درخشید. از دیدن ما چنان ذوق داشت که انگار می‌خواست سمتمان پرواز کند.
مادربزرگ چنان با نگرانی و شتاب به سمت خانه دوید که در میانه راه روسری اش از سرش افتاد و، پایش به بوته‌ای گیر کرد و تلوتلوخوران، با دست و زانو به خاک چسبید. لباسهاش و سر و صورتش خاکی شده بود.
اما بلند شد.

پاهایش می‌لرزید، ولی باز دوید. با همان قامت، نحیف و خمیده اش خودش را به پله‌های چوبی رساند.
من هم با گریه دوان دوان با همان خربزه کوچک، خودم را به زیر همان پنجره رساندم.
فقط یک چیز توی سرم بود: اگر گل‌محمد بیفتد، روی من بیفتد.
نه خربزه برایم مهم بود، نه آفتاب، نه چیز دیگری.
فقط داداشم.

گل‌محمد اما از باد خوشش می‌آمد. پاهای کوچکش را آویزان کرده بود و از دیدن ما خوشحال بود. انگار اصلا نمی‌دانست ممکن است بیفتد.
من با صدای بلند گریه می‌کردم و هم به گل‌محمد نگاه می‌کردم و هم به اجه.
اجه خودش را به پنجره رساند و گل‌محمد را گرفت. محکم بغلش کرد.

من هم که هنوز خربزه توی دستم بود، اول رفتم روسری مادربزرگ را برداشتم و بعد خودم را به آن‌ها رساندم.
صورت اجه خیلی سفید شده بود. اجه با خستگی و مهر نگاهم کرد.
بعد رفت توی اتاق نشیمن و به من گفت مواظب گل‌محمد باشم. یک بالش برداشت و دراز کشید.
من چیزی نمی‌گفتم. فقط به صورتش نگاه می‌کردم. از رنگ پریدگی اش می‌ترسیدم.

آن موقع نمی‌فهمیدم فاصله بین نشستن روی پنجره و افتادن از آن چقدر کم است. زن دایی بایرام هم متوجه ماجرا شده بود. او رفته بود مزرعه و خربزه‌ها را توی بقچه پارچه‌ای گذاشته بود و با خودش بالا آورده بود. وقتی دید مادربزرگ خوابیده، آرام بقچه را داخل اتاق گذاشت و رفت.

گل‌محمد اما دوباره شروع کرد به دویدن. با همان پاهای ناتوانش دور اتاق می‌دوید و از ته دل می‌خندید.
خوشحال بود که تنها نیست.
من هم کنارش بودم.
شاید همین برایش کافی بود.

گل‌محمد فقط یک سال از من بزرگ‌تر بود. به خاطر بیماری‌ای که داشت، نمی‌توانست درست حرف بزند. بیشتر وقت‌ها با دست و صورتش به ما می‌فهماند چه می‌خواهد.
[۹/۴/۲۰۲۶ ۱۰:۵۱ AM] بهرام یوسفی: آن روز خیلی خوشحال بود. برق شادی را توی چشم‌هایش می‌دیدم.
همان جا به او گفتم برایش بادبادک درست می‌کنم.
ساختن بادبادک را از محمد، داداش بزرگ‌ترم، یاد گرفته بودم. محمد سه سال از من بزرگ‌تر بود.

آن روزها پاکت‌ها کاغذی بودند. یکی از پاکت‌ها را برداشتم و بازش کردم تا یک ورق درست شود.
با دست‌های کوچکم دو طرفش را حدود یک بند انگشت تا زدم. پایین ورق را با یک تکه چوب سوراخ کردم.
برای دم بادبادک هم یک نوار باریک از کاغذ بریدم؛ شاید به اندازه نصف بند انگشت.
سر دم را از سوراخ رد کردم و با «تف» چسباندم؛ همان چسب کودکانه ما در آن روزگار.
یک طرف دیگرش هم یک قرقره نخ بستم.
نخ شاید یک متر بیشتر نبود.
بادبادک آماده شد.
دادمش دست گل‌محمد.
فکر می‌کنم آن روز یکی از بهترین روزهای زندگی اش بود.
سر قرقره را گرفته بود و روی تراس چوبی خانه قدیمی مان می‌دوید. با قدم‌های لرزان و تندش، بارها این طرف و آن طرف می‌رفت و می‌خندید.
نفس‌هایش تند شده بود. چشم‌هایش از خوشحالی برق می‌زد.

آن نخ، تنها چیزی بود که بادبادک را به دست‌های گل‌محمد وصل می‌کرد.
بادبادک، مثل تکه‌ای کاغذ جان گرفته، در قاب پنجره بالای سرمان می‌رقصید؛ همان پنجره‌ای که لحظاتی پیش می‌توانست جای هراس و سقوط باشد، حالا قاب پرواز بادبادک و خنده‌های گل‌محمد شده بود.
گل‌محمد با هر تکان نخ، انگار فکر می‌کرد همه دنیا توی دست‌هایش است.
آن قدر دوید که خسته شد.
رفت روی لبه تراس تا کمی استراحت کند.
هیچ وقت هم از من جدا نمی‌شد.
آن روز، میان خنده‌های کودکانه او در تراس چوبی خانه، چیزی در دل من ماند؛ احساس آرام و ساکتی از عشق که بعدها فهمیدم اسمش «برادری» است.
سال‌هاست هر پنجره چوبی که می‌بینم، بی اختیار دنبال پاهای کوچکی می‌گردم که از لبه آن آویزان شده باشند.
باد که می‌وزد، انگار دوباره مرا به همان روز می‌برد؛ به خنده‌های بی خیال گل‌محمد.
شاید برای همین است که آن پنجره برای من فقط یک پنجره نیست.
و گاهی برای یک کودک، یک متر نخ تمام دنیا می‌شود؛ وقتی آن نخ را کسی که دوستش دارد، به دستش می‌دهد.

ادامه دارد

www.ulkamiz.ir


نمایش بیشتر

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا