
پایگاه خبری اولکامیز – بهرام یوسفی
بعد از فوت گلمحمد، در پاییز سال ۱۳۴۶، دیگر مادرم غوره درست نکرد. تا روزی که خودش از دنیا رفت، یادم نمیآید دوباره دست به غوره زده باشد. انگار از آن پاییز به بعد، بوی غوره برای مادرم بوی دیگری داشت.
اوایل تابستان سال بعد، وقتی تعطیلات دانشگاه رسید، همگی به خانه خودمان در خیابان گلشن برگشتیم. مدتی بعد، مادرم من و بهروز را به روستای قارقی برد. مادربزرگم، اِجه، تنها بود.
مادرم مدتی در روستا ماند، اما بعد به همراه بهروز، که بچه کوچکی بود، به گنبد برگشت و من، که تازه به چهارسالگی پا گذاشته بودم، نزد مادربزرگ ماندم.
ساکت و آرام، هر روز پای همان نردههای چوبی مینشستم؛ همان نردههایی که داداشم با نگاه پر از اشکش بدرقهام کرده بود.
درست کنار نردههای چوبی، اتاق پذیرایی دایی بایرام بود. آدم متمولی بود و کشاورزی فعالی داشت. در زمین دههکتاریاش بیشتر پنبه و خربزه میکاشت و یک تراکتور رومانی داشت که با آن به زمینهایش سر میزد.
هر وقت میخواست وارد اتاقش شود، زل میزد به من. کلید قدیمی، بزرگ و سیاهرنگی را در قفل میانداخت و در را باز میکرد. از نگاهش احساس نمیکردم که از بودن من ناراحت باشد، اما خوشحال هم به نظر نمیرسید. وقتی وارد اتاق میشد، نه اخمی در چهرهاش میدیدم و نه لبخندی؛ فقط نیمنگاهی میکرد و در را میبست.
یک کلاه گرد داشت که بندی یکسانتیمتری روی لبهاش دیده میشد. نمیدانستم چرا هیچوقت کلاهش را از سر برنمیداشت. انگار رازی زیر کلاهش داشت که نمیخواست دیگران از آن باخبر شوند.
هنوز چیزی از آن روزها نگذشته بود که من و داداشم به نردهها میچسبیدیم، پاهایمان را آویزان میکردیم و تاب میدادیم. گلمحمد هر چند لحظه، مخفیانه به صورتم نگاه میکرد و لبخند میزد. بودن من برایش مثل رویا بود. نمیتوانست صحبت کند، اما فهمیده بود که من داداشش هستم.
حالا که این ماجرا را تعریف میکنم، واقعیت این است که او حتی نمیدانست پدر و مادرم، پدر و مادر او هم هستند. در آن خانه همیشه تنها و مغموم بود، اما بودن من برایش جهانی دیگر میساخت.
حالا خودم تنها مانده بودم؛ با خاطرات داداش و اشکهایی که بند نمیآمدند.
مادربزرگ شاید فهمیده بود، اما هیچوقت چیزی بروز نمیداد. گاهی مرا برای کاری ساده به خانه همسایه، پشت مسجد، میفرستاد.
جلوی مسجد، گرفتار چشمهای آخوندی میشدم که زل میزد به من. آنجا دوباره روحم آزردهتر میشد. غم داداش یک طرف، غم چشمهای آخوند و آن تکانهای سرش یک طرف. بچه بودم، اما بار روزگار سنگینی میکرد.
خیلی دلم میخواست بروم با ایوب، پسر همان آخوند، بازی کنم، اما از سگ باوفایش، چشمسیاه، میترسیدم.
چه خوب میشد اگر داداش پیشم بود؛ با هم بازی میکردیم و به ماهی کوچولومان نگاه میکردیم.
اما دارکوب هم فهمیده بود که دیگر دوستش رفته است. او هم دیگر رفته بود، چون صدای نوکزدنش شنیده نمیشد.
گاهی در چوبی میان گذرگاه میانی ساختمان را باز میکردم. نسیم خنک رودخانه، همراه با بوی گل سیاه، به داخل میآمد. ساعتها همانجا مینشستم و در تنهایی به روزهای خوب با داداش فکر میکردم.
زندگی، روزهای تکراری خودش را داشت. صبحها با صدای خروس بیدار میشدم و مادربزرگ هم سرگرم کارهای روزمرهاش بود.
در آن تابستان، دو اتفاق همیشه ذهنم را درگیر میکرد.
یکی از آنها شبی بود که مادربزرگ لحافها را پهن کرد و من خوابیدم. نیمههای شب، وقتی زانوهایم رو به هوا بود، ناگهان احساس کردم دو دست بسیار نرم، نرمتر از پنبه، زانوهایم را لمس میکنند و با مهربانی، خیلی آرام، تکان میدهند.
آرام چشمهایم را باز کردم.
دختری بسیار زیبا، با رنگ و روی زردنارنجی روشن، با محبت نگاهم میکرد.
بعد از لحظاتی، با حسی ناپیدا وادارم کرد چشمهایم را ببندم. مدتی بعد، دستهایش از زانوهایم جدا شدند و وقتی دوباره چشمهایم را باز کردم، دیگر رفته بود.
راستش، تا همین امروز این ماجرا را با کسی در میان نگذاشتهام. هنوز هم هیچوقت جرئت نمیکنم زانوهایم را رو به بالا بگیرم. همیشه نگرانم که دوباره ببینمش. شاید این بار بترسم.
اما تصویرش به روشنی در ذهنم مانده است. اگر روزی دوباره ببینمش، خواهم شناخت.
اتفاق دوم به یکی از صبحهای همان تابستان برمیگشت.
صبح زود از خواب بیدار شدم. صدای خروسی از دوردستها، هرچند وقت یکبار، به گوش میرسید و نسیم خنک صبحگاهی از پنجره طبقه بالا میوزید. هوای آن صبح بوی پاکی و روشنی میداد.
بعد از خوردن صبحانهای ساده، نان تریدشده در شیر و کاسهای چای شیرین، به سمت در چوبی رفتم؛ دری که از شکافهایش همیشه نسیم خنک میوزید. نسیم موها و لباسهایم را تکان میداد.
خانهمان نزدیک رودخانه بود. آب، در فاصله سیمتری خانه، میگذشت و نسیم مرطوبش با بوی گل و خاک درهم میآمیخت.
در همان گوشه سرد و نمناک، قوطی فلزی کوچکی داشتم. صالح، پسر همسایه، ماهی کوچکی را از رودخانه گرفته و درون قوطی به من داده بود. من هم قوطی را در طبقه دوم شکاف آن در چوبی میگذاشتم و ماهی را در آن نگه میداشتم. هر صبح، تکهنانی برایش میانداختم؛ کار هرروزهام بود. باد ملایم، آب داخل قوطی را میجنباند و ماهی کوچکم با بالههای لرزان در آب حرکت میکرد.
جایی در همان حوالی بود که برای نخستین بار، عشق را در چهره پرندهای دیدم.
وقتی در را باز کردم، صدای نازک و لرزانی شنیدم. دقیقتر نگاه کردم. از سوراخ کوچکی کنار چهارچوب، صداهایی شبیه جیغهای کوتاه و ناتمام به گوش میرسید.
خم شدم و دیدم چند جوجه تازه از تخم بیرون آمدهاند. در لانهای گلی و باریک، کنار هم جمع شده بودند؛ با منقارهای زرد و چشمهای بسته. با هر صدایی، منقارهای کوچکشان را به جستوجوی مادر باز میکردند.
خیلی خوشحال شدم.
روی آستانه در نشستم، پاهایم را آویزان کردم و تاب دادم. انگار دنیا خلاصه شده بود در همان چند جوجه کوچک.
از آن روز، هر روز به دیدنشان میرفتم. با کنجکاوی نگاهشان میکردم و با تکهچوبی به منقارشان نزدیک میشدم. با خودم خیال میکردم که آنها هم دوستم دارند.
چند روزی گذشت. جوجهها بزرگتر شده بودند و پرهای نرم و زردی بر تنشان نشسته بود.
مثل همیشه به کنار در رفتم، زانو زدم و خواستم با نوک چوب به یکی از آنها دست بزنم.
اما درست همان لحظه، از لبه دیوار، مادر جوجهها با بالهای باز و فریادوجیغ بلند، یکراست به سویم پر کشید.
نفسم برید. عقب پریدم؛ تراس چوبی خانه زیر پایم لرزید.
پرنده هنوز آن بالا، با بالهای باز،روی بالاترین طبقه شکاف چوبی ایستاده بود و نگاهم میکرد؛ نگاهی پر از خشم، اما پر از عشق.
عقب عقب رفتم و به او نگاه کردم. جوجههای کوچک در پناه مادرشان بودند. نگاهم میان بالهای گشوده پرنده و جوجههایش میچرخیدوپاهایم ازترس می لرزید. یاد گلمحمد افتادم؛ به نگاههای دزدکی و لبخندهای کوچکش، وقتی کنارم بود. دلم میخواست آن روز هم پیشم بود.
از آن روز، دیگر هیچوقت نزدیک آن سوراخ نرفتم. هر بار که از کنار در میگذشتم،ترس سنگینی به دلم می نشست و ناخودآگاه پاهایم سست میشد.
درواقع آن پرنده با حملهاش چیزی به من گفته بود؛ پیامی که آن موقع،معنی ان را نفهمیدم، چیزی میان ترس و احترام.
مدتی بعد، وقتی جوجه پرندهها بزرگ شدند ورفتند ، از کنار رودخانه گل آوردم و سوراخ دیوار را پر کردم.
اما تصویر آن پرنده، با بالهای گشوده در کنار لانهاش، تا مدتها از ذهنم پاک نشد.
من هنوز گاهی پای همان چارچوب در چوبی میان دو ساختمان مینشستم. باد از گذرگاه میآمد و نسیم خنکش به بدنم میخورد. همان آرامش غریب را پیدا میکردم و خاطرات داداشم، با آن نگاهها و خندههای کوچکش، مثل تصویری زنده جلوی چشمانم میآمد.
حالا که به آن روزها فکر میکنم، انگار همین چند ساعت پیش بود. آن لحظات غمبار آنچنان زندهاند که هنوز روحم را آزرده میکنند.
نمیدانید، آن روزها عزیزترین روزهای زندگیام هستند.
تا اینکه مادرم آمد تا مرا ببرد.
موقعی که از آن عمارت قدیمی فاصله میگرفتیم، برگشتم و به نردههای چوبی نگاه کردم. تصویر خودم را پای نردهها میدیدم؛ همان کودکی که داشت مرا با حسرت نگاه میکرد.
ادامه دارد
www.ulkamiz.ir



