هیتاچی

پایگاه خبری اولکامیز- سال ۱۳۵۳. گنبد کاووس. خیابان گلشن.
حدود ده سال داشتم. خانه ما سه اتاق داشت؛ هم اندازه و کنار هم، انگار سه جعبه کبریت را به هم چسبانده باشند.
بعدها پدر اتاق وسطی را تغییر داد. بخشی از آن را به ایوان تبدیل کرد و راهرویی ساخت که ایوان را به حیاط خلوت وصل می کرد.
تابستان ها، مادر پشه بند دست دوزش را در ایوان برپا می کرد و ما شب ها همان جا می خوابیدیم. گوشه پشه بند، بطری شیشه ای آب و یک لیوان آبی رنگ همیشه آماده بود تا اگر نیمه شب تشنه شدیم، لازم نباشد بیرون برویم. حلقه های پارچه ای پشه بند هم با نخ پنبه ای به میخ ها و نرده ها بسته می شد.
حیاط پشتی متعلق به پدربزرگ بود، اما دایی از آن استفاده می کرد. دری از آن جا به محوطه ماشین آلات کشاورزی و دامداری باز می شد.
جلوی ساختمان حیاط بزرگ تری بود. وسط آن یک تلمبه دستی چدنی قرار داشت. آن روزها گنبد هنوز لوله کشی آب نداشت و آب را با فشار دست از زمین بیرون می کشیدند.
کنار حیاط، روی پایه ای آجری، یک بشکه فلزی دویست لیتری قرار داشت. هفته ای یک بار درشکه ای اسبی آب می آورد و مادر ظرف ها و لباس ها را همان جا می شست.
جمعه ها همه اهل محل به حمام عبدالله زاده می رفتند؛ کمی بالاتر از چهارراه گلشن.
گوشه حیاط، روبه روی خانه، آشپزخانه کوچکی بود که مادر وسایل اضافی را در آن نگهداری می کرد.
محمد، برادر بزرگ ترم، عاشق تلویزیون بود؛ اما ما تلویزیون نداشتیم.
تلویزیون مال دایی بود.
محمد هر شب برای تماشای تلویزیون به خانه دایی می رفت، اما هنگام برگشتن از تاریکی می ترسید. برای همین مرا هم با خود می برد. فکر می کرد اگر همراهش باشم، آن مسیر تاریک و ساکت کمتر ترسناک خواهد بود.
من پشتوانه او بودم؛ طبیعی بود که نترسم.
محمد اما می ترسید. حیاط تاریک بود، با سایه درختان انجیر و صدای خش خش برگ ها و جیرجیرک ها.
برای غلبه بر ترس، قدم هایش را تندتر می کرد و بلند آواز می خواند،
من کنارش می دویدم و از دستش تپش قلبش را حس می کردم؛ انگار پرنده ای در قفس سینه اش گرفتار شده باشد.
تا این که یک روز، پدر با یک کارتن بزرگ به خانه آمد.
روی کارتن نوشته شده بود:
HITACHI
آن شب مردی آمد و آنتن را نصب کرد. وقتی تلویزیون روشن شد، همه دورش نشستیم.
پدر گفت:
ـ توصیه کرده اند در تاریکی تماشا کنیم.
بعد هم سفارش کرد دو متر از تلویزیون فاصله بگیریم.
وقتی برنامه تمام می شد، می گفت:
ـ دوشاخه را از پریز بکشید. اگر خواستید دوباره روشنش کنید، چند دقیقه صبر کنید.
اما خودش آن چند دقیقه را به نیم ساعت تبدیل کرده بود.
سریال فراری تازه از تلویزیون پخش می شد. همه از دستورهای پدر پیروی می کردند؛ جز من.
یک روز که هوا ابری بود، پدر با خوشحالی گفت:
ـ شنیده ام توی این هوا فقط هیتاچی تصویر می دهد.
بعد روبه روی صفحه پر از برفک نشست و با رضایت نگاهش کرد.
همان حساسیت های پدر ذهنم را مشغول کرده بود.
واقعا اگر تلویزیون را پشت سر هم روشن و خاموش می کردیم، چه می شد؟
یک صبح، مادر در آشپزخانه حیاط بود و من با هیتاچی تنها ماندم.
با خودم گفتم:
«مرز سوختن کجاست؟»
یک بار روشن و خاموش کردم.
اتفاقی نیفتاد.
بار دوم.
بار سوم.
بار چهارم.
تلویزیون همچنان سالم بود.
داشتم به نتیجه می رسیدم که شاید پدر اغراق می کند که ناگهان در باز شد.
مادر وارد شد.
نگاهی به من انداخت و گفت:
ـ چکار می کنی؟ اگر بابات بفهمه…
جمله اش ناتمام ماند.
یادم نمی آید مادرم هیچ وقت مرا لو داده باشد، اما همان نگاهش از هر تنبیهی سنگین تر بود.
دوان دوان رفتم و زیر میز چوبی کوچک اتاق پنهان شدم. زانوهایم را بغل گرفتم و خیال کردم مرا نمی بیند.
مادر چیزی به پدر نگفت.
اگر می گفت، کتک مفصلی می خوردم.
آن هیتاچی هرگز نسوخت.
سال ها تصویر نشان داد و سرانجام مثل همه وسایل خانه پیر شد.
اما سال ها بعد فهمیدم که زندگی پر است از هیتاچی هایی که بزرگ ترها از آن ها مراقبت می کنند و بچه ها می خواهند راز دوامشان را بفهمند.
شاید رشد کردن چیزی جز همین نباشد؛
این که کم کم از جستجوگر مرزها، به نگهبان آن ها تبدیل شوی.
و روزی، در نگاه کودکی دیگر، خودت را ببینی که باز هم می پرسد:
«مرز سوختن کجاست؟»
بهرام یوسفی- از یادداشت های کودکی و درس های خاموش زندگی
www.ulkamiz.ir

