
پایگاه خبری اولکامیز- بهرام یوسفی:
تقدیم به روح پاک داداش عزیزم گلمحمد
پائیز سال ۱۳۴۶
زندگی، مثل شیشههای پر از غوره است؛ گاهی شیرین، گاهی هم تلخ، اما همیشه پر از طعمهایی که در کنار هم، زندگی ما را میسازند.
هیچ غمی تنها نمیآید و هیچ شادیای هم بدون اثر نمیگذرد. همه آرامآرام در گوشهای از خاطرات ما جا میگیرند و سالها بعد، وقتی برگی از دفتر روزگار گذشته ورق میخورد، دوباره جان میگیرند.
این هم یکی از همان خاطرههاست؛ خاطرهای از روزهای کودکی، از بیماری، دوری، عشق مادر و داغ داداش عزیزم گلمحمد.
همراه خالهام، تنها خواهر مادرم، و متین سوار اتوبوس شدیم و به طرف تهران راه افتادیم.
وقتی به خانهمان در خیابان غیاثی تهران رسیدیم، مادرم در را باز کرد و با خوشحالی مرا در آغوش گرفت. بعد از روبوسی با خاله و متین، پای سفره، خاله هر چه در این مدت بر من گذشته بود، از بیماری گرفته تا حال و روزم، برای مادرم تعریف کرد. بعد هم همراه متین به خانه خودشان در نارمک رفتند.
چند روز بعد، پدر مرا پیش دکتر برد. مرا داخل دستگاهی گذاشتند. سرفههای شدید امانم را بریده بود. سینهام خسخس میکرد و نفس کشیدن برایم سخت شده بود. بعد از مدتی بهتر شدم، اما دکتر گفت: «اگر زودتر آورده بودید، درمانش راحتتر بود.»
در همان روزها، مادرم علاقه عجیبی به درست کردن غوره پیدا کرده بود. خانه پر شده بود از بوی غوره و انگورهای نارس. شیشههای بزرگ گردنباریک و ظرفهای مختلف را پر میکرد. آن روزها نمیدانستم آن همه غوره به چه دردی میخورد، اما منظره آن شیشهها برایم جالب بود.
سالها بعد فهمیدم آن شیشهها فقط پر از غوره نبودند. مادرم داشت چیزی را برای روزهای آینده نگه میداشت، بیآنکه بداند همان روز، بخشی از آیندهاش را از دست خواهد داد.
دو هفته از آمدنم به تهران گذشته بود. خانه متعلق به حاجآقای اصفهانی بود. چند خانه شبیه هم که طبقه دومشان با دیوار کوتاهی از هم جدا میشد. زیر راهپلهها هم اتاق کوچک و نامرتبی بود که مادرم از آن بهعنوان آشپزخانه و انبار استفاده میکرد.
آن روز نزدیک ظهر بود.
من در راهپله، روی پلههای وسطی ایستاده بودم. پلهها سنگی و زردرنگ بودند، با خالهای نقطهای زیاد. نه تا پله از بالا تا پایین بود. پایم را که روی پله آخر طبقه بالا گذاشتم، صدای پدر را شنیدم:
«بیا پایین. میخوام یه خبری بهت بدم.»
صدایش آرام بود، ولی صاف نبود؛ مثل وقتی که چیزی توی گلویش مانده باشد.
مادرم طبقه بالا بود. دستش به دستگیره در بود.
گفت: «چی شده؟»
پدر گفت: «بیا پایین.»
مادرم رفت پایین.
من بالای پلهها ایستادم.
پلهها نه تا بودند. شمردم:
یک، دو، سه، چهار، پنج، شش، هفت، هشت، نه.
از پله اول پایین رفتم. بعد پله دوم.
از پله سوم که پایین میرفتم، صدای مادرم آمد.
صدا، صدای حرف زدن نبود.
صدایی بود که از توی سینه میآمد.
ایستادم.
و ناگهان صدای «تقتق» چوبهای تراس در گوشم پیچید.
همان صدای دویدن پابرهنه گلمحمد.
همان دست دراز شده از پشت نرده.
نمیدانم چرا آن لحظه به یادش افتادم.
محمد، داداش بزرگتر، جلوتر از من به اتاق رسیده بود. نمیدانم کی آمد. صورتش را به چارچوب در چسبانده بود و با چشمانی پر از اشک به مادرم نگاه میکرد.
من هم از پلهها پایین رفتم.
اتاق پایین کوچک بود. سقفش کوتاه و کج بود. دیوارها گچی بودند و گچهایشان چنان فرسوده شده بود که به رنگ ورقهای کتابهای قدیمی پدرم میماند. لکههای روی دیوار هم شاید رد دست مستأجرهای قبلی و یا کارگرانی درگذشته بود.
شیشههای غوره، بزرگ و گردنباریک، دور تا دور اتاق، کنار دیوار چیده شده بودند. بعضی با چوبپنبه بسته بودند و بعضی باز. داخل شیشهها پر از دانههای سبز و نارس انگور بود و بعضی از شیشهها هم تا نیمه پر شده بودند.
بوی غوره بود؛ بوی انگورهای لهشده و تلخ، بوی چیزی که مانده بود. همه هوا را گرفته بود.
یک طشت بزرگ به رنگ غروب خورشید هم وسط آن اتاقک بود. ضایعات چوب خوشههای انگور و انگورهای نارس، لهیده و قهوهایرنگ، داخل طشت ریخته شده بود.
مادرم روی زمین نشسته بود. پشتش به دیوار بود. دستهایش را روی صورتش گذاشته بود.
بعد دستهایش را برداشت.
به سینهاش زد.
یک بار.
دو بار.
صدایش میآمد. کلمه نبود. فقط صدا بود.
پدر کنارش ایستاده بود. چشمانش پر از اشک بود و اشکهایش را با دستمال پارچهای خشک میکرد.
پدر چیزی گفت. من نشنیدم.
بعد فهمیدم خبر فوت داداش عزیزم، گلمحمد، را به مادرم داده است.
من و محمد کنار در ایستاده بودیم. صورت محمد خیس اشک بود و هنوز به چارچوب در چسبیده بود.
من به مادرم نگاه کردم.
پشت سر مادرم، آینه قدیمی صاحبخانه بود.
آینهای با قاب چوبی. چوبش تیره و لبههایش پوسیده بود. گوشه بالای سمت راستش شکسته بود و ترک برداشته بود. ترک از همان گوشه شکسته، کج پایین میآمد و آینه را به دو قسمت تقسیم میکرد.
در قسمت بزرگتر، مادرم دیده میشد؛ پشت به آینه. در قسمت کوچکتر آینه، گلمحمد بود.
پشت نردههای چوبی تراس ایستاده بود.
گلمحمد دو دستش را از لای نردهها بیرون آورده بود و به طرف مادرم دراز کرده بود.
صورتش خیس اشک بود. با نگاهش التماس میکرد و موهای خیسش به پیشانیاش چسبیده بود.
دهانش باز بود، ولی صدایی نمیآمد.
مادرم گریه میکرد.
گلمحمد دست دراز میکرد؛ انگار میخواست خودش را به آغوش مادر برساند، اما مادرم او را نمیدید. با اینکه فاصلهاش به اندازه ترک روی آینه بود، دستش به مادر نمیرسید.
گلمحمد دستهایش را عقب کشید و روی نرده گذاشت.
سرش را روی دستهایش گذاشت. شانههایش تکان میخوردند.
بعد سرش را بالا آورد و به من نگاه کرد؛ با همان چشمهای خیس و همان حسرتی که هنوز از یادم نرفته است.
من نگاهش کردم.
چند لحظه فقط همدیگر را نگاه کردیم.
بعد آرامآرام، مثل بخاری که از روی شیشه پاک میشود، ناپدید شد.
و دیگر نبود.
پدر به طرفم آمد و دستش را روی سرم گذاشت. چشمهایش سرخ بود؛ سرخ، مثل طشت وسط اتاقک، به رنگ غروب خورشید.
امروز که به آن صحنه فکر میکنم، هنوز نمیدانم واقعاً گلمحمد را در آینه دیدم یا اندوه مادرم را.
ساعتی بعد، پدر آرام به مادرم گفت:
«دیگه بسه، بچهها میترسند.»
مادر ساکت شد.
برای اینکه ما نترسیم.
اما آن سکوت، زخمی شد که تا امروز در دلم مانده است.
همه کارهای دفن را اهالی روستا انجام داده بودند. داداش عزیزم، بیسروصدا، به خاک سپرده شده بود.
سالها بعد، اجه برایم تعریف کرد که آن شب، گلمحمد تب شدیدی داشت.
شب بود.
نه دکتری بود و نه درمانی.
فقط یک گردسوز نفتی بود و نوری کمجان که اتاق را روشن میکرد.
اجه تمام شب بالای سرش نشسته بود.
عرق پیشانیاش را پاک میکرد. اما هوای اتاق سرد بود. باد با شدت از میان ساختمان میگذشت و صدایش در اتاق میپیچید.
مادربزرگم میگفت باران هم بهشدت میبارید و صدای ضربه قطرههای باران بر سقف حلبی ساختمان، در آن شب، درهم میپیچید.
گاهی صورتش را نگاه میکرد.
گاهی دستش را روی پیشانیاش میگذاشت.
و دوباره منتظر میماند.
تب پایین نمیآمد.
بیقراریاش بیشتر میشد.
تا نزدیک صبح.
گلمحمد، در همان تب و بیقراری، از دنیا رفت.
آن موقع هنوز بیست روز از جدایی من و او نگذشته بود.
فقط بیست روز.
چون نگهداریاش در تهران سخت بود، او را در روستا گذاشته بودند.
و من نمیدانستم این بیست روز، آخرین فاصله میان من و گلمحمد است.
چند روز بعد، مادرم که دلی پر از غم داشت، من و بهروز را برداشت و به آرامگاهی در تهران برد.
با چند اتوبوس رفتیم تا رسیدیم.
مادرم کنار قبری نشست.
چند لحظه به سنگ قبر نگاه کرد و بعد شروع به گریه کرد.
زیر لب با گلمحمد حرف میزد. اسمش را صدا میکرد. گاهی دستش را روی سنگ میکشید و چیزی میگفت که من درست نمیفهمیدم.
اشکهای مادرم مثل باران روی سنگ قبر میریخت. با صدایی شعرگونه و غمانگیز میخواند و گریه میکرد.
و من، باز هم گلمحمد را دیدم.
پشت سر مادرم ایستاده بود. با همان چشمهای پر از اشک، به مادر نگاه میکرد.
انگار منتظر بود مادر برگردد و او را در آغوش بگیرد.
اما مادر برنگشت.
من هیچوقت نفهمیدم چرا مادرم نمیتوانست او را ببیند.
اما من خیلی راحت میدیدمش.
مادرم دستش را روی سنگ قبر میکشید و من خیال میکردم دارد موهای داداش عزیزم را نوازش میکند. وقتی دستش را روی سنگ میگذاشت و با صدایی غمگین میخواند، سرمای سنگ را با تمام وجودم حس میکردم.
آن روز نمیدانستم آن قبر، قبر گلمحمد نیست.
سالها بعد فهمیدم آن قبر، قبر دخترخالهام بوده که در بهشت زهرا دفن شده بود.
اما بعدها با خودم فکر کردم شاید برای مادری که فرزندش را از دست داده، هیچ قبری اشتباه نیست؛ چون غم نشانی دقیق نمیخواهد.
روزهای سختی بود.
گاهی مادرم به خانه همسایهمان، بهجت خانوم، میرفت تا کمی درد دل کند.
یک روز به او گفت:
«یه پسری داشتم… ابروهاش خیلی قشنگ بود…»
همین را گفت.
نگاههای بهجت خانوم هنوز در خاطرم مانده است.
نگاهی که روی صورت مادرم میماند، اما انگار به عمق حرفهایش نمیرسید. نمیدانم چرا مادرم متوجه آن نگاههای خاص نمیشد.
امشب، بعد از سالها، وقتی این سطرها را مینویسم، هنوز بوی غورههای آن اتاق کوچک را حس میکنم و صدای گریه مادرم را میشنوم.
آینه ترکخورده صاحبخانه هنوز در خاطرم مانده است.
و گاهی فکر میکنم شاید گلمحمد واقعاً آنجا بود؛ پشت سر مادر، در همان آینه ترکخورده، با چشمهایی که هنوز به مادر نگاه میکردند.
ادامه دارد
www.ulkamiz.ir



