ادبیات

نگاهی نو در ترجمه اشعار

پایگاه خبری اولکامیز- یادداشتی از احمد مرادپور :                                             پیشتر آورده بودیم که به باور بسیاری از بزرگان حوزه ادبیات ، شعر متعلق به زبان می باشد و ترجمه شعر را به مانند ان می دانند که نوزادی را از اغوش مادر برون کشیده و به دایه بسپارند،به اعتقاد ما شعر علاوه بر انکه متعلق به زبان است متعلق به زمان نیز می باشد یعنی با درک عنصر زمان می توان به معنای واقعی شعر دست یافت ، اثبات این ادعا نیز سخت نیست،می دانیم که زبان و فرهنگ جزء امور سیال و متغیر در بستر زمان می باشند بنابر این مفاهیم و معانی کلمات یک شعر را دربستر زمان می توان درک کرد، پر واضح است که مقصود ما از شعر، اشعار استوار بر صور خیال می باشد و اشعار صریح و ساده با مضامین اجتماعی و مبتنی بر اموزه های اخلاقی محل بحث ما نیست.

یک مترجم توانا در ترجمه شعر با مشکلات بسیاری روبرو می گردد دلیل ان نیز استواری شعر بر صنایع ادبی می باشد هنگامی که مترجم می خواهد شعر را به زبان دیگری برگرداند گام نخست وی استخراج مفاهیم و مقاصد شاعر از میان آرایه های ادبی بکار رفته در شعر می باشد هرچقدر ارایه های مذکور عمیق تر باشد کار مترجم سخت تر می گردد همچنین اگر شعر مورد ترجمه متعلق به زمان گذشته باشد، فی المثل شعر اگر مربوط به صد سال پیش باشد مترجم لاجرم می بایست فرهنگ حاکم بر زبان و ادبیات زمان خلق شعر و همچنین تغییرات نسبی حاکم بر واژگان و اصطلاحات و نیز از تحولات فرهنگی در صده جاری اگاه باشد بنابراین اگاهی بر عنصر زمان می بایست از دیگر خصایص و توانایی های مترجم باسشد .

از این روست که یک فرد ادیب به صرف تسلط بر ادبیات نمی تواند ترجمه خوبی ارایه دهد چرا که مترجم برای درک مقاصد شاعر در صده پیشین لزوما می بایست از سیر تحولات اجتماعی ، اقتصادی، سیاسی و فرهنگی اگاه باشد.

بنابر این یک مترجم علاوه بر تسلط بر فنون ادبی زبان مبداء و توانایی در درک مفاهیم رایج ادبی زمان خلق شعر، می بایست به صنایع ادبی زبان مقصد در زمان فعلی نیز اشنا باشد ، مراد از صنایع ادبی در این مقوله صرف مقفی و موزون گفتن نیست بلکه مراد ما مناسبات معنایی کلمات بکار رفته می باشد .

یکی از مشاهدات عینی ما عنصر توالی در ترجمه می باشد ، هنگامی که شاعر در یک دوبیتی مراد و منظور خویش را بیان می نماید رعایت توالی هنگام ترجمه سبب فروریختن اندام واره معنایی شعر می گردد ، علت این امر می تواند تفاوت ساختاری زبان ها می باشد از این رو در ترجمه برای حفظ مناسبات معنایی ناگزیر به دگرگون کردن توالی می باشیم تا در نتیجه ان توالی معنایی در زبان مقصد رعایت گردد، عدم رعایت این موضوع را در بسیاری از ترجمه های می بینیم ، علت ان نیز واضح است هنگامی که مترجم با نگاهی بر متن اقدام به ترجمه می نماید چنین اتفاقی رخ می دهد با این نگاه قالبی اگر چه نتیجه کار ممکن است مصراع های صحیحی می باشد لیکن نتیجه کلی رباعی فاقد مناسبات در هم تنیده معنایی از کار در می آید و این اغاز بی هویت سازی شعر اصلی می باشد.

یک مشکل اساسی دیگر در ترجمه های موجود ، توجه مترجمان به وجه استقلالی کلمات در زبان مبداء و مقصد می باشد. این امر می تواند سبب خطا شود چرا که کلمات درشعر معنای مستقل ندارند یک کلمه در مصراع ، بیت و گاهی در یک رباعی می تواند معنای متفاوتی ( تفاوت نسبی اما تعیین کننده) را القاء کند ، فی المثل :

گوزلرینگ جلاددیر (‘قطعه شماره ۱۳۸، نسخه مرحوم عاشورپور)
اگر این قطعه بصورت ذیل ترجمه شود:
چشمان تو جلاد است
ممکن است ترجمه به اعتبار کلمات منفرد صحیح باشد اما قطعا” از معنای متنی کلمه و نیز از توصیف عاشقانه خود دور است .

تلاش می گردد برای پیاده سازی و درک بیشتر انچه بیان گردید به ذکر مصادیقی از اشعار شاعر گرانمایه ،مختومقلی بزرگ بپردازیم .

مختومقلی در بخشی از شعر ”عشقدین ایچمک” چنین می گوید :
منصور بلاسینا بولسام گرفتار
گیدارم سن ساری سویرایپ خامیم (نسخه قابوس، گنبد، قاضی)

اگر قطعه فوق به شرح ذیل ترجمه شود متعاقبا با سوالات بعدی روبرو خواهد گشت:

این من هستم گرفتار بلای منصور
پوست خویش را زیر پای افکنده به سوی تو شتابانم؛

یکم) اگر فرض بگیریم که منصور یکی از حکام محلی خونریز زمانه شاعر بوده و شاعر وجود منصور را به مثابه شدیدترین وضعیت روحی و روانی در نظر گرفته باشد در اینصورت منصور در اینجا وصفی تشبیهی دارد، نماد درد و رنج است ، حال برای ترجمه شعر به زبان مقصد ، بعد از دو قرن ، و فقدان اشنایی مخاطبان فارسی دان کنونی با حاکمی به نام منصور چه باید کرد؟

وقتی در ترجمه عینا” نام منصور را بیاوریم مخاطب ما با یک نام بدون هویت روبرو می گردد، او نمی داند چرا منصور به عنوان نهایت درد و آلام تلقی می گردد.

دوم) اگر مترجم در پاورقی راجع به منصور شرحی ارایه نماید باز هم مشکل حل نمی شود زیرا مترجم از یک کمک اضافی برای مفهوم رسانی استفاده کرده است و این از بلاغت شعر می کاهد.

سوم ) منصور نماد و بانی درد و رنج است که شاعر آن را به عنوان نهایت سختی و ستبری شرایط ویژه بیان نموده لذا در برگردان ان شایسته است عینا از تمثیل یا یک نماد رایج در فرهنگ زبان مقصد که می تواند بیانگر اوج سختی باشد استفاده نمود.

چهارم) در این مصراع ، ” گیدارم سن ساری سورایوب خامیم’ کلمه سورایوب خامیم ” استعاره می باشد ، شاعر برای بیان اوج تمنای درونی خویش و نیز انجام هرگونه تلاش سترگی برای وصال معشوق ” سورایوب خامیم”را هم وعده می دهد.

مترجمان ما برای بیان ” سورایوب خامیم” از اصطلاح ”کنده شدن پوست ” که کنایه از خستگی مفرط در هر دو زبان ترکی و فارسی می باشد استفاده نموده اند.

یکم ) می دانیم که در بلاغت و فصاحت اشعار مختومقلی تردیدی وجود ندارد عمده اثار او خصوصا این اثر کاری فاخرمی باشد و شاعر برای بیان احساس خویش استعاره حاکم بر فرهنگ زمانه خویش را در قالب کلمه مرکب سورایوب خامیم در این شعر پیاده نموده است ، این نکته نزد ادبا امری بدیهیست که گاهی اعتبار و وزن کلمات به اعتبار متنی که کلمه در ان بکار رفته تغییر می نماید، ) مراد اینست که متن فاخر می تواند به یک کلمه مهجور نیز غنا ببخشد)ما نمی دانیم که در زمانه و عصر شاعر کلمه سوایوب خامیم در فرهنگ عامیانه نیز متداول بوده است یا خیر اما می دانیم که کلمه مذکور در این شعر از وقار و شکوهی خاص برخوردار است ، این ممکن است به واسطه تاثیر کلی متن بر کلمه مذکور باشد

مترجم فرضی ما ممکن است ، مصرع باشکوه ” گیدارم سن ساری سورایوب خامیم ” را برای فارسی دانان در قالب این جمله ترجمه نماید:
”پوست خویش را زیر پای افکنده به سوی تو شتابانم”

من استعاره یا ضرب المثلی قریب به مضمون ” پوست خویش را زیر پای افکندن ” در فرهنگ فارسی ندیده ام لیکن اصطلاح کنده شدن پوست در فرهنگ عامه فارسی زبانان اصطلاحی رایج می باشد

اگر چنین فرض نماییم که مراد مترجم در ترجمه خویش همان کندن یا کنده شدن پوست باشد ایا ترجمه راه درستی را رفته است؟

به اعتقاد بنده در ترجمه دو نکته حایز اهمیت است:
نخست ) انتقال مفهوم
در این ترجمه ،مترجم موفق به انتقال مفاهیم و اغراض شاعر نگردیده است و با این فرض که هویت کلمات در ظاهر ان نیز متجلی می باشد اقدام به ترجمه تطبیقی نموده است .

دوم) حفظ زیبایی و ساختار درونی شعر
ترجمه مذکور به نثر است و تبعا نمی توان انتظار حفظ وزن موسیقیایی از ان داشت اما انتظار ترجمه منثور فاخر دور از ذهن نیست .

به اعتقاد ما با توجه به متن فاخر شعر ، مترجم برای حفظ اسلوب و ساختار ارزشمند ان لزوما می بایست از نگرش عامیانه پرهیز نموده و از کلماتی اسفاده می نمود که می توانست روح و عظمت شعر را منتقل نماید به نظر بنده ما هنگامی که با متنی کهن و حماسی روبرو می گردیم لزوما می بایست از تکنیک باستانگرایی واژگانی (آرکاییک) استفاده نماییم تا امکان احیاء و بازسازی متن فاخر مهیا گردد.

در پایان یاداور می گردد نگاه انتقادی ما مدیون راههای رفته دوستان مترجم می باشد اگر ایشان این زحمات سخت را متحمل نگشته بودند شاید امکان بررسی راههای دیگر از جمله پیشنهاداتی که در این یادداشت ذکر گردید برای بنده میسر نمی گشت همچنین بیان این نکته ضرورت دارد که طراحی و بیان تکنیک ترجمه تا اقدام عملی تفاوت بسیار دارد مترجمان کنونی آنچه در ذهن داشته اند تواسته اند پیاده نمایند لیکن انچه بنده به عنوان سبک و نگاهی نو مطرح می نمایم تا زمانی که توسط خودم یا فردی دیگر بر اساس الگوهای پیشنهادی پیاده نگردد صرفا” در مقام یک ایده باقی خواهد ماند.

www.ulkamiz.ir


نمایش بیشتر

نوشته های مشابه

‫۳ دیدگاه ها

  1. با سلام به دوست گرامیم جناب مرادپور عزیز، حساسیت شما در کنار مقالات سیاسی به کارهای ادبی و ترجمه نیز قابل تحسین است. قبلا هم بحثهایی بین ما شکل گرفت که به قول معروف چون شاهنامه پایان خوشی داشت. بنده قبلا قصد پرداختن به تمام جزئیات را نداشتم اما با توجه به سعه صدر و درک والایی که در شما سراغ دارم شاید ارائه بعضی از توضیحات برای روشن شدن برخی از ابهامات موثر واقع شود. با عرض معذرت بنده می خواهم به یکی دو مورد از اشکالات شما در ارائه نظرهای ادبی اشاره کنم.
    سرور گرامی جناب مرادپور ، یکی از اشتباهات شما این است که ترجمه را با تفسیر اشتباه می گیرید. مترجم قرار نیست که اشعار شاعر را تفسیر کند. اگر تفسیر کند می شود مفسر نه مترجم. مترجم بایستی شعر را درک و چنان ترجمه نماید که طرز بیان و صنایع لفظی و معنوی شاعر را به درستی منتقل کند. اگر شعر رمز آمیز است ترجمه نیز باید رمز آمیز باشد. مترجم موظف است که مفاهیم شعر را همراه با بار معنوی و لفظی چنان ترجمه کند که خللی در سبک شاعر ایجاد نکند. همان گونه که شما در ترکمنی روی شعر مختومقلی اندیشه می کنید یک فارس زبان نیز باید با خواندن ترجمه آن اندیشه کند. نه این که همه چیز را حاضر و آماده به وی بدهیم. آن که حاضر و آماده تحویل می دهد مفسر است نه مترجم. دقت بفرمایید دوست گرامیم که : «ترجمه»؛ در لغت به معناى روشن کردن و توضیح دادن است و در اصطلاح، برگرداندن کلامی از زبانى به زبان دیگر است. تفسیر در لغت به معناى روشنى و روشنگرى، پرده برداشتن، کشف کردن، توضیح دادن و آشکار کردن است.
    آنچه که شما از مترجم انتظار دارید تفسیر است نه ترجمه. وقتی مختومقلی می گوید: گوزلرینگ جلاددئر، شما دقیقا باید همان مفهوم را همراه با صعنت شعری ای که استفاده کرده منتقل کنید. منظور بنده ترجمه تحت اللفظی نیست، اما اینجا شاعر چشمان را به جلاد تشبیه کرده است. ما به عنوان مترجم نمی توانیم صعنت شعری شاعر را تغییر دهیم. اگر تغییر دهیم مترجم از امانتداری خارج شده است. شما در ترجمه شعر می توانید کلمات زیبا و دلنشین را بنشانید اما نه کلماتی که دور از اصل شعر و سبک و تکنیکهای آن است. درضمن خوشحال می شوم اگر در چنین مواقعی نمونه های درست را ارائه بدهید تا روی آن فکر کنیم و اگر اشتباه می کنیم متوجه آن بشویم و از شما نیز تشکر کنیم. من هیچ وقت ندیده ام که شما راهکار عملی و عینی ارائه بدهید. بهتر است نمونه نشان بدهید تا از آن استفاده کنیم. مباحث کلی ای که مطرح می کنید البته که خوبند ما هم با آن موافقیم و بارها روی آنها تأمل کرده ایم، اما به هر حال آنها مباحث کلی هستند. اصل کار در مصداقهاست.
    من در نوشته قبلی ام گفته بودم که بهتر است افراد نسبت به تخصص خودشان نظر بدهند. واقعا قصد بی احترامی به شما دوست عزیز ندارم. قلمتان برای بنده ارزشمند است و نثرتان هم زیباست. بنده کسی نیستم که فقط دنبال عیبگیری باشم، دوست دارم نکات مثبت دوستان دیگر را نیز به شکل منصفانه مطرح کنم. اما به هر حال هر کسی در زمینه ای تخصصی دارد. من هم نمی توانم در مسائل حقوقی نظر بدهم. البته منظور بنده این نیست که کسی که کارشناس حقوق است نباید روی ادبیات نظر بدهد. منظور حقیر این است که اگر یک کارشناس حقوق بخواهد روی ادبیات نظر بدهد باید به اندازه کافی روی ادبیات مطالعه و تحقیق و تجربه عملی داشته باشد و دکتر جواد هیئت را نیز مثال آورده بودم که جراح قلب بود اما دارای یک عمر تجربه و مطالعه در وادی ادبیات. منظور بنده فقط مدرک نبود و نیست، آنچه مهم است مهارت و اطلاعات و تجربه کافی است. خود شما هم مثالهای خوبی آورده بودید اما گویا فکر کرده بودید که منظور بنده فقط مدرک افراد است. نخیر بنده در این مورد قبل از شما توضیح داده بودم.
    یعنی اگر کسی به فنون ادبیات و تاریخ ادبیات احاطه کافی نداشته باشد، در درک بعضی از شعرها و ترجمه های آن دچار مشکل خواهد شد. به عنوان نمونه «منصور» که در شعر مختومقلی آمده را تمامی اهل ادبیات می دانند که منصور حلاج است و ندای « انالحق و من الحق» وی بر همه اهل تصوف و ادبیات آشکار است که وقتی به مرحله « وحدت وجود» رسیده و تمام خلقت را در یک وجود واحد یافته بی اختیار فریاد زده: « من الله هستم.» اما آنان که وی را درک نکردند، به جرم کفر گویی اعدام و حتی سنگسارش کرده اند چنان که پوست از تنش کنده شده است و در پی آن دست و پا و سرش را نیز بریده اند. مختومقلی به این ماجرا اشاره دارد. « سویره یب خامیم » استعاره نیست مرادپور عزیز، واقعیت است. به این نکته در شعر صعنت تلمیح گفته می شود، یعنی شاعر اشاره ای می کند به ماجرا و روایتی که در گذشته رخ داده است و می گوید حتی اگر چون منصور پوستم را زیر پایم بیافکنند باز هم به راه خود ادامه خواهم داد ( متاسفانه شما متوجه این موضوع نشده و حتی در نوشته پیشینتان نیز قضاوت خوبی روی آن نکرده بودید) منصور الگوی عشق وایمان و از خود گذشتگی است اهل ادب و عرفان به خوبی آن را می دانند. البته مختومقلی اینجا هم به واقعه منصور حلاج اشاره دارد و هم کنایه ای به این که روح عارف در جسم و تن مادی نمی گنجد و آن را پیش پا می اندازد و به سوی معشوق پرواز می کند. دوست عزیز بدون مطالعه روی این وقایع و تلمیحها براستی آیا می شود روی آثار ادبی نظر داد و انتقاد کرد؟ البته بنده از انتقادها و بحثها استقبال می کنم و صراحت بیان شما را نیز می ستایم و حاضرم اگر بحثهای علمی و درست و منصفانه ای صورت بگیرد به خاطر تنویر افکار عمومی هم که شده به آن بپیوندم. به شرطی که هدف ما فقط انتقاد کردن نباشد و ارائه راهکارهای درست و عینی و عملی نیز باشد.
    نوشته اید که: اگر فرض بگیریم که منصور یکی از حکام محلی خونریز زمانه شاعر بوده و شاعر وجود منصور را به مثابه شدیدترین وضعیت روحی و روانی در نظر گرفته باشد… ( مراد پور)

    فرموده اید: فقدان اشنایی مخاطبان فارسی دان کنونی با حاکمی به نام منصور چه باید کرد(مراد پور)
    مرادپور عزیز، منصور حاکم نیست، منصور عاشق است، عارف است، وی به دست حاکمان جاهل کشته می شود. قضیه منصور حلاج را اهل ادب ترکمن و فارس همه می دانند و اصلا نیازی نیست که بخواهیم آن را با زبانی دیگر بیان کنیم و یا درپاورقی بیاوریم. حتی نمونه هایی از شعر فارسی نیز برایتان می آورم:
    گر چو بوذر آرزوى تاج دارى روز حشر
    دار چون منصور حلاج انتظار تاج دار ( سنایی غزنوی)

    جاودان اندر حریم وصل دوست
    از درخت عشق برخوردار شد
    قصّه آن پیر حلاّج این زمان
    انشراح سینه ابرار شد ( عطار نیشابوری)

    چو منصور از مراد آنان که بر دارند بر دارند
    بدین درگاه حافظ را چون مى‏خوانند مى‏رانند ( حافظ)

    در مورد منصور حلاج در فضای مجازی نیز بسیار نوشته شده است. کافی است اسم وی را سرچ کنید تا دهها مطالب در گوگل ظاهر شود. به هر حال نوشته شما باعث شد که بار دیگر با نیتی خالصانه و دوستانه توضیحاتی به شما دوست عزیز بدهم. امیدوارم که این بار سخنان حقیر موجب دل آزردگی آن بزرگوار نشود. و اما نگاه واقعگرایانه تان در آخر مقاله قابل تحسین است که نوشته اید:

    «بیان این نکته ضرورت دارد که طراحی و بیان تکنیک ترجمه تا اقدام عملی تفاوت بسیار دارد مترجمان کنونی آنچه در ذهن داشته اند تواسته اند پیاده نمایند لیکن انچه بنده به عنوان سبک و نگاهی نو مطرح می نمایم تا زمانی که توسط خودم یا فردی دیگر بر اساس الگوهای پیشنهادی پیاده نگردد صرفا” در مقام یک ایده باقی خواهد ماند.»
    بنده هم واقعا روی موضوع آخری که مطرح کرده اید، یعنی ترجمه با الگوی درست، کنجکاو هستم اگر ممکن است شما و یا دوستانتان که قلم آنها را قبول دارید، دو سه تا از اشعار مختومقلی را بر اساس الگوهای پیشنهادیتان ترجمه بفرمایید و به عنوان راهکار به مترجمان مختومقلی ارائه نمایید تا از آنها استفاده کنیم. برای این که زمان زیادی نبرد حتی یکی دو تا هم کافی است. اگر خواستید حتی می توانید از دوستان ادبیات ترکمنی هم مشاوره بگیرید، واقعا کنجکاو هستم که شما دوستان منتقد، چگونه ترجمه می کنید. بی صبرانه منتظر ترجمه شما هستم تا از آن استفاده کنم. ارادتمند شما.
    دکتر عبدالرحمن دیه جی

  2. با سلام متن اول یه اشتباه تایپی داشت برای همین دوباره فرستادم. ممنونم. خسته نباشید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن
دکمه بازگشت به بالا