راز شبی در اسلامآباد – قسمت اول

پایگاه خبری اولکامیز – بهرام یوسفی
سال ۱۳۷۶ بود. برای خرید چند وسیله زنبورداری به فروشگاهی رفتم. مرد روحانی کوتاهقامتی نیز آنجا حضور داشت. او با فروشنده چنان گرم و پرشور گفتوگو میکرد که ناخودآگاه محو شنیدن حرفهایش شدم.
با شوق از زنبورستانش میگفت؛ از بیست کندوی عسلی که در حاشیه جنگل نگهداری میکرد، از جعبههای کندویی که به گفته خودش، ساکنان نواحی مرتفع کوهستان برایش میساختند و از زندگی ساده اما پررمزوراز آن دیار. در میان صحبتهایش، با اطمینان خود را طبیبی شناختهشده معرفی میکرد و میگفت با رگ زدن گوش کودکان، زردی نوزادان را درمان میکند.
آنقدر پرحرارت و شیرین سخن میگفت که گذر زمان را احساس نمیکردم. همانجا با او آشنا شدم. هنگام خداحافظی گفت: «حتماً یک روز به منطقه ما بیا؛ آنجا آنقدر زیباست که اگر یک بار ببینی، هرگز فراموشش نمیکنی.»
از همان لحظه، ته دلم تصمیم گرفتم روزی دعوتش را بپذیرم. چیزی در شخصیتش مرا جذب کرده بود؛ شاید خود او، شاید هم تصویری که از جنگل، کوهستان و طبیعت بکر آن منطقه در ذهنم ساخته بود.
چند سال از آن دیدار گذشت. روزی تصمیم گرفتم راهی مراوهتپه شوم؛ منطقهای که آن روزها برایم سرزمینی دور و ناشناخته بود.
یک پیکان وانت داشتیم. شریکم، رحمت، همراهم بود. حمید، راننده جوان و خوشصحبتی که اگر از آن روحانی پرحرفتر نبود، کمتر هم نبود، پشت فرمان نشست. مومنینیا، نگهبان سازمان، نیز به جمع ما پیوست و به این ترتیب، چهار نفر شدیم.
وسایل تهیه چای و مختصری خوراکی هم با خود برده بودیم.
هرگاه در طول مسیر خستگی به سراغمان میآمد، گوشهای از جاده، زیر سایه درختی یا کنار چشمهای توقف میکردیم، چای دم میکردیم و چیزی میخوردیم. پس از اندکی استراحت، دوباره راه میافتادیم؛ غافل از اینکه این سفر قرار بود یکی از ماندگارترین خاطرات زندگی مرا رقم بزند.
در گالیکش تصمیم گرفتیم پیش از ادامه راه، در کبابی معروف کنار پارک، کباب و جگر بخوریم تا با انرژی بیشتری سفر را ادامه دهیم. هوای خنک صبحگاهی، عطر کباب و سکوت دلنشین پارک، شروعی دلچسب برای آن روز رقم زد.
رحمت میگفت: «هر وقت از این مسیر رد میشوم، محال است کباب اینجا را از دست بدهم. کارش حرف ندارد.»
پس از صرف صبحانه، دوباره راه افتادیم. از کلاله گذشتیم و جاده مراوهتپه را در پیش گرفتیم. حمید، مثل همیشه، بیوقفه حرف میزد؛ انگار تمام حرفهای دنیا را برای همان روز نگه داشته بود. او از همه ما جوانتر بود و انرژی پایانناپذیرش در صحبت کردن، سکوت را از جاده گرفته بود.
به مراوهتپه رسیدیم؛ سرزمینی خشک و کمآب. پیشنهاد دادم مسیر را ادامه دهیم و ببینیم روزگار چه چیزی پیش روی ما خواهد گذاشت. کسی مخالفتی نداشت. حمید همچنان رانندگی میکرد و همزمان حرف میزد؛ گویی این دو کار برایش یکی بود.
مومنینیا، نگهبان سازمان، نیز همراهمان بود؛ مردی بسیار لاغراندام و کمحرف. او را فقط برای یک کار با خود آورده بودیم: اگر در طول مسیر به خاک یا مواد آلی ارزشمندی برخوردیم، با بیل آنها را داخل وانت بار بزند. مأموریت دیگری در این سفر نداشت.
با این حال، برق رضایت را در چشمانش میشد دید؛ شاید در دلش میگفت: «بهجای کار کردن زیر گرمای گلخانه، امروز کباب خوردهام و راحت پشت وانت نشستهام. اگر هر روز مرا با خودشان ببرند، اعتراضی ندارم!»
حمید هم انگار به آرزویش رسیده بود؛ هم رانندگی میکرد، هم بیوقفه حرف میزد و هم شنوندههایی داشت که چارهای جز گوش دادن نداشتند.
رحمت نیز مانند همیشه همراه و همدل من بود؛ سالها بود که در ماجراجوییهایی که ذهنم را به خود مشغول میکردند، بیهیچ تردیدی کنارم میایستاد.
در مسیر رسیدن به مراوه، با طبیعتی شگفتانگیز و در عین حال متناقض روبهرو شدیم؛ جنگلی سرسبز در کنار بیابانی خشک، سرسبزی در آغوش تشنگی.
به پیشنهاد حمید، مسیرمان را به سوی یکی از روستاهای اطراف کج کردیم. آنجا چشممان به توده عظیمی از کود گوسفندی افتاد. بافت کود نشان میداد گوسفندان سالها جز خار و علف بیابان چیزی نخوردهاند.
حجم آنقدر زیاد بود که به نظر میرسید دستکم ده سال طول کشیده تا این مقدار کود انباشته شود.
گفتم: «اگر این کودها را مجانی بدهند، ارزش دارد یک کامیون بزرگ بیاوریم و ببریم.»
صاحب آنجا را پیدا کردیم. با خوشرویی گفت: «اگر این کودها را ببرید، هم کمکی به من کردهاید و هم دعایتان میکنم.»
نزدیک دو ساعت دنبال کامیون گشتیم. سرانجام با رانندهای به توافق رسیدیم، اما مشکل تازهای پیش آمد: کارگر.
هرچه دنبال کارگر گشتیم، یا کسی پیدا نمیشد یا دستمزدی میخواستند که با خودمان گفتیم اگر چند پزشک میآوردیم، شاید ارزانتر تمام میشد! پس از چند ساعت دوندگی، ناچار شدیم از انتقال آن توده بزرگ صرفنظر کنیم.
اما دست خالی هم برنگشتیم. به مومنینیا گفتیم تا جایی که وانت جا دارد، از همان کودهای مجانی بار بزند. او هم با دل و جان مشغول شد و لحظاتی بعد، پشت وانت از کود گوسفندی پر شد. حالا سوغات سفرمان، علاوه بر خاطره، یک بار کود حیوانی هم بود.
سرانجام تصمیم گرفتیم راهی اسلامآباد شویم و به دیدار همان روحانی، ملا رشید، برویم. در طول راه به همراهانم میگفتم: «آدم بسیار خوبی است. سالها از دیدارمان گذشته. بگذارید سری به او بزنیم و احوالی از او بپرسم.»
جاده اسلامآباد پرپیچوخم، اما هموار و تمیز بود. رفتوآمد خودروها آنقدر کم بود که گاهی احساس میکردی جاده تنها برای ما ساخته شده است. بیشتر مسیر، سربالایی به نظر میرسید و وانت آرامآرام ارتفاع میگرفت.
پس از مدتی، ناگهان منظرهای پیش چشممان گشوده شد که همه ما را به سکوت واداشت. تا چشم کار میکرد، دشتی از گلهای زرد آفتابگردان گسترده بود؛ دریایی بیکران از گل که زیر نور خورشید در حال غروب، موج میزد. گویی زمین لباسی زرد بر تن کرده بود که تا افق امتداد داشت.
سرانجام، نزدیک غروب، به روستای اسلامآباد رسیدیم و خانه دوست قدیمیام، ملا رشید، را پیدا کردیم. از دیدنم واقعاً خوشحال شد؛ اما همان لحظه با خودم گفتم: «کاش دستکم هدیه کوچکی برایش آورده بودم.»
پس از احوالپرسی، هرچه اصرار کردم که مزاحم نشویم و زودتر راه بیفتیم، نپذیرفت. با مهربانی گفت که باید مهمانش باشیم و سرانجام چارهای جز پذیرفتن دعوتش نداشتیم.
ما را به تالاری که در کنار خانهاش ساخته شده بود برد و همانجا از ما پذیرایی کرد.
آن روز هنوز نمیدانستم تمام این سفر، از جادههای پرپیچوخم و کباب گالیکش گرفته تا کود گوسفندی، گلهای آفتابگردان و رسیدن به اسلامآباد، مقدمه اتفاقی است که قرار بود در همان تالار رخ دهد؛ اتفاقی که هنوز هم هر بار به یادش میافتم، بیاختیار لبخند بر لبانم مینشیند.
در آن ساعات اول شب، در تالار کنار خانه ملا رشید نشسته بودیم. او چای میریخت و با آرامش از هر دری سخن میگفت. خنکای ابتدای شب، همراه با صحبتهای دلگرمکننده او، حال و هوایی خاص داشت. انگار برای چند ساعت از هیاهوی شهر و دغدغههای همیشگی زندگی جدا شده بودیم.
مومنینیا اما حرف زیادی برای گفتن نداشت؛ بیشتر شنونده بود و نظاره میکرد.
من هم با نوعی غرور و رضایت در کنار رحمت نشسته بودم و با زبان و بیزبان به او میگفتم: «میبینی چه دوست خوبی دارم؟»
مدتی گذشت. خواستیم بلند شویم و راه بیفتیم، اما ملا رشید با مهربانی تمام مانع شد. گفت: «من مهمانم را بدون شام رها نمیکنم. کسی که به خانه من آمده، نمیتواند به همین راحتی برود.»
هرچه اصرار کردیم، فایدهای نداشت. ناچار ماندیم و خانوادهاش مشغول آماده کردن شام شدند؛ شامی ساده، اما پر از محبت.
در همان لحظاتی که ملا صحبت میکرد، خاطره دیدار چند سال پیش در ذهنم زنده شد؛ شبی که برای نخستین بار مهمانش شده بودم و شب را در خانهاش مانده بودم. آن شب، او صمیمانه از زندگیاش برایم گفته بود.
میگفت دوازده فرزند دارد و تمام داراییاش در این دنیا یک الاغ و بیست کندوی زنبور عسل است. همسرش نیز دیگر توان بچهدار شدن نداشت؛ پزشکان به او گفته بودند که بارداری دوباره ممکن است برایش خطرناک باشد.
با همان سادگی روستایی، پارچهای را به شکل ضربدری از روی شانههایش عبور داده و به دور کمرش بسته بود. با همان وضع، زندگی را ادامه میداد.
حتی میگفت: «نمیدانم فردا ظهر چیزی برای خوردن خواهیم داشت یا نه.»
اما چیزی که مرا شگفتزده میکرد، این بود که با وجود همه این سختیها، با آرامش میگفت: «خودم هم تعجب میکنم که روزگار مرا تا اینجا رسانده است.»
از مشکلات خودم گفتم؛ از سختیهایی که در شراکتم با رحمت داشتم، از کارگرهایی که همیشه مرا آزرده میکردند و از غصههایی که مدتها در دلم سنگینی کرده بود.
راستش را بخواهید، آن شب بیشتر از آنکه از یک دوست قدیمی بگویم، از روزگار گلایه کردم.
اما وقتی خوب به حرفهای هر دویمان دقت کردم، متوجه شدم که با همه تفاوتها، یک درد مشترک داشتیم؛ زندگی آنطور که میخواستیم بر وفق مرادمان پیش نرفته بود.
شاید همین درد مشترک بود که دوستی ما را عمیقتر کرد. دو آدم از دو دنیای متفاوت، در یک شب آرام روستایی، کنار هم نشسته بودند و از بار سنگین زندگی میگفتند.
پس از آن شب، سرانجام وقت خداحافظی رسید و من راهی دیار خودم شدم؛ بیخبر از اینکه آن دیدار ساده، سالها در ذهنم خواهد ماند.
در همان تالار، لحظهای در خاطرات دیدار گذشته غرق شده بودم که شام را آوردند. سفرهای ساده اما صمیمی پهن شد؛ نان محلی ترکمنی و چند دیس غذا روی آن گذاشتند.
ملا رشید گفت: «من شبها غذا نمیخورم؛ بیشتر به دعا و پرهیز مشغولم. شما تعارف نکنید و راحت باشید.»
بقیه که گرسنه بودند، مشغول خوردن شدند. ملا رشید هم همچنان با همان شور و حرارت همیشگی صحبت میکرد.
من به احترام او، دیرتر دست به غذا بردم. میخواستم نشان بدهم که با علاقه به حرفهایش گوش میدهم. لقمهها را هم آرام برمیداشتم؛ بیشتر حواسم به صحبتهای او بود تا غذا.
وقتی خواستم نان را داخل آبگوشت یکی از دیسها بزنم، ناگهان ملا رشید گفت: «تو آدم خوبی نیستی!»
لحظهای فکر کردم اشتباه شنیدهام. باورم نمیشد این جمله را از زبان همان کسی میشنوم که چند دقیقه پیش با محبت از من پذیرایی میکرد.
با وجود شنیدن آن حرف، دوباره خواستم لقمهای بردارم که باز گفت: «تو آدم خوبی نیستی.»
ادامه دارد
www.ulkamiz.ir


