پولک های شیشهایِ چشم
پایگاه خبری اولکامیز – مارال قوجقی*:
«می گویند مرگ، پایانِ یک داستان است؛ اما من با مرگِ او، داستانِ جدیدی را آغاز کردم. داستانی که در آن، واژه ها در برابرِ سکوتِ سنگ قبر ها کم آوردند. من به آنجا رفتم، نه برای آنکه فقط بر خاکِ پوشیده از او سلام کنم، بلکه برای آنکه در میانِ سکوتِ عجیبی که بر آنجا حاکم بود، شاید برای اولین بار، پاسخی به سوالاتِ ناتمامِ سالیان گذشته پیدا کنم.
این مقاله گزارشِ آن دیدار اول بود؛ دیداری که در آن، چشم ها با هم حرف زدند و نسیم اشک هایِ من را به زبانِ پدر ترجمه کرد…»
اوایل ماه میانی تابستان، مردادماه و هوا بسیار گرم بود؛ خورشید، پادشاه بی چون و چرای آسمان، با تمام قدرت می تابید و رقص نورش در دمای هوای °۴۰ درجه آن روز، بر روی جاده آسفالته خودنمایی میکرد.
آسمان آبی تر از همیشه بود، صاف و پاک و روشن!
گویی که چهره ی زیبای او بر آن نقش بسته بود و همچون نوری از میان ابرها بر شانه های خسته ام دست نوازش می کشید.
کمی جلوتر در مسیرمان به طرف راست پیچیدیم که یک جاده ی خاکی باریکتری بود، ردّ چرخ های ماشین هایی که از آنجا عبور کرده بودند، هنوز روی خاک ها مانده بود.
به مسیرمان ادامه میدادیم، و هر چه نزدیکتر میشدیم، سکوت سنگ ها بیشتر احساس میشد، جاده ی خاکی از میان دو تپه چسبیده به هم می گذشت و به طرف بالای تپه که شیب تندی نداشت، ادامه داشت، از کمرکش تپه عبور کردیم و رسیدیم بالای آن که انتهای جاده ی خاکی بود، از ماشین که پیاده شدیم، چشمهایم در پی یافتن او بود.
ده متر جلوتر در آغوش سکوت آرام گرفته بود، خاکش هنوز تازه بود، همچون تپه ای بود در دل تپه ی آرامستان!
در دو طرف خاکش چوبی که بر سر آن تکه پارچه ی سفیدی بسته بودند را نشانده بودند، که با هر نسیم آرامی تکان میخورد و به خود می لرزید.
آرامگاه سکوت عجیبی داشت؛ سکوتی از جنس دلتنگی، گریه های بی صدا و باوری که بغضِ در گلو شده بود.
هر یک از آنها در خلوت خود فاتحهای نثار روح عزیز آسمانی می کردند، درد و دل ها و حرف های نگفته بسیاری داشتند که زیر لب زمزمه میکردند و بی صدا اشک می ریختند.
نسیمِ ملایم و دلنشینی می وزید، و قطره های اشکی که همچون پولک های شیشهای چشم ها را خیس کرده بود و آرام آرام بر روی گونه ها می غلطید را نوازش می داد.
یک نفر ملا که از بستگانشان بود، برای شادی روح عزیز آسمانی، با صدای گیرا فاتحه خواند و در ادامه گفت « اِنّا للّه و اِنّا إلیه راجعون » بازگشت همه به سوی اوست.
یکی از فرزندان سینی خرمایی را که با خود بر سر مزار آورده بود را بین افراد حاضر در آنجا پخش کرد و سپس با بطری آبی روی خاک مزار آب پاشید، و در چهار گوشه خاک، کاسه های پر از آب گذاشت، تا پرندگان و حیوانات آنجا از آن آب بنوشند و ثواب آن به روح آن عزیز از دست رفته برسد.
بالای تپه همه مردگان یک خانه ی ابدی داشتند و در آغوش سکوت آرمیده بودند، بدون هیچ دغدغه ی دنیوی، فارق از هیاهوی روزگار، گویی که در گذشته و در زمان حیاتشان هیچ امید و آرزو و یا هدفی نداشتند.
ولی از بالای تپه ی آرامگاه به پایین و دور و اطراف که نگاه میکنم، زندگی در جریان است.
مزارع و زمین های کشاورزی بسیاری وجود داشت، کشاورزان هر کدام مشغول کاری بودند، صدای تراکتورها وآدمها از دور به آرامی شنیده میشد، فصل برداشت محصول بود، زمین سخاوتمندانه میوه هایش را پیشکش میکرد، و کشاورزان حاصل چند ماه زحمت خود را با دلی خوش برداشت میکردند.
از جاده خاکی پایین تپه هم صدای دلنواز زنگوله های گله ای از گوسفندان، که با هدایت چوپان به یک مسیر در حال گذر بودند، و پشت سرشان گرد و خاک غلیظی بلند شده بود، شنیده میشد و سکوت آرامگاه را می شکست.
و کمی دورتر هم جادهای که انگار بدون انتها می نمود، ماشینهای بسیاری در حال عبور و گذر از آن بودند، هر کس به دنبال مسیری از مشکلات، و یا شاید هم به دنبال شادی های زندگی خود در تکاپو بودند و هنوز برای آنها زندگی ادامه داشت.
آری مرز بین دو جهان، پایین تپه است که زندگی هنوز در جریان است.
* فرزند استاد قوجقی
www.ulkamiz.ir



