یادداشتی بر نمایش ِ < تا همیشه >

پایگاه خبری اولکامیز –
مقدمه
نمایش تئاتری ِ < تا همیشه > کاری از کارگاه تئاتر خانه فرهنگ و هنر بسکی است. طراح و نویسنده و کارگردان نمایش حمیدرضا میرزایی است. این نمایش با بازیگری جمعی از هنرمندان ِ دارای معلولیت — اکثرا در ردهی سنی کودک و نوجوان — در دو هفتهی اخیر در سالن نمایش خانهی بسکی به اجرا درآمد.
نمایش ، داستانی ساده و یکخطی دارد. یک مربی توانبخشی که خود دارای معلولیت جسمی حرکتی است در یک مرکز توانبخشی کودک و نوجوان مشغول کار است. وی پیش از اشتعال در این مرکز، در مؤسسهای دیگر با عنوان همیار فرهنگی مشغول بوده و کتاب داستان در محلات توزیع و اهداء میکرده است. از آنجا که وی فردی آگاه و اهل مطالعه و عاشق کار فرهنگی است ، تلاش دارد با ابداع روشهای جدید در قصهگویی و بازیدرمانی ، ارتباط عمیقتری با توانیابان داشته باشد. مدیریت مرکز اما روشهای کاری وی را درک نمیکند. و از اینرو در پیشرفت کار وی مانعتراشی میکند. مربی در مقابل مشکلآفرینی مرکز مقاومت میکند. با صبر و شکیبایی کار خود را پیشمیبرَد و سرانحام مؤفق میشود از یکسو با توانیابان ارتباط عاطفی ِ عمیق برقرار و از سوی دیگر رضایت کارفرما را جلب کند.
تحلیل
نمایش ، روایت رنجآزمودگی یک خانم مربی توانبخشی است. وی خود نیز معلول جسمی حرکتی است. کارگردان در همان صحنهی افتتاحیه به سادهترین و زیباترین شکل ، او را معرفی میکند. خانم مربی لنگان - لنگان سبد چرخداری را به دنبال میکشد. درون سبد چند جلد کتاب را میبینیم. مشاهدهی همین صحنه ذهن تماشاگر را به یک دوگانهی متناقض رهنمون میشود. از یکسو مربی در این صحنه به مثابه نشانهای از پرومته است که بار گران مسئولیت تاریخی ِ آگاهیبخشی را بر دوش میکشد. از سوی دیگر سبد چرخدار وی به عنوان نشانهای از سبد معیشتی نیز میتواند ارزیابی شود. اما مسلم اینکه وی از این وضعیت شکایتی ندارد. و با گامهای کوتاه و پُرتوان و تابآور ره میسپارد.
اینجاست که معنای گامهای کوتاه و پُرتوان مربی را در خلال گفتاری در تابلوهای پسین روشنتر درک میکنیم . آنجا که او رو به توانیاباناش یاد میدهد که < هزاران کیلومتر ، با گامهای نخست آغاز میشود > . از منظر نقد اسطورهای ، حرکت مربی در جایگاه عنصر آگاهیبخش < سفر > ی در عمق زمان را تداعی میکند. چرا که به مددجویاناش یاد میدهد ; همچون ماهی سیاه کوچولو دل به آبهای آزاد سپارند و فارغ از محدودیتهای ذهنی و حرکتی ( توانباناش همه معلولیت دارند ) بر بستر فضاهای تجربی جدید ، توان ذهنی و جسمی خود را ارتقاء دهند. چنان مینماید که او در پایان مسیر توانسته است تغییری در رفتار جمعی ِ مددجویان ایجاد کند.
در نمایش ما با سه ضلع کُنشی مواجهایم. روند کشمکش ِ جاری در بطن نمایش را این سه نیرو هدایت میکنند.:
نخست : مدیریت مرکز که نقش بازدارندگی دارد. او نمیتواند — شاید هم نمیخواهد — روشهای ابتکاری مربی جدید در پرورش مددجویان را درک کند. این ناتوانی در فهم ، ریشه در رویکرد مرکز به مسألهی توانیابان دارد. مرکز ، برخورد با توانیابان را که هر یک ناخواسته دچار انواع معلولیتاند صرفا از منظر رفع وظایف اداری مینگرد. نوجوانان معلول در چشم آنها صرفا یک ( مسأله اداری ) اند که در چارچوب مقررات خشک باید بررسیده شود.
طبیعی است که با چنین رویکردی ، مرکز نمیتواند از هدفگذاری و روشهای مبتکرانهی مربی درک روشنی داشته باشد. پُرمعنا است که در نمایش فقط ( صدایی ) از مرکز میشنویم که مدام مخالفخوانی میکند. ولی بهجز یک مورد — آنهم صحنهای کوتاه — نقشآفرینی ِ وی غالبا در پشت صحنه است تا بر روی سن.
دوم : مددجویان ، کودکانی معصوم که هیچ نقشی در حدوث معلولیت خود نداشتهاند. اما بهطور غریزی درمییابند که باید بتوانند بر این نقص غلبه کنند . شاید غریزهی بقا است که آنها را به این دریافت هدایت میکند. نمیدانم ولی در همراهی آنها با مربی میتوان این رانه را مشاهده کرد.
سوم : در کانون نمایش ، مربی حضور دارد. مربی که خود دچار معلولیت جسمی حرکتی است — و این نقص ظاهری بر حسب اتفاق به یک امتیاز تبدیل میشود . امتیازی که کودکان را به مربی نزدیکتر میکند. چنان مینماید که نوعی از همذاتپنداری در ذهن کودکانهی توانیابان در همراهی و همدلی با مربی ایجاد میشود. اما آنچه که سرانجام مؤفقیت مربی را عینیت میبخشد ، ارادهی آگاهانهی وی در برخورد با شرائط محیطی است : عشق به توانیابان و پایداری در برخورد با مدیریت مرکز دو عامل پیروزی ویاند. تفاوت بنیادی مربی با ریاست مرکز آنجاست که وی مسأله توانیابان را یک مسألهی انسانی و عاطفی میبیند. ولی مرکز ، مسأله را یک وظیفهی اداری خشک قلمداد میکند.
افزون بر درونمایهی قوی ِ نمایش ، بازی روان و صمیمی بازیگران نقطهی قوت بارز اجرای نمایش است. این امر جلوهی بیشتری مییابد زمانی که متوجه میشویم بازیگران همه برای بار نخست در یک نمایش تئاتری نقشآفرینی کردهاند. اینجاست که باید از هنر بازیسازی ِ کارگردان نمایش حمیدرضا میرزایی یاد کنیم که قادر بوده است صحنههایی چنین زیبا و عاطفی در مقابل چشمان مغموم تماشائیان خلق کند. هنرت < تا همیشه > مستدام جناب کارگردان.
آنادوردی عنصری
هشتم آبان ۱۴۰۵
گنبدکاوس
www.ulkamiz.ir



