ادبیات

همگام با مختومقلی فراغی / ۱۸

موضوع : دوست

پایگاه خبری اولکامیز: نورالدین سن سبلی : در دونوبت قبل هم ، از دوست گفتیم و باز هم از دوست خواهیم گفت چون سخن دوست در دیوان فراغی بسیار وسیع است و فراوان؛ شاید به این دلیل باشد که موضوعِ دوست و دوستی ، در نهایت امر، سخنِ عشق است و دلدادگی. نغمه ی وصال است و ساز و نوایِ شیفتگی و مهربانی.
از نگاهِ بزرگان مقوله ی دوستی همیشه بسان کاخی سترگ است که از دل آن آرامش و صمیمیت می جوشد. ابر رحمت است و بارش محبت ؛ به قول حضرت حافظ که می فرماید :

از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر
یادگاری که در این گنبد دوّار بماند

مختومقلی که در دامان عارف کامل دولت محمد آزادی پرورش یافته است، ما را به دلبستگی و دوستیِ دوستانِ خدا دعوت می کند زیرا دوستیِ اولیا الله و به ویژه دولت محمد آزادی را که بی شک یکی از اولیا الهی بوده اند را مترادف با سُکنی گزدیدن در فردوس برین می داند:

مختومقلی گیزلی سرّینگ بار ایچده
کامل تاپسانگ قیل قوللوغین هر ایشده
محشر گون قایغی سیز گیرر بهشته
هر کیم چیندان بولسا دوستی آتامینگ

فراغی دوستی با خداوند متعال را والاترین دوستی ها می داند و
می گوید :
ای یار عزیز،هوای وصلت را آنچنان خواهم که خودم را تا ابد اسیر و گرفتارِ قیدِ زلفت می خواهم.
ای دل مبادا که یک دم نیز از بندِ غمِ یار فارغ گشته ،خاطری خندان خواهی.
عاشقی غریب و بی کس هستم.
یارا تویی تنها یار من!
یارم را ، تنها و تنها ، از تو می خواهم.
ای دوستان بدانید که شب و روز به “های و هویش” ، عاشق و دلبسته ام :

دوست هوای وصلینگی من شونچا چیندان ایسته رَم
دام زولفونگ قیدینا اوزومنی زندان ایسته رَم
دییمه غمدان بیر زمان کونگلومنی خندان ایسته رَم
بیر غریب عاشق منم یار سنی سندان ایسته رَم
گیجه گوندیزی بیلینگ: ” هو هایا عاشق بولموشام”

آری برای عاشق وارسته، غمِ عشق شیرین از شادی است.
به قول حافظ که گفت:

ناصحم گفت: به جز غم چه هنر دارد عشق؟
گفتم : ای ناصح غافل هنری بهتر از این!!

دوست حقیقی شیرین تر از جان آدمی است.دوستی که پیدایِ نهان است و در کل هستی ساری و جاری است.باید در کویش جان داد و در ملکوت اعلایش ساکن گشت:

دوستلارا دوستوم منینگ جاندان شیرین سویگولی دیر
جان کیبی پنهان جهان دا،عالَمه بلگیلی دیر
باش بیله بارسام اونگا قایدان اولارسا گذری
توتسام اول یرده وطن اول یرکی آنینگ یولی دیر

و چنین است که مختومقلی فراغی که شب و روز بی قرارِ دیدارِ یارِ حقیقی است، از دوستان خاص پروردگار و از گروه اولیا الهی می گردد تا نور معرفت خویش را بر ما بتاباند تا در گذر اعصار و قرون ما را به راست رهنمون باشد.
همچو حضرت مولانا که فرمود:

در هوایت بی قرارم روز و شب
سر ز کویت بر ندارم روز و شب
روز و شب را همچو خود مجنون کنم
روز و شب را کی گذارم روز و شب
جان ودل از عاشقان می خواستند
جان و دل را می سپارم روز و شب…

www.ulkamiz.ir


نمایش بیشتر

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن
دکمه بازگشت به بالا