کودکی از دست رفته – بخش اول
روایتی از سال های دور کودکی، در میان دشت ها، خانه ها و خاطرات

پایگاه خبری اولکامیز- بهرام یوسفی
کُلُّ مَنْ عَلَیْهَا فَانٍ وَ یَبْقَىٰ وَجْهُ رَبِّکَ ذُو الْجَلَالِ وَالْإِکْرَامِ / سوره الرحمن، آیات ۲۶ و ۲۷
روایتی از سال های دور کودکی، در میان دشت ها، خانه ها و خاطرات ترکمن صحرا؛ جایی که بعضی صداها و تصویرها، حتی پس از گذشت سال ها، در حافظه باقی می مانند.
مقدمه
۱۳۴۶ نخستین تصویرهای روشن از سه سالگی ام، در روستای قارقی جان گرفت. دهی که امروز سیمین شهر نامیده می شود، اما در تصورات من هنوز با همان نام قدیمی زنده است؛ با همان رنگ ها، بوها، صداها و خانه ها. آن روزگاران، در عمارتی قدیمی، همراه مادربزرگم، اِجه، و داداشم گل محمد بودم؛ خانه ای که از خاطرات تلخ و شیرین کودکی ام پر شده است.
دیوارهای خانه از آجرهای بزرگ و قرمز ساخته شده بود. آجرها آن قدر درشت بودند که برای من، هر کدامشان چند برابر آجرهای معمولی به نظر می رسیدند. بین آجرها، ملات سفت و خاکستری رنگی بود که ترک نخورده بود. دستم را روی بخشی از دیوار که روکش آن ریخته بود می کشیدم و زبری آجرهای قرمز را زیر انگشت هایم حس می کردم.
پنجره های اتاق نشیمن فاصله زیادی با کف اتاق نداشتند. من و گل محمد در عرض دیوار پنجره پهن می نشستیم. وقتی دستم را روی لبه پنجره می گذاشتم، هنوز فاصله زیادی تا طرف دیگرش باقی می ماند.
از پنجره که نگاه می کردم، روبه رویم پهنه زراعت بزرگی بود که تا دوردست کشیده شده بود. روستای سلاخ هم از آنجا دیده می شد. خانه هایش از این فاصله خیلی کوچک به نظر می رسیدند و میان دشت گم می شدند. هر روز غروب، در پس آن خانه ها، آفتاب گم می شد.
مسجد روستا حدود صد متر پایین تر از خانه ما، در سمت جنوب قرار داشت. در محوطه مسجد، درخت انجیر وحشی بزرگی ایستاده بود. تنه اش کلفت و شاخه هایش انبوه بود و سایه اش روی زمین می افتاد. خانه آخوند مسجد هم در سمت شرق مسجد قرار داشت. وقتی از کنار مسجد رد می شدم، اول درخت انجیر را می دیدم؛ با میوه هایی که نرسیده روی درخت خشک می شدند و سایه بزرگی که در تابستان های گرم، خنکی اش روی زمین می افتاد.
اما در سمت شمال خانه، رودخانه بود؛ حدود سی متر آن طرف تر. هر بار که از پنجره رو به شمال نگاه می کردم، پیش از آن که چشمم به رودخانه بیفتد، صدای آب را می شنیدم که با سرعت در حرکت بود. صدایی شبیه صدای سنگین باد داشت. آب گل آلود و پرجنب و جوش بود و نسیمی که از روی رودخانه می آمد، روی آب موج های ریز می ساخت. موج ها پشت سر هم می آمدند و می رفتند و تمامی نداشتند.
خانه ای که در آن زندگی می کردیم، از دو بخش جدا از هم ساخته شده بود. در طبقه بالا، میان دو بخش ساختمان، درست کنار اتاق نشیمن، دری چوبی قرار داشت. پشت آن در، گذرگاهی بود که باد شب و روز از میانش می گذشت.
همین که تکه چوبی را که فقط با یک میخ به در زده بودند می چرخاندم و در را باز می کردم، باد خنک با شدت به صورتم می خورد، موهایم را پریشان می کرد و پیراهنم را به تنم می چسباند. سرمای آنجا با هوای جای دیگر خانه فرق داشت؛ انگار باد از دل دنیای دیگری می آمد.
در آن فضای خنک، طبقات چوبی گذاشته بودند و چیزهایی را که باید خنک می ماندند، آنجا نگه می داشتند. برای من که کودکی سه ساله بودم، آن راهروی سرد و پر باد، جایی عجیب بود. هر بار که در را باز می کردم، مدتی همان جا می ایستادم و نگاه می کردم و وزش شدید باد را با تمام وجود احساس می کردم.
کف اتاق ها چوبی بود و رنگ سرخ تیره داشت. هر وقت روی کف راه می رفتم، سرخی چوب زیر پاهایم دیده می شد. سرم را که بالا می گرفتم، سقف آبی روشن بود. پایین سرخ بود و بالا آبی؛ دو رنگی که همه جای اتاق را گرفته بودند.
هر دو رنگ، با گذشت سالیان، همچنان تازگی خود را حفظ کرده بودند. انگار زمان گذشته بود، اما چیزی از جوانی آن خانه کم نکرده بود.
اتاقی که من در آن می خوابیدم، از در که وارد می شدی، سمت راست یک کمد داشت. نیمه بالایی کمد تماما با طراحی های ریز چوبی و شیشه ای و ویترینی بود و پایین آن، درهای بزرگ تری داشت که مادربزرگ لباس و پارچه های خود را در آن می گذاشت.
کاسه و بشقاب و دیس های شکننده قدیمی چینی و روسی، پشت شیشه ویترین چیده شده بودند. کاسه ها با نقش های آبی و نارنجی، روی هم، برعکس و مرتب قرار داشتند. در ویترین دیگر، دیس های قدیمی روسی با خطوط پررنگ آبی در کنار هم قرار گرفته بودند.
کمد با آن ویترین شیشه ای، مثل نقاشی رنگارنگ دیده می شد. از دیدنش در آن اتاق لذت می بردم و فضای اتاق، با آن رنگ های دیوار و ویترین، دنیای آرام بخشی داشت.
کنار کمد ویترینی، یک آینه بسیار بزرگ قرار داشت که دورش را طراحی چوب گرفته بود. من هر وقت فرصتی می شد، مدت ها در آینه به خودم نگاه می کردم؛ اما حالا یادم نیست به چه چیزی فکر می کردم.
روبه روی اتاق ها، راه پله چوبی قرار داشت. پله ها یکی یکی پایین می رفتند و بعد با یک پیچ به طبقه پایین می رسیدند. وقتی از پله ها پایین می رفتم، دستم را به نرده می گرفتم و پاهایم را با احتیاط روی پله بعدی می گذاشتم. صدای قدم هایم روی چوب در راه پله می پیچید.
سقف خانه از ورق های حلبی بود. وقتی باران می بارید، صدای قطره های باران روی حلب می پیچید؛ آهنگی بس دلنواز، همراه بارانی که فضای دشت را پر کرده بود.
آب باران هم از لوله حلبی کنار ساختمان پایین می رفت و به « لاری * » می رسید که زیرزمین بود. من گاهی کنار لوله می ایستادم و به صدای آبی که از بالا می آمد و پایین می رفت و شرشر صدا می داد، گوش می دادم. صدای شرشر آب و ضربه قطرات آب به حلب های سقف، زیباترین صدایی است که به یاد دارم.
کمی آن طرف تر، آسیاب قدیمی قرار داشت. دیوارهایش فرسوده بود و گوشه هایی از آن ریخته بود. در بالاترین قسمت دیوار، نزدیک سقف حلبی پوسیده، جغدها لانه کرده بودند.
از لابه لای دیوارهای بیرونی، علف روییده بود. روکش دیوار فروریخته و آجرهای قرمز و خیلی درشت دیده می شدند. تکه های چوب قدیمی و حلب های پوسیده، اینجا و آنجا داخل سالن مخروبه دیده می شد.
من از دور نگاهش می کردم و به آن نزدیک نمی شدم. از جغد و مار، که شاید در آنجا پنهان بودند، می ترسیدم. اما مرغ ها و خروس های مادربزرگ، اِجه، هر روز به آسیاب مخروبه می رفتند و همان جا تخم می گذاشتند. علف های خشک و بلند اطراف آسیاب تکان می خوردند و مرغ ها میان آنها می چرخیدند.
*به آب انباری در زبان ترکمنی لاری گفته می شود
**توضیحی بر تصویر : سیمین شهر-قارقی-نمای عمارت قدیمی و متروکه از ضلع جنوبی ، مجاور رودخانه بی آب ۱۴۰۵/۵/۲۶
ادامه دارد
www.ulkamiz.ir


