آزادی

پایگاه خبری اولکامیز – حکیم پقه؛ عطاباد: به تندیس آزادی تکیه داده وبه کبوترهای میدان دانه میدهم .همیشه عصرهای پنجشنبه که از سر کار برمیگردم، دقایقی مینشینم. به پرندگان و کودکانی که با مادران شان میآیند،نگاه میکنم.
پیرمرد و پیرزن ها،گاهی تنها،گاهی هم دست نوه هایشان را گرفته زیر درختان راه میروند . انگار از صدای راهرفتن انها روی سنگفرشهای میدان آزادی، خشنود میشوند. ساعتها روی نیمکتهابه تماشامی نشینند.
مرد میانسالی، بطور مداوم به چمنها وشمشاد های اطراف میدان میرسد. حرکات و نگاه های جوانی نظرم را جلب میکند . درشت هیکل و چهارشانه است . پیراهن ساده ای به تن دارد.کوله کوچکی به پشتش دارد که بندش را ازگردنش رد کرده است.ریش سیاه و بلندش در انتها مجعد شده است. به آرامی و زیر چشمی اطراف را نگاه میکند.نزدیک شده روی نیمکت مینشیند .
کنجکاو میشوم. میگویم شاید توریستی باشد که نیاز به راهنمایی دارد. بیاختیار قدمهایی به سمتش برمیدارم تا اگر بشود،سرصحبت را با او باز کنم ولی مرد بلافاصله بلندمیشود و راه می افتد .
انگار که کنجکاوی من، احساس ناخوشایندی ایجاد کرده باشد. در میان شلوغی رفت و آمد ها، عرض خیابان پهن دور میدان را طی میکند. مقابل در باریکیمی ایستد و اطرافش را نگاه میکند. زنگ در را بصدا درمیآورد.
به نظر میرسید پله یا راهرویی به طبقه بالا باشد. پس از لحظاتی انتظار در باز میشود. آن مرد نگاهی دوباره به اطراف میاندازد و با احتیاط واردمیشود . به آرامی روی نیمکت مینشینم تا نفسی بگیرم. ناگهان متوجه موبایلی روی نیمکت میشوم .تا به حال چنین گوشی موبایلیرا ندیده بودم. در دست گرفته شروع به بررسیش میکنم. با خود میگویم: حتما مال همان مرد جوان است .تصمیم میگیرم بروم و گوشیش را برگردانم .
ناگهان آن مرد همراه مردی دیگر سراسیمه برمیگردند. مرد بلند قد باحرکتی موبایل را ازدستم میقاپد. با لحنی تند،حرفهایی با دوستش می زند . مرد کوتاهتر هم در جواب، جملاتی را به آرامی می گوید . ناگهان مرد بلند یقهام راگرفت و به گوشه ای میکشد . در حالیکه به اطراف نگاه میکند دندانهایش را روی هم فشار میدهد با دست راست کلتی از زیر پیراهن بلندش در آورده و روی شقیقه ام میگذارد . زبانم بند می آید. در حالیکه چشمهایم دارند از حدقه در میایند می گویم:چ چه اتفاقی افتاده ؟چی شده ؟دوربین مخفیه؟
مرد کوتاهتر که متوجه ترس شدیدم شده است، دست دوستش راگرفته به آرامش دعوتش میکند. مرد بلند نگاهی به اطرافش میاندازد و رهایممیکند.آن دو با گامهای بلند و سریع دور میشوند. پس از رفتن آنها، روی نیمکت نشسته و نفسی تازه میکنم. به اتفاقی که افتاده فکر میکنم . آیا خواب بودم یا بیدار؟
وسط روز، آنهم اینجا .دور میدان آزادی؟ تهدید .آنهم با اسلحه؟
باز با خود میگویم شاید خواسته بودند بخندند .شاید هم اسلحه آنها قلابی بوده.
امروز نشسته ام پای تلویزیونو به اتفاقهای دیرو فکر میکنم . تلویزیون پخش مستقیم رژه دگرباشان و دگراندیشان را نشان میدهد. عمیقا به فکر فرو میروم. ناگهان همه چیز برایم روشن میشود.
از روی کاناپه می پرم و فریاد میکشم :وای بر من .من چقدر احمق هستم . رژه به سمت میدان آزادی است. به سرعت میروم سراغ تلفن و شماره ی پلیس را میگیرم. سعی میکنم همه چیز را توضیح بدهم ولی انگار دیر شده است.
صدای انفجار مهیبی تمام شهر را میلرزاند و تلویزیون آشوب میدان آزادی را به تصویر میکشد. تمام.
www.ulkamiz.ir




عااالی.قابل تحسین.
در این زمانه که نوشتن و خواندن بعلت مشکلات عدیده موجود، فراموش شده، کسانی چون حکیم غنیمتی ارزشمند هستند.دست مریزاد
ممنونم داداش گلم