
پایگاه خبری اولکامیز – بهرام یوسفی:
پاییز ۱۳۴۶ – گمیشان
آن ظهر ابری پاییزی، در صندلی کنار «آنا» ــ راننده جیپ ــ نشسته بودم. سرفه که میآمدم، مادربزرگ ــ اجه ــ سرش را تکان میداد. این کار را هر بار میکرد.
جاده خاکی بود، اما باران دو روز پیش، خاک را خیس کرده بود. جیپ روی گلها میلغزید و جای چرخهایش در مسیر باقی میماند. دو سوی جاده پر از نی و آتریپلکس و اسپند بود و چند درختچه گز که از لابهلای علفزارهای خیس سر برآورده بودند. بوی خاک بارانخورده با بوی نی و علف خیس درهم میآمیخت و باد سردی از لای درز درها به پاهایم میخورد.
آنا حرفی نمیزد. گاهی به من نگاه میکرد؛ نگاهمان که تلاقی میکرد، سرم را پایین میانداختم. گاهی هم نگاهش میکردم. سبیل کوچکی داشت که به نظرم میآمد با چسب چسبانده باشد.
پشت جیپ پر بود از طناب، بیل کوچک، چکش و آچار. با هر تکان جیپ، همه به هم میخوردند. صدایی میشد شبیه ترقتروق فلزها.
آن موقعها بین روستاها آسفالت نبود، جاده شنی هم نبود؛ همین جاده خاکی بود و باید همه روستاها را زیارت میکردیم.
توی راه، جایی تعدادی از جوانها جمع بودند و سطل در دست داشتند. آنا که به آنها نزدیک شد، پرسید:
«بچهها، چی شده؟»
یکی گفت:
«ساعت مچی دوستمان افتاده توی آب، باید پیدایش بکنیم.»
شلوارشان را از پایین جمع کرده بودند و گودالی را که در آن آب جمع شده بود، خالی میکردند. آنا گفت:
«اگر وسایلی لازم دارید، بگویید کمکتان بکنم.»
اما جوانها گفتند اگر پیدا هم بشود، شاید دیگر در آب خراب شده باشد. تشکر کردند و آنا به راهش ادامه داد.
مدتی بعد، از دور بندر ترکمن نمایان شد. راه هموارتر و بهتر شد. وقتی رسیدیم، آنا در چند جا توقف کرد، با چند نفر صحبتی کرد و بعد از من پرسید:
«دوست داری خونه خواهرم بریم؟ تو هم بتونی با بچههاش بازی کنی.»
من فقط نگاهش میکردم. برای من که فرقی نمیکرد. اگر میگفت «میخوای پسر من باشی؟» چیزی نداشتم بگویم. تنها کاری که خوب بلد بودم، نگاه کردن بود؛ بیآنکه جوابی داشته باشم.
خونه خواهرش که رسیدیم، یک زن میانسال روی ایوان خانه به استقبالمان آمد. بعد از سلام و احوالپرسی، لحظاتی من را نگاه کرد و به آنا گفت:
«اینو از کجا پیداش کردی؟ کجا میبریش؟»
آنا گفت:
«پیش اِجالک گلجه بودم. سرفهش بند نمیآد. مادربزرگش باید ببیندش. باید تحویل مادربزرگش، حاجی بیبی دایزه گنبد، بدم.»
خواهرش به خانه دعوتمان کرد و رفت سماور نفتی را با سویشکا روشن کرد. سفرهای پهن کرد و یک نان گرد ترکمنی که لبههایش باریک بود و وسطش سوراخسوراخ، روی سفره گذاشت. مربای تمشک و کره زرد محلی هم گذاشت و چند کاسه چینی را روی پدنوس، بغل سماور چید.
خواهرش به پسرش که چند سالی از من بزرگتر بود، گفت:
«اسلام جان، با دوست جدیدت بازی کن.»
اسلام قبلش در سکوت به من نگاه میکرد و دنبال راهی میگشت خودش را به من نزدیک کند.
گفت:
«بیا آشقبازی بکنیم.»
یک کیسه پارچهای که وقتی نخ بالای آن را میکشیدی، دهنش جمع میشد، تعدادی آشق درآورد؛ به رنگهای زرد و آبی و بعضی هم، مثل اینکه به چیزی ساییده باشند، بغلهایشان صاف بود.
توی یک ردیف روی قالی ترکمنی گذاشت و یک آشق به من داد و یک آشق دیگر هم خودش. از چند متری میزدیم؛ هرکی بیشتر میزد، آخرش جمع میزد و آن برنده بود.
مدتی بعد، آنا بعد از خداحافظی، راه کوموشدفه را در پیش گرفت.
پس از گذشتن از چند روستای دیگر، به گمیشان رسیدیم. بعضی خانهها را شبیه خانه اجه دیدم؛ بعضی بزرگتر و بعضی کوچکتر. جایی که بوی تند ماهی و نم دریاچه در هوا موج میزد.
وقتی به خانه آنا رسیدیم، خانمش دستش را روی شانهام گذاشت و با مهربانی داخل خانه هلم داد. کمی جلوتر از خانه، روی طاغان، دیگ چدنی روی آتش گذاشته بود. دود چوب آتش همهجا را گرفته بود و در تدارک شام چکدرمه بودند.
روی ایوان خانه، دو بچه آنا هم با تعجب به من نگاه میکردند. نگاهشان طوری بود که با سوال همراه بود؛ نگاهی که نیاز به جواب نداشت.
دخترش تقریبا همسن من بود، اما پسرش کوچکتر و اخموتر به نظر میرسید. خیلی دوست داشتم بزرگ که شدم، اگر گیرش بیارم، حسابی بزنمش.
وارد خانه که شدم، از دیوار خانه دانههای اسپند را از نخ رد کرده و با طرحی آویزان کرده بودند. یک تکه خمیر گرد خشکشدهای که وسطش سوراخ بود و با نخی دورنگ، سیاه و سفید، از میخی روی دیوار آویزان بود.
در طرف دیگر اتاق، روی دیوار تابلویی قرار داشت که شکارچی داشت به طرف پرندههای در حال پرواز شلیک میکرد و یک مرغابی هم پایین افتاده بود و یک سگ شکاری هم در حال تاخت در کنار مرداب و سبزهای بود.
آن شب، در خانه آنا، بوی چکدرمه فضا را پر کرده بود. روی بخاری هیزمی، «قازان» چکدرمه را برای دم کشیدن گذاشته بودند و بوی گوشت و پیاز و ادویه، خانه را انباشته بود.
اعتراف میکنم: آن طعم، در پنجاهونه سال پس از آن شب، هرگز تکرار نشد. در همان نور لرزان، چکدرمه را با ماست گاومیش خوردیم.
خانه برق نداشت؛ گردسوز و فانوس، سایههایی لرزان بر دیوار میانداختند.
شب، همسر آنا لحاف بچهها را پهن کرد و زود خوابیدیم. دو بچهاش خیلی زود خوابیدند و شاید آنها هم مثل من خودشان را به خواب زدند.
شنیدم آنا همه ماجرا را برای او تعریف کرد. در نور لرزان گردسوز نفتی، قطرههای اشک را روی گونهاش دیدم که برق زدند. بعد به من نگاه کرد. مثل اینکه نگاهش با قبل فرق کرده بود.
صبح، با بوی نان تنوری هیزمی از خواب برخاستم. خاویار و کره محلی روی نان تازه و نرم، کاسهای شیر داغ و چایی که دود هیزم را در خود حل کرده بود.
راننده ــ آنا ــ مرا همراه بچههایش به بازار ماهی برد. هیاهوی آن بازار هنوز در گوشم است:
«دقی، بکره، تیرانا تازهست!»
«چفق، قره بالق، آق بالق!»
«اِشمل داریم! کاقمه و سقمه!»
کلاههای پشمی سیاه مردان ترکمن، چکمههای بزرگ و صورتهایی که باد دریا برافروخته بود؛ پرندههای شکارشده با پاهای قرمزشان که به ترتیب از چوبی آویزان بودند ــ همه در حافظهام نقش بستند.
به خانه که برگشتیم، ناهار «قاتق لش» بود؛ با ماهی خشک دودی «چونتلی».
پس از آن، راهی گنبد شدیم. آنا به همسرش قول داد شب را در گنبد بماند. از دل روستاها و شهرهای زیادی گذشتیم. با رسیدن غروب، گنبد در دشت پدیدار شد.
آنا مرا به خانه مادربزرگ مادری رساند و پس از نوازشی کوتاه، محل را ترک کرد.
و دیگر ندیدمش.
خانه مادربزرگ ــ ماما ــ دوطبقه بود، با تراسی بزرگ که رو به باغی هزار متری باز میشد. بابا روزها میان درختان و باغچهها بود. میدیدم که او در حال کندن زمین و کاشتن درخت است. داخل خانه، بخاری نفتی روشن بود. کنارش مینشستم و از شیشه روی بخاری، که گرد بود، به شعلههای آبی آن نگاه میکردم.
ماما هر شب لحافم را در اتاق خودش پهن میکرد. سرفه که میآمد، ماما بلند میشد. آب میآورد.
در همسایگی باغ، حیاطی دیگر بود: انبوهی از کاه، ماشینهای کشاورزی خاموش و طویلهای که نفس گاوها و گوسالهها در آن میپیچید. مرغها و خروسها آزادانه میگشتند و کمی دورتر، خانه بزرگ دایی با حیاطی سه هزار متری و خانوادهای پرجنبوجوش.
ماما نگاهم میکرد. در کاسهای قدیمی روسی، چای شیرین برایم ریخت. رنگ نارنجی کاسه و نقشهای آبیاش، هنوز در تاریکترین لحظههای زندگیام، روشناییاش را احساس میکنم.
«بابا» بیشتر سکوت میکرد و نگاه. من تازه سه ساله بودم. نگاههای بابا سنگین بود. کنار ماما مینشستم و دستم را در دستش میگذاشتم.
آن شب، در خانه ماما، برای اولین بار بعد از آن همه راه، دیگر جایی برای رفتن نداشتم.
فقط نمیدانستم این ماندن، چقدر طول خواهد کشید.
ادامه دارد
www.ulkamiz.ir



