
پایگاه خبری اولکامیز – یونس قرائی*: بیرون از پنجره را نگاه کردم، شب شده بود، هوا سرد بود. صدایی بیرون از در آمد. ترسیدم،از خودم پرسیدم که آن کس کیست که دارد میآید. از تخت دور شدم و از لایه در آن را دیدم. سایه اش شبیه زن بود، دیدم که سایه دارد بزرگ و بزرگ تر میشود. بازم ترسیدم، رفتم زیر تخت و بعد در باز شد.
دیدم که آن کس مادرم است. ترسم را فراموش کردم. آمد پیشم نشست و گفت:«چرا این وقت شب نخوابیدی.»
گفتم:«من بدون لالاییات خوابم نمیبرد.»
ازش خواستم که لالایی برام بخواند.
مادرم گفت باشه.
نزدیک یک ربع بود که مادرم لالایی خواند. رو به من کرد و گفت:«چرا هنوز نخوابیدی، مگه نگفتی که لالایی برای من بخوان،من بخوابم.»
عرض کردم:«صدایت خیلی قشنگ بود،لالاییات آنقدر زیبا بود که پرنده ها در مقابل لالاییات نمیتوانند مقابله کنند و هر کاری کنند ،شکست می خورند.
گفتم:«بازم لالایی بخوان.»
مادرم گفت:«باشه.» چند دقیقه خواند و من به خواب رفتم .
مادرم پتو را روی من انداخت و گفت :«شب بخیر» و رویم را بوسید و از در اتاق یواش رفت بیرون بدون هیچ سر و صدایی و به آرامی در را بست.
*دانش آموز هشتم آموزشگاه بصیر گنبد
www.ulkamiz.ir


