
پایگاه خبری اولکامیز –
صورت گل محمد خیس بود؛ اشک هایی که راهی جز سرازیر شدن از صورت کوچک و پژمرده اش نداشتند و روی دست هایش می چکیدند. دست هایش به نرده چوبی چسبیده بودند، اما می دانست پناه واقعی او، همان صورت آشنای من بود. سرمای خیسی اشک هایش را، همین حالا هم روی گونه هایم حس می کنم؛ خیسی ای که بوی تنهایی او را می داد.
آنچه در پیش رو می آید، تنها داستان یک وداع تلخ نیست؛ بلکه تکه ای از روح کودکی است که جایی در گذشته ای دور جا مانده و هر بار که به یاد می آید، دوباره نفس می کشد.
قارقی، ۱۳۴۶
یادم افتاد به گل محمد… داداشی که شلوار نداشت و هیچ وقت نمی دانست کفش هم لازم دارد.
مدتی بود سرفه های شدیدی گرفته بودم. سرفه ها تمام نمی شد و روزبه روز بیشتر می شد. نگرانی زیادی در چهره مادربزرگ ـ اِجه ـ دیده می شد. هر شب که چراغ گردسوز را روشن می کرد، عمیقا به من می نگریست.
صبح یک روز پاییزی، یک آشنا به اسم آنا از گمیشان، مهمان اِجه بود که با جیپ چادری قدیمی آمده بود و عازم گنبد بود. اِجه با او حرف زد. من صدایشان را از پشت در چوبی، همان جایی که باد موقع باز شدن در به شدت می وزید، شنیدم. اِجه می گفت: «سرفه هاش داره بدتر می شه، اینجا نه دکتره نه دارو، باید ببریش…»
وقتی مادربزرگ ـ اِجه ـ مرا به آنا سپرد، گل محمد حال خوبی نداشت. لاغر و کم غذا بود و بیماری، توانش را گرفته بود. آن روزها کمتر از رختخواب بیرون می آمد، اما از وقتی فهمیده بود من دارم می روم، خودش را به من چسبانده بود و گریه می کرد. صورتش خیس بود و وقتی صورتش به صورتم خورد، سرمای آن خیسی را روی گونه هایم احساس کردم. دهانش را باز می کرد، انگار می خواست چیزی بگوید، اما مننژیت، سال ها بود که صدا را از او گرفته بود. هیچ صدایی نداشت. فقط به من نگاه می کرد. نگاهی که حالا، بعد از این همه سال، می دانم چه می گفت.
دلم می خواست گل محمد را در آغوش بگیرم؛ او را به خودم بچسبانم، اما دست های مادربزرگ، به نرمی و مهربانی، میان ما بود. دست هایی که مرا به سمت سفر می کشیدند و گل محمد را در هوا رها می کردند.
شب قبل، اِجه لحاف و تشک ها را روی کف اتاق پهن کرده بود. چراغ گردسوز نفتی گوشه اتاق می سوخت. نور لرزانش اتاق را روشن می کرد و شعله کوچک آن هر تکانی می خورد، نورش روی دیوارهای رنگی اتاق می لرزید. دیوارها گاهی روشن می شدند و گاهی هم لرزان، سایه روشن می شدند.
من دراز کشیده بودم که گل محمد آرام آرام خودش را به من رساند. با همان شیطنت آشنایش کنارم آمد و خوابید؛ اما این بار، آن شیطنت در چهره اش بوی اندوه می داد. شاید حس کرده بود این آخرین بازی کودکانه اش است. بدن لاغرش، زیر سنگینی بیماری خم شده بود. وقتی خودش را به من چسباند، گرمای تب دار بیمارش را حس کردم. به نظرم می آمد حرفی در دل دارد که نمی تواند به زبان بیاورد.
اما فقط به من خیره بود. نور زرد و لرزان چراغ گردسوز روی صورتش افتاده بود. چشم هایش، مثل دو شیشه سیاه، برق می زدند. چشم هایش پر از عشقی بود که زبان نداشت؛ عشقی همراه با اندوه. انگار داشت تمام صورت مرا، تمام حضور مرا، در عمق آن سکوت بی صدا قرار می داد؛ مثل تصویری که می خواست برای همیشه در ذهنش بماند. آن شب نمی دانستم که او دارد تمام بودن مرا در ذهن کوچک خود بسته بندی می کند؛ برای روزهایی که شاید نخواهم بود.
من آن نگاه را نمی فهمیدم. فقط خوشحال بودم که کنارم خوابیده است. گاهی خودش را از سایه اِجه روی دیوار پنهان می کرد و آرام می خندید. من هم کودک بودم. چه می دانستم که آن شب، آخرین شبی است که گل محمد در کنار کسی که دوستش دارد، به خواب می رود؟ آن شب خوابیدیم؛ بی خبر از صبحی که قرار بود بین ما جدایی بیندازد.
صبح آن روز، آسمان پناه امن به هم ریخت، همه چیز ناگهان شکل دیگری گرفت. اِجه گل محمد را در آغوش گرفته بود و آنا مرا محکم گرفته بود. گل محمد خودش را به طرفم کشید. اِجه محکم تر نگهش داشت. او پیچ و تاب می خورد. پیراهنش به بالا جمع شده بود، پاهای کوچک و لاغرش روی زمین کشیده می شدند. سوز گریه هایش مادربزرگ را هم آزرده بود و اشک راحت توی چشم های اِجه دیده می شد. اما بیماری گل محمد اجازه نمی داد صدایش آن طور که می خواست از گلویش بیرون بیاید. دهانش باز می شد، اما هیچ صدایی نمی آمد. اما سروصدای پریشان حالی او همه را آشفته کرده بود. دست هایش را به طرف من دراز کرده بود.
باز می کرد. می بست. دوباره دراز می کرد. انگار اگر بیشتر جلو می برد، فاصله کوتاه تر می شد. اما کوتاه نمی شد.
آنا مرا محکم گرفته بود و مانع رسیدنم به داداشم می شد. در میانه این کشمکش احساس کردم دستانش می لرزد و مردد است. مرا آرام و با مهربانی به طرف جیپ می برد. چند قدم می رفت. بعد برمی گشت. به گل محمد خیره می شد. چشمانش پر از اشک بود، اما رویش را برمی گرداند تا بقیه نبینند. دوباره مرا جلو می کشید؛ انگار خودش هم نمی دانست باید مرا ببرد یا بایستد.
زن دایی بایرام با عجله از خانه اش بیرون آمد. دمپایی به پا نداشت. صدای گریه بی صدای گل محمد او را از جا کنده بود. سراسیمه و بدون دمپایی خودش را کنار راه پله چوبی رسانده بود. چشم هایش پر از اشک بود. به گل محمد نگاه کرد، بعد به من. بعد با صدایی پر از بغض، گفت: «بذارین همدیگه رو بغل کنن…»
اما اِجه گفت اگر همدیگه را بغل کنند، جدا کردنشان سخت تر می شود. زن دایی چیزی نگفت، اما بدنش معلوم بود می لرزد و گریه می کند. فقط ایستاده بود. اشک از صورتش پایین می آمد. با گوشه یالق پاکش کرد و پایین چشم هایش را هم با یالق پوشاند.
من هم گریه می کردم. گل محمد هم. و در آن چند لحظه، هیچ کداممان نمی دانستیم با این رفتن چه باید بکنیم. در همان ثانیه های تلخ، زمان ایستاده بود تا دل ما از هم عقب نماند. من هنوز معنی رفتن را نمی دانستم؛ رفتنی که باعث فاصله ای می شد که با قدم اندازه نمی شد. دلم می خواست بگویم: داداش جان، «نترس، زود برمی گردم.»
بعد، سوار جیپ شدم. ماشین راه افتاد. خانه آرام آرام عقب رفت. از کنار انبار آسیاب قدیمی گذشتیم. همان جا برگشتم و به عقب نگاه کردم. و او را دیدم. گل محمد خودش را از اِجه رها کرده بود و روی تراس چوبی می دوید. پابرهنه. پاهای ناتوان و کوچکش روی چوب های سرد و باران خورده تراس می دوید. همان پاهایی که دیگر رمقی برای ادامه نداشتند، ناگهان تمام نیروی باقی مانده شان را جمع کرده بودند تا خودشان را به برادر برسانند.
می دوید، اما دویدنش با قبل فرق داشت. با شادی همراه نبود، مثل اون روزا که با هم می دویدیم، مثل کسی که می داند اگر به برادرش نرسد، دیگر هیچ وقت نخواهد رسید. نه کفشی داشت، نه چیزی که جلوی رفتن جیپ را بگیرد. فقط می دوید. صدای دویدنش روی چوب های تراس، تق تق صدا می داد. انگار هنوز باور نکرده بود که من واقعا دارم می روم.
به آخر تراس رسید. دیگر جایی برای دویدن نبود. آنجا برای او آخر دنیا بود. ایستاد.
یک دستش را به نرده گرفت. انگشت های کوچک و لاغرش دور چوب نرده جمع شد. محکم گرفت. بعد دست دیگرش را به طرف من دراز کرد. دست کوچکی که در هوا می لرزید. انگشت هایش باز و بسته می شدند. انگار داشت بند نامرئی را با انگشتانش می کشید، تا مرا از رفتن بازدارد.
نمی دانم چرا ولی لحظه ای حس کردم مرز من و او فرو ریخت؛ من او شدم و او من. انگار در آن چشم های خیس، خود کودکی ام را دیدم که داشت برای همیشه از من جدا می شد. کودکی که از پشت نرده ها به دنیایی نگاه می کرد که او را جا گذاشته بود و نمی دانست چرا دارد جا می ماند.
فاصله ما هر لحظه بیشتر می شد.
به اندازه یک دنیا، بین دل های کوچکمان فاصله افتاد. کسی نبود برگردد، او را بغل کند و دلداریش بدهد و دلش را آرام کند.
جیپ آرام آرام دور می شد و من هنوز تصویرش در چشمم بود؛ همان کودکی که پشت نرده های چوبی ایستاده بود، با یک دست چسبیده به نرده و دست دیگر دراز شده به سوی من. نگاهم می کرد.
در پیچ راه، پشت دیوار آسیاب قدیمی، خانه از چشمم افتاد.
دیگر ندیدمش.
نمی دانم دستش را برای چه دراز کرده بود. نمی دانم می خواست بگوید نرو، یا بگوید زود برگرد.
هیچ وقت نپرسیدم.
ادامه دارد
www.ulkamiz.ir



