یادداشت

مرتع

پایگاه خبری اولکامیز – حکیم پقه؛ نویسنده: عصر دلگیری بود. بعد از دو سه روز تعطیلی، حسابی کلافه بودم .به دوست همیشگیم آشور ،زنگ زدم .

:سلام داداش ،چطوری؟کجایی؟

-سلام خوبم ،خونه ،چچچطور مگه ؟چه خبره؟

:می گم نظرت چیه بریم مرتع بشینیم و یکم عزاداری کنیم ؟ها…….؟ آشور هم حوصله اش سر رفته بود. انگار،منتظر تماس من بود. معطل نکرد و گفت:

-باشه داداش بریم .چچه خیالیه ،بریم .ببینم……. !وسیله چی …. چچچیزی داری؟

:ی مقدار ۹۷ درصد دارم ،از اون بطری قهوه ای های درجه یک ،سودا هم هست.ی شب توپ میشه.

-باشه من باقی وسایلو میذارم توی خورجین و میام دنبالت .

 آشور،آرام و با حوصله بود .تا آن هیکل گنده ا ش را تکانی بدهد و برسد، هوا رو به تاریکی رفت.به اتفاق رفتیم جای همیشگی، وتوی کانال کم عمق، انتهای مرتع ،لای درختان گز نشستیم .آشور درحال پهن کردن زیرانداز‌ و گذاشتن وسایل روی آن بود که گفت : هی تأجئ مۇتورو بیار داخل کانال،  کسی نبینتش.نکنه مثل سری قبل گیر سگا بیفتیم و مجبور بشیم کلی رشوه بدیم تا کاری باهامون نداشته باشن. اگه بگیرن چچچوب تو آستینمون می کنن.

-إی بابا آشور، میشه  نفوس بد نزنی؟تازه ،میگن ،اگه جمعه بمیری نکیر و منکر هم باهات کاری ندارن . حواسم هست ،الان میارم.باز هم غرو لند آشور شروع شد .عادت داشت تا حالش میزان بشود هی غرو لند بکند.

:مادرقحبه ها….ببین …ببینا ….. از این هم دزدی کردن ، دیگه نمیشه ازکمرشون بگیری.یادته؟یادته؟ ،قبلنا تو این لیوانا چچایی میخوردیما……مملکت نیس که ،دزد بازاره.

ـ آره داداش ،چاره چیه؟حالا بی خیالشو . پیک اولو ترکی بریز‌ تا پتکو بزنه به کونه ی سر .آشور ساغی منصفی بود .ظرفیت هردو ی ما دستش بود .اولی را بسلامتی بیست سال رفافتمون رفتیم بالا .هوا کاملا تاریک شده بود.نسیم شبانگاهی خنکی بین درختان گز وزیدن گرفت .چراغ گوشی را روشن کرده و به بطری دلستر تکیه دادم .دقیقا روبروی ورودی مرتع نشسته بودیم .وتمام حواسمان به ورودی  بود .دقیقه ای طول نکشید که پیک اول درست روی مخچه اثر گذاشت  .بطور خوشایندی سرم شروع کرد به گیج رفتن .پلکهایم سنگینی می‌کرد.پیکهای بعدی را که بالا کشیدیم.

آشور انگار که لب و لوچه اش بی حس شده باشد، لکنتش عود کرد. صحبت کردنش به زحمت  افتاد. اینجور مواقع زبانش روی بعضی از حرفها گیرمیکرد.بی شک اگر بلند میشد تلو تلو میخورد .همانجایی که نشسته بود گفت:لامصصصب انگار که ریخته باشیش داخل مغزت، مثه بوبوبوممم ب  هیدددروژنی میمونه.میگم با شکم خخخالی هم  بخوری بد نیستاا .سیم ثانیه گگگرفتت.هر دوحس لذتبخش پرواز داشتیم .در نهایت مهربانی ، مزه توی دهان همدیگر می گذاشتیم.یاد بهترین حسهای زندگیم می افتادم .دلم میخواست کنار عشقم باشم سرم را بگذارم روی زانوش .اونهم با دستهای نارنینش موهامو بازی می کرد.ناگهان احساس کردم، صدای ماشینی دارد میاید . با حال و روزی که داشتیم ، حوصله ی فرار نداشتیم .چراغ را خاموش کردم و به آشور گفتم :صداتو در نیار که. گاومون زایید ،ماشین داره میاد.ماشین از جاده پیچیده بود. چراغ بزرگش را خاموش کرده و داشت با چراغ شهری به آرامی جلو میامد  . دلم شروع به شور زدن کرد. عقلم کار نمیکرد .بدون آنکه چشمم را از ماشین بردارم گفتم: آشور تو که به کسی نگفتی میخواییم بیاییم مرتع بشینیم .؟ها؟

ـ ننننننه واللا !یییادم نیست!

میگم نکنه کسی فهمیده و  لومون داده باشه؟

:خوب مگه چکککار کردیم؟  نشستیم دددو پیک عرق خوردیم دیگه .آاااادم ک نکشتیم .

– دیوونه، تو این مملکت اونایی که گله گله آدم کشتن راست راست دارن میچرخن ، عرق خورا هستن که  فاتحه شون خونده است.اونهم توی ماه رمضان .

ماشین نزدیک و نزدیکتر میشد .یاد پارسال ماه رمضان افتادم که ملا قربان پیش نماز‌عزیزمان دختر ته تقاری  مشهدی موسی را شبانه اورده بود که نماز و  قران یادش بدهد.همه می‌دانستند که دختر مشهدی موسی  مشگل ذهنی دارد.فقط امیدوارم قشنگ یاد گرفته باشد .چون بعد ما هم بچه ها دیده بودند که ملا قربان بیچاره چندین  جلسه  آورده مرتع و برایش وقت گذاشته بوده.فردای آنشب  که جریان را به اهل  محل گفتیم،کسی باورش نشد .آنها دلشان نمیخواست حرف دوتا مست و لایعقل راگوش  بدهند .تازه کسی علاقه ای به سرنوشت  آدمهای بی چاره ای مثل مشهدی موسی  یه لا قباو یا دختر عقب مانده اش نداشت .فقط خواهرهایش کفری شده بودند.

ماشین نزدیکترکه شد، سرعتش را کمتر کرد.قلبم داشت از جا کنده میشد.دیگر برای ما  زشت بود ،که بخاطر عرق خوری شلاق بخوریم .ماه قبل بود که بچه محلمان رسول و پسرخاله اش را توی مرتع گرفته بودند و برایشان پرونده سازی کرده بودند .بیچاره زنش  چند روزی دنبال سند، مجبور شد به هرسگی رو بزند.

: آشور !نکنه  رسول اینا باشن ؟

 ممکنه بخوان سربه سرمان بزارند و بخندن.باز به خودم گفتم :امکان نداره اونا امشبو از دست نمیدهند حتما رفتن نماز تراویخ .

 .نفس گرم و الکلی آشور را از پشت گوشم حس کردم که گفت:مممن تتتتبرو از خورجین ورداشتم.

ـباشه هیسسس.برگشتم و نگاهش کردم. از حالت ایستادن آشور با تبر ،خنده ام گرفت. یواشکی گفتم:ببین تبر دست کی افتاده؟

:آشورتو منو یاد حضرت ابراهیم میندازی .فقط تو تاریکی منو نزنی.کنارتر بایست ببینم.

وانت در چند متری آنطرف تر، کنارکانال ترمز زد.و بی حرکت ایستاد .هردو،خشکمان زده بود.از ترس ،حس  پراندن پشه های روی صورتم را نداشتم، که مبادا سرو صدایی ایجاد کرده و لومان دهد.پس از دقایقی سایه ای از وانت پیاده شد و به آرامی اطراف را نگاه کرد .چند قدمی  برداشت و برگشت پیش ماشین .پس از لحظاتی  راننده هم پیاده شد .یکی از آنها که هیکلش درشتتر به نظر می رسید ،با احتیاط زیاد سیگاری گیراند و سعی کرد آتش سیگارش را پنهان نگهدارد که  مبادا دیده شود .

به آرامی باهم پچ و پچ میکردند .هر دو منتظر ماندند که سیگار تمام شود.با احتیاط زیاد سوار پشت وانت  شدند .پس از لحظاتی کیسه ای راپایین اوردند.کیسه را تاکنار درختان گز روی زمین کشیدند.پس از آن،صدای افتادن و بهم خوردن آرام دوتا بیل را تشخیص دادم.ناگهان گوشی یکی از آندو نفر زنگ زد .با کمال تعجب متوجه شدم که هر دوی آنها زن هستند .یکی از‌آنها گفت :خفه کن صداشو .دیگری گفت: بردارم ببینیم چی میگه،نکنه فهمیده باشند؟

من و آشور با دقت تمام حرکتهای آنها رازیر نظر داشتیم .بعد از آن تماس،انگار که برنامه ها یشان بهم خورده باشد با عجله و شتابان وسایل خودشان را برداشتند و با چراغ خاموش از مرتع خارج شدند.هاج و واج مانده بودیم .کنجکاو شدیم. با خودم گفتم :دو تازن؟اونهم با وانت.؟بدون مرد؟سیگاری؟ای خدا إینها دیگه کی بودند؟آشور گفت :آدم نمیره هر چچچیزی میبینه ها .حالا چچچیو را آوردند و انداختند داخل کانال؟

اخرین سایه های وانت را با چشمانم دنبال می کردم که آشور باز گفت: ججججل الخالق، و  به طرف کیسه قدم برداشت.من هم بدنبال او راه افتادم به نزدیک کیسه که رسید قدمهایش را آرامتر برداشت . گفت :تأجئ کککیسه رو با طططناب بستن. بببرو از خورجین چاقورو بیار .برگشتم تا از خورجین چاقورا بردارم ،چند قدمی برنداشته بودم که آشور با صدای وحشتناکی فریاد زد .ججججججججسد .تأجئ ججسد.وبه سمت من شروع به دویدن کرد.

-چی میگی؟

بخدا جججسده.خودم دیدم .کشیدم ططططططناب بازشد.حالا چکار کنیم .

به یکباره قفل کردم .پاهایم به لرزه افتاد.با خود گفتم این چه مصیبتی بود دیگه.

تمام قوای وجودم را جمع کردم و برگشتم .

:آشور بیا.

آشور با حالتی نزدیک به گریه کردن گفت:گفتما …گفتما .شگون نداره تو ماه رمضان عرق بخوریم.

باورم نمیشد .این چه بدبختیی بود ؟برگشتم و آبی به صورتم زدم  سعی کردم أثر الکل را کمتر بکنم و حواسم را جمع .

باید ته و توی جریان را در می آوردم .

آشور گفت :بیا به پپپپپپلیس زنگ بزنیم .

– تو دیوانه شدی؟میدونی تا شعاع پنج متری دور وبرت بوی الکل میدی؟خر نشو .دندون روجگر بزار ببینم چه خاکی باید روسرمون بریزیم.

به آرامی به کیسه نزدیک شدیم .کیسه ی بزرگی بود .نور چراغ موبایل که به کیسه افتاد، وحشت کردم،تمامی کیسه خون آلود بود .به آشور گفتم : تو مطمعنی که آدمه ؟سگی چیزی نباشه ؟کی ممکنه باشه؟بیا ببینیمش که کیه؟

-تأجئ بخدا مممممن میترسم .

:ببین من از پاهای جسد نگه می دارم تو فقط کیسه رو بکش به سمت خودت.

تمامی پا و داخل کفشهای جسد لزج شده بود .با دستمال پاهای جسد را گرفتم .جسد هنوز گرم و سنگین بود. آشور کیسه را کشید.ناگهان

با صدای بلند جیغ کشید و گفت:جججججسد سر نداره.و شروع به گریه کرد.

پرت شدیم به عقب و به پشت افتادیم .از وحشت و ناباوری داشتم قبض روح میشدم .

آشور با گریه و زاری به سمت موتور فرار کرد .دقیقه ای افتاده بودم، مغزم کار نمی کرد.

نفس نفس زنان به جسد نزدیک شدم .سعی کردم آرامش خودم را حفظ کنم. چراغ موبایل را چرخاندم و شروع به بررسی جسد کردم .پیراهن و شلوار سفید و ساده ای داشت .که البته دیگر کاملا سرخ شده بود .مرد نسبتا چاقی بود .پاها ودستهایش تپل بودند. باخودم گفتم شاید هم باد کرده ؟نه امکان نداشت .چون جسد تازه بود.سعی کردم با خونسردی همه اجزاء جسد رابسنجم .ضربات زیادی از پهلو و پشت وارد شده بود .

چراغ راکه چرخاندم .ناگهان چیزی سمت دست جسد برق زد.

یک انگشتر بود.

انگشتر نقره.

 عقیق نشان بود .به دقت انگشتر را نگاه کردم .به نظرم آشنا بود.

من این انگشتر را بارها و بارها دیده بودم .انگشتر ملا قربان امام جماعت بود.

تمام

www.ulkamiz.ir

 

 


نمایش بیشتر

نوشته های مشابه

‫۳ دیدگاه ها

  1. سبک نوشته بسیار عالیست و در نوع خودش در منطقه کم نظیر هست . تلاش نویسنده در رعایت فضای رئالیستی نسبتا خوب است . ، چقدر خوب بود برای حفظ این فضا از بکارگیری تکیه‌کلام‌ها و ضرب المثل های غیر متداول در بین ترکمن ها مانند « نفوس بد نزن » ، « گاومون زایید » ، « فاتحه اش خوانده » ، « جل الخالق » ، « شگون نداره » ، « چه خاکی بسر کنم » ، پرهیز میشد .

  2. گریزی گذرا در میانه داستان به ماه رمضان و ملا قربان و دختر عقب مانده مشهدی موسی و اتمام داستان با اشاره ای کوتاه اما ، غافلگیر کننده به انگشتر ملا قربان ، فوق العاده جالب است .‌

    1. سلام .ممنونم که نظرات خودتونو گذاشتید .خوشحال شدم .احساس میکنم با دقت تمام و با حس ،مطالعه کردید.حتما گفته هایتان را بکار خواهم بست.ممنونم از لطفتان

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن
دکمه بازگشت به بالا