داستان غم انگیز کوتاه

پایگاه خبری اولکامیز – خلیل یزدانی: وقتی دختر کلاس سومی از مدرسه به خانه برگشت، کیف کتابهایش را در گوشه اتاق گذاشت، در حالی که مقنعه اش را از سرش برمی داشت به مادرش گفت:
– مادر، فردا به من ۴۰ هزار تومان بده.
مادر با حالت پریشان پرسید:
– برای چی می خوای؟ دیروز ۱۵ هزار تومان دادم.
– آخه اون برای کمک به مدرسه بود.
– این برای چیه پس؟
– این برای جشن تکلیفه.
چهره مادر در هم شد. به فکر فرو رفت و پولهایی که بابت عناوین مختلف به مدرسه میفرستد در ذهن مرور کرد.
-اون روز هم بابت برگه های امتحان ۱۰ هزار تومان دادم. پول کمک به مدرسه – پول برگه های امتحانی
– پول جشن تکلیف- پول خوراکی- پول کارنامه – پول روز دوستی -پول اردو.
درست یک ماه پیش در وسط سال تحصیلی با اصرار و سماجت دخترش کاپشن براش خریده بودند چون دخترش نمیخواست کاپشن دو سال پیش را بپوشد.
استرس تمام وجود مادر را فرا گرفت. تهیه این همه هزینه برای خانواده ای که پدر از طریق کارگری روزمزد، گذران زندگی می کند خیلی سخت است. دختره اصرار میکرد تا از مادرش قول بگیرد تا پول جشن را بدهد.
مادر گفت:
– حالا نمیشه جشن نگرفت. آخه تو هر روز میری مسجد محله تکالیف نماز و عبادت را یاد میگیری. به موقع تکالیف دینی خود را انجام خواهی داد. پس جشن گرفتن چه لزومی داره؟
www.ulkamiz.ir
