آنکادر متفاوت – قسمت اول

پایگاه خبری اولکامیز- بهرام یوسفی
سال ۱۳۶۲ بود. رفتم ژاندارمری گنبد و برای خدمت سربازی ثبت نام کردم. گفتند روز هجدهم برج هفت همین جا حاضر باشم. طبق قرار، سر موعد حاضر شدم. تعداد زیادی از جوانان هم سن و سال من هم آمده بودند؛ بعضی هایشان را می شناختم و خیلی هایشان برایم غریبه بودند. همه از منطقه ترکمن صحرا بودند و اکثریت هم ترکمن بودند.
کمتر از یک شبانه روز بعد، به بیرجند رسیدیم و دوره آموزشی ما شروع شد. همه مان دیپلم داشتیم و این، نخستین دوره ای بود که افراد تحصیل کرده با مدرک دیپلم به آن مرکز آموزشی اعزام می شدند. آن زمان ارزش دیپلم، چیزی در حد مدرک دکترای دانشگاه آزاد اسلامی امروز بود!
البته فعلا نمی خواهم از خود دوره آموزشی و خاطراتش چیزی بگویم. داستان من از حدود دو ماه بعد شروع می شود؛ زمانی که ما را که یک گردان کامل بودیم، برای یک اردوی آموزشی یک هفته ای اعزام کردند.
مسیرها را پیاده طی می کردیم. زمستان بیرجند آن سال ها از همان اوایل پاییز خودش را نشان می داد و از آذرماه، یخبندان های شدید شروع می شد. ما که در هوای معتدل تری بزرگ شده بودیم، تصور چنین سرمایی برایمان تقریبا غیرممکن بود.
آن اردوی یک هفته ای، یکی از سخت ترین روزهایی بود که تا آن زمان تجربه کرده بودم؛ با این حال، وقتی امروز به آن فکر می کنم، انگار هیچ زمانی از آن نگذشته است. همه چیز مثل همین دیروز در ذهنم زنده است.
نزدیک به ظهر به محل اردوگاه رسیدیم.
حوالی ظهر، یقلوی های ما را با غذا پر کردند. غذا به اندازه کافی بود و از نظر جیره هیچ مشکلی نداشتیم؛ اما یک مشکل اساسی وجود داشت: غذا طعم مشخص کافور می داد!
این طعم واقعا اذیتم می کرد، اما گرسنگی اجازه نمی داد زیاد به آن فکر کنم.
هم سنگر من، غفور(ولی) ایزدی بود. در یک گروه بودیم و غفور اهل روستای دوگونچی آق قلا بود. در همان مدت کوتاه خیلی با هم صمیمی شدیم.
البته با یک نفر دیگر هم صمیمیت داشتم؛ از بچه های بندر ترکمن بود، اما خدا را شکر او در دسته دیگری بود؛ اراز محمد مخم نژاد. این دو نفر از دو دنیای متفاوت بودند و تا پایان سربازی همراه من بودند. اگر فرصتی شد، تقابل این دو نفر و خاطراتشان را بیان خواهم کرد.
غفور گفت:
«بهرام، من اصولا غذا رو بدون آب نمی خورم. می تونی از چشمه آب بیاری؟ من هم تا آمدن شما، یقلوی ها رو تو نوبت می ذارم و غذا رو می گیرم.»
گفتم:
«حتما، الان می رم.»
محل چشمه فقط حدود سه دقیقه پیاده با سنگر فاصله داشت. قمقمه غفور را برداشتم و راه افتادم.
به چشمه که رسیدم، قمقمه را داخل آب فرو بردم.
آب چشمه گرم بود.
قمقمه که پر شد، درش را محکم بستم و راه افتادم. چون قمقمه متعلق به غفور بود، آن را با احتیاط در دست گرفته بودم.
اما هنوز یک دقیقه از راه را نرفته بودم که متوجه شدم اتفاق عجیبی افتاده است.
سطح قمقمه شروع کرده بود به برفک زدن!
اول فکر کردم اشتباه می بینم.
اما چند لحظه بعد، سرمای شدید قمقمه به دستم رسید و ناگهان فهمیدم دستم به بدنه آن چسبیده است.
هر کاری کردم دستم جدا نشد.
نه قمقمه را می توانستم رها کنم، نه دستم را از آن جدا کنم.
مجبور شدم دوباره به طرف چشمه برگردم.
توی آب، دستم را از قمقمه جدا کردم. قمقمه پر از آب را داخل جیب مخصوص قمقمه گذاشتم و قمقمه خالی خودم را برداشتم و راه افتادم.
وقتی به سنگر رسیدم، قمقمه غفور را به او تحویل دادم.
غفور قمقمه را گرفت و با تعجب نگاهش کرد.
آب داخل قمقمه، در همان فاصله کوتاه، یخ زده بود!
نگاهی به من کرد و گفت:
«بهرام… بیچاره شدیم!»
گفتم:
«چی شده؟»
گفت:
«اینجا آب هم نمی تونیم بنوشیم!»
آن لحظه تازه فهمیدم سرمای آن منطقه شوخی بردار نیست.
اولین شب، اسم من در فهرست نگهبان ها بود. قبل از حرکت، به ما گفته بودند محل اردو بسیار سرد است، اما هیچ کدام تصور نمی کردیم با چه سرمایی روبه رو خواهیم شد.
برای مقابله با سرما، پنج جفت جوراب پوشیده بودم و بین بعضی از آنها هم کیسه پلاستیکی گذاشته بودم! با خودم فکر می کردم دیگر هر سرمایی باشد، نمی تواند از این همه جوراب عبور کند.
اما سرما کار خودش را می کرد.
اگر ده جفت جوراب هم می پوشیدم، باز راه خودش را پیدا می کرد.
به هر دو نفر یک سنگر بتونی داده بودند. من و غفور ایزدی هم هم سنگر شدیم. غفور از همان ابتدا با من صمیمی بود؛ آدمی بامرام و دوست داشتنی که خیلی زود با هم رفیق شده بودیم.
همه جا را برف پوشانده بود. سفیدی برف چشم هایمان را اذیت می کرد و نگاه کردن به اطراف هم سخت شده بود.
به غفور گفتم:
«امشب من نگهبانم، مواظب سنگر باش.»
آن شب، از شدت خستگی پیاده روی و سرمای هوا، وقتی وارد اتاق آماده باش شدم، دیگر رمقی برایم نمانده بود. موکتی روی زمین پهن بود و یک والور هم روشن بود. البته اتاق به هیچ وجه گرم نبود، اما همان والور برای من حکم امید به زنده ماندن داشت!
علاوه بر اورکت سربازی، یک پاکار و یک پانچو هم داده بودند. همه را پوشیده بودم. گفتم کمی دراز بکشم و چرتی بزنم تا نوبت نگهبانی ام برسد.
خوابم برد.
حدود دو ساعت بعد، برای شیفت نگهبانی بیدارم کردند.
چشم تان روز بد نبیند!
تمام بدنم شروع به لرزیدن کرده بود. سرما حتی از موکت عبور کرده و تا عمق جانم نفوذ کرده بود. آن لرزش فقط یک لرزش معمولی نبود؛ انگار تمام وجودم اختیار خودش را از دست داده بود.
بدتر اینکه این لرزش تا روز بعد ادامه داشت و بدنم اصلا به حالت عادی برنمی گشت.
صبح، با بدبختی خودم را به سنگر رساندم.
غفور تا مرا دید، گفت:
«بیچاره شدم! تو عمرم همچین سرمایی تجربه نکرده بودم.»
هنوز بدن من از سرمای شب قبل می لرزید که فرمانده گردان سخنرانی کرد و گفت:
«سنگرهاتون رو در گوشه آن، با نظم و به صورت عمودی آنکادر کنید. تا نیم ساعت دیگه بازدید می کنم.»
غفور که ظاهرا خیلی به سلیقه من اعتماد داشت، رو به من کرد و گفت:
«بهرام، تو سلیقه ات بهتره. بهتره تو انجامش بدی.»
با خودم گفتم:
«باید یک کاری بکنم که متفاوت باشه. اگر غفور می گه من خوب درست می کنم، باید جوری درستش کنم که خودش هم بگه عجب کاری کردی!»
از طرفی، ته دلم هم یک حساب و کتاب دیگری داشتم. فکر کردم اگر فرمانده گردان بیاید و ببیند آنکادر سنگر ما از همه بهتر است، حتما می گوید این سرباز باید تشویق شود؛ شاید حتی مرخصی تشویقی هم بدهد!
فقط یک مشکل وجود داشت.
بدنم هنوز از سرمای شب قبل می لرزید.
با همان بدن لرزان شروع کردم به آنکادر کردن.
همه سربازها وسایلشان را عمودی و مطابق دستور فرمانده چیده بودند. اما من تصمیم گرفتم متفاوت عمل کنم.
« گفتم:
«چرا مثل همه؟»
و برخلاف بقیه، وسایل را افقی آنکادر کردم.
در ذهن خودم، این دیگر یک ابتکار بود!
چند دقیقه بعد فرمانده گردان، سروان محمدی، بسیار خوش تیپ با ظاهر دقیق و آنکادر شده برای بازدید آمد.
یکی یکی سنگرها را بررسی کرد. از بیشترشان راضی بود و رد می شد.
تا اینکه به سنگر ما رسید.
ناگهان ایستاد.
نگاهی به آنکادر ما کرد و با عصبانیت فریاد زد:
«پوست این دوتا سرباز رو قلفتی بکنید!»
بعد هم جمله ای گفت که هنوز بعد از این همه سال در گوشم مانده:
«اینا تنها موجودات روی زمین هستند که نباید بهشون رحم کرد!»
من مانده بودم چه اتفاقی افتاده است.
از حدود ششصد سنگر، فقط سنگر ما توانسته بود فرمانده گردان را این چنین عصبانی کند!
تا همین امروز که این خاطره را می نویسم، دقیقا نفهمیده ام چه چیزی در آن آنکادر او را این قدر عصبانی کرده بود.
قیافه غفور اما چیزهای زیادی می گفت.
انگار در دلش می گفت:
«توکل زندگی ام، یک بار به یکی اعتماد کردم، آن هم این طوری باید تاوانش رو بدهم؟!»
اما چون با من خیلی صمیمی بود، اصلا چیزی به رویم نیاورد و ناراحتی نکرد.
با این حال، غفور آدم باهوشی بود.
رفت پیش سرگروهبان ارشد گروهان و با یک نقشه حساب شده وارد مذاکره شد. بهانه اش این بود که چند نخ سیگار اضافه دارد و به دردش نمی خورد و آنها را تقدیم سرگروهبان کرد.
سرگروهبان هم که حسابی سیگاری بود، سیگارها را قبول کرد و به غفور گفت:
«اسمتون رو از لیست تنبیه پاک می کنم.»
بعد مکثی کرد و گفت:
«ولی یه نصیحت بهت می کنم؛ به اون دوستت اعتماد نکن… سرت رو به باد می ده!»
آن روز صبح بالاخره گذشت و غفور با زرنگی خودش خرابکاری من را خنثی کرد و اسممان از لیست تنبیه بیرون آمد.
بهرام یوسفی از یادداشت های سربازی و روزهای سخت زندگی.
www.ulkamiz.ir



