تورکمن صحرا

کودکی از دست رفته

فصل اول - راز نگاه

پایگاه خبری اولکامیز – بهرام یوسفی

مدتی بود مرا در روستای قارقی، همان که امروز سیمین شهرش می نامند، گذاشته بودند. به خاطر مشکلات زندگی، بار مسئولیت گل محمد افتاده بود روی دوش مادربزرگ. گل محمد کمی بیشتر از چهار سالش بود و من کمی بیشتر از یک سال از او کوچک تر بودم؛ هر دو پیش مادربزرگ ماندگار شدیم.

پاییز رسیده بود و مادربزرگ به سبب کهولت سن، زیاد نمی توانست سرما را تحمل کند. تنها دخترش، که عمه ما به حساب می آمد، آن موقع هنوز ازدواج نکرده بود و وظیفه مواظبت از گل محمد را داشت. مادربزرگ هر روز خودش به تنهایی چوب های خشک قاووچ آغاچ را به دوش می کشید و از پله های چوبی به طبقه بالا می آورد. چوب ها را روی تراس چوبی می گذاشت و به اندازه نیاز، آرام آرام داخل بخاری هیزمی از جنس ورق آهنی سیاه می انداخت. چوب ها خیلی زود می سوختند و حرارت مطبوعی در آن اتاق کوچک پخش می شد. مادربزرگ از درد کمر ناله می کرد و از این بابت بسیار شکایت داشت.

گل محمد به خاطر بیماری، زیاد ناراحتی می کرد و خوردن غذا برایش دردسرساز بود. نمی توانست درست حرف بزند؛ با ایما و اشاره و نگاه، خواسته هایش را می رساند. انگار همین دیروز بود. هر کاری می کردم، او هم همان کار را انجام می داد؛ انگار من برایش راهی بودم برای شناختن جهانی که خودش هنوز نمی توانست درباره اش حرف بزند. با این حال، وقتی از خوردن خلاص می شد، می آمد دنبال من.

بغل اتاق نشیمن، یک در چوبی بود که دقیقا محل وصل آن عمارت دوتکه بود. وقتی در را باز می کردی، چند پله چوبی پیدا می شد و باد خنکی از شکاف هایش می وزید. سبزی و ماهی های خشک را هم آنجا می گذاشتند.

چند روز پیش، صالح، پسر همسایه، برایم یک ماهی کوچولو از رودخانه گرفته بود. آن را داخل قوطی حلبی انداخته و برایم آورده بود. کمی آب رودخانه و مقداری ماسه هم ته قوطی ریخته بود. من قوطی را روی یکی از طبقات شکاف در چوبی گذاشتم. وقتی باد می وزید، آب داخل قوطی موج های کوچکی برمی داشت و ماهی میان آن موج ها آرام حرکت می کرد.
در چوبی را باز می کردم، قوطی را برمی داشتم و با دقت به حرکت ماهی نگاه می کردم. گل محمد هم کنارم می نشست و نگاه می کرد. آن نگاه های گل محمد را هیچ وقت فراموش نکردم. گاهی به ماهی نگاه می کرد، گاهی به من، و گاهی لبخند کوچکی می زد؛ لبخندی که انگار می خواست بگوید از دیدن ماهی خوشحال است. اما چیزی در نگاهش بود که برای منِ کودک قابل فهم نبود. طوری به ماهی خیره می شد که انگار بیشتر از آنچه من می دیدم، می فهمید؛ انگار پشت آن حرکت ساده ماهی در آب، رازی را می دید که برای من پنهان بود. گاهی یک تکه نان کوچک به ماهی می دادیم.

ما مدت ها همان طور می ایستادیم و ماهی را نگاه می کردیم؛ من و گل محمد، دو کودک کوچک، روبه روی یک قوطی حلبی که در آن ماهی کوچکی در آب رودخانه شنا می کرد.

بعد قوطی را دوباره در شکاف در می گذاشتم، در را می بستم و می رفتم پای پنجره. روی دیواری که هر دو در پهنای آن جا می شدیم، می نشستم، چانه ام را میان دست هایم می گذاشتم و به دوردست ها نگاه می کردم؛ به پهنه زراعت روبه روی پنجره، به مسیر عبور عابران پیاده در کنار بستر رودخانه و به درخت توت تنها و بزرگ. گل محمد هم می آمد و درست مثل من، چانه اش را میان دست هایش می گذاشت و به همان دوردست ها خیره می شد.

گاهی برمی گشتم و نگاهش می کردم. نمی توانستم بفهمم او در آن دوردست ها چه می بیند. نمی دانستم به کجا نگاه می کند، به چه فکر می کند و چه چیزی در ذهن کوچک و خاموشش می گذرد. شاید اصلا به چیزی فکر نمی کرد؛ شاید فقط نگاه می کرد. اما برای من، نگاه کردن او همیشه معنای دیگری داشت.

یک روز متوجه شدم به درخت توت توجه می کند. درخت توت خیلی قدیمی بود و به اندازه قد تراس چوبی با خانه فاصله داشت. یک دارکوب هر صبح می آمد و ما به صدای نوک زدن پیاپی او به درخت گوش می دادیم. گل محمد با علاقه به آن صدا گوش می سپرد. روی سر دارکوب تاجی پهن خودنمایی می کرد. من و گل محمد هر صبح منتظر صدای نوک زدن دارکوب بودیم.
چند روزی بود صدای دارکوب کمتر به گوش می رسید. من گاهی یادم می رفت، اما گل محمد هنوز چشمش به درخت توت بود. هر بار صدایی از شاخه ها می آمد، سرش را بلند می کرد و نگاه می کرد؛ انگار منتظر بود دوست قدیمی اش دوباره پیدایش شود.

مادربزرگ یک لانه مرغ هم داشت. هر روز غروب می رفت، در آن را محکم می کرد و قبلش به مرغ ها دانه می داد. یادم می آید همیشه از آن پرنده هایی که در آسمان بال هایشان را باز پرواز می کردند ناراحتی می کرد؛ می گفت جوجه ها را شکار می کنند. تخم مرغ همیشه داشتیم. تعداد مرغ و خروس بیست تایی می شد. صبح ها با صدای خروس بیدار می شدیم.

آن بساط صبحانه بغل بخاری هیزمی، نان تنوری هیزمی، چایی که بوی دود می داد، شاید هیچ وقت فراموش نشود.
من از پله ها یکی یکی پایین می رفتم. فاصله پله ها برایم زیاد بود و به نرده ها می چسبیدم. در محوطه خاکی بیشتر اسپند روییده بود و نقطه نقطه زمین سبز شده بود. من لابه لایشان می دویدم و گل محمد از میان نرده های چوبی نگاهم می کرد و منتظر می ماند تا برگردم. همین که بالا می آمدم، انگار دنیا دوباره سر جای خود قرار می گرفت. بعد خودش روی تراس چوبی این طرف و آن طرف می دوید و من هم همراهی اش می کردم. از صدای دویدن های خودمان روی تخته های چوبی لذت می بردیم. روی تراس، نزدیک اتاق نشیمن، یک بشکه آب با یک لیوان دسته دار حلبی بود که از آن آب می خوردیم.

آن روزها فکر می کردم همه چیز همیشه همین طور می ماند؛ من، گل محمد، تراس چوبی، درخت توت و صدای دارکوب. نمی دانستم بعضی روزهای معمولی، بعدها به عزیزترین خاطره های آدم تبدیل می شوند و بعضی نگاه ها، برای همیشه بی جواب می مانند.

یک روز صبح که از خواب بیدار شدم، دیدم گل محمد بیدار نشده. سخت عرق کرده بود و عمه نگران بود. مادربزرگ رفته بود خانه همسایه و کمی شیره گرفته بود که گل محمد با آب قورت بدهد. آن موقع ها دکتر و داروخانه در روستاها نبود و با حداقل امکانات سر می کردند. اگر بدنت زخمی می شد، دارویی بود که به آن می گفتند مرهم؛ خمیری سیاه رنگ. اگر حالت بد بود، یک ذره شیره به مریض می دادند که قورت بدهد. آن روزها هر کس به اندازه توانش پزشک بود.
مادربزرگ به زحمت شیره را به گل محمد خوراند. بچه نمی خواست بخورد. عمه دست و پایش را گرفته بود و مادربزرگ کاسه آب را به دهانش گذاشته بود. رنگ گل محمد خیلی سفید شده بود. معلوم بود حال خوشی ندارد. از چین های صورتش که گاهی جان می گرفت و بعد رها می کرد، می فهمیدم درد می کشد. چند روزی گذشت و حالش کمی بهتر شد، اما هنوز رنجور بود.

صبح ها که من یک کاسه شیر گرم و نان ترید شده را سر می کشیدم و کیف می کردم، همان کاسه شیر گرم و نان برای گل محمد قصه ای دیگر بود. با ناز و گریه و به زحمت چند لقمه می خورد. یک دست و یک پایش هم درست فرمان نمی برد و نمی توانست از پله ها پایین برود. قرار بود من مراقبش باشم، اما مگر کودکی سه ساله معنای مراقبت را می فهمد؟
سال ها گذشت. آن خانه، آن در چوبی، آن قوطی حلبی و حتی آن درخت توت بزرگ در دوردست ها، همه در خاطره ها دور شدند. اما نگاه گل محمد دور نشد. هنوز هم وقتی به آن روزها فکر می کنم، نمی دانم او در آن لحظه ها چه می دید. شاید ماهی را می دید، شاید رودخانه را، شاید آن پهنه زراعت را، و شاید چیزی را که هیچ کدام از ما نمی دیدیم.
فقط می دانم کودکی بود که حرف نمی زد و من، کودک دیگری، کنارش نشسته بودم و سعی می کردم از نگاهش چیزی بفهمم.
شاید بعضی نگاه ها، برای همیشه راز می مانند.

ادامه دارد

www.ulkamiz.ir

 

 


نمایش بیشتر

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا