گفتگو با پیرمرد ساروی در دادگستری

پایگاه خبری اولکامیز – آنه محمد مارامایی عضو تحریریه :
یکشنبه ۲۰ اردیبهشت ماه ۱۴۰۵ ساعت۹ و۴۵ دقیقه به دادگستری شهر رامیان رفتم چند دقیقه ای که داخل ماشین نشستم حس کردم هوا گرم است.
ناچارا از ماشین پیاده شدم و نزد بنده خدای سالمندی که حدودا بالای۸۰ سال داشت رفتم پس از سلام و احوالپرسی متوجه شدم که بنده خدا مهمانی ازشهرستان ساری است که حدودا نیم ساعت سر پا ایستاده.
هرچه دقت کردم جایی برای نشستن در سایه پیدا نکردم لذا بنده هم سرپا جهت گذران وقت و کسب تجربه با این بنده درمورد وضعیت جامعه با طرح سؤالاتی گفتگو کردم.
۱-عموجان شما نسبت به اوضاع مملکت و آینده چه نظری دارید؟
بنده خدا یک آهی کشید و گفت: حاج آقا نگو که دردهایم تازه می شود. . .
بعد گفت: حاج آقا شما چند ساله هستید آیا دوره پهلوی را دیده اید؟
من گفتم : دور و بر۶۵ و۶۷ ساله هستم.
بعد کمی خندید وگفت: ماشاءالله شما هم چند سالی آن دوره طلایی را دیده اید!
من گفتم عموجان نگو که من هم حسرت ها در دل دارم! منی که تازه می خواستم بدانم دنیا چیست و چگونه است اما تغییرات آن دوره دنیایم زیر و رو شد!
آن دوره من جوانی بودم حدودا ۲۰ ساله فارغ ازهرغم و غصه درد.رنج و… در خیابان های شهر و دیارمان با دوستان بهترازخودم چون فرشتگان هرروزه بهترین لباس های خودم را پوشیده با کلی روحیه وامید و… هرآنچه دلمان می خواست انجام می دادیم نه غصه کم پولی داشتیم نه غصه آینده وآینده ها داشتیم اما حیف وهزاران حیف که طول آندوران زندگیمان کوتاه بود انگار که خواب چند لحظه ای بودم.
بعد گفتم:
۲-چرا عموجان ازساری به شهر رامیان آمده ای؟
او گفت دخترم یک ماشینی گرفته .سند و همه چیزش درست و قانونی و… اما نمی دانم پس از چند ماه استفاده کردن ازماشین .نامه توقیف ماشین به دستمان رسید و ماشین را بردند پارکینگ.
الآن ما آمده ایم که ببینیم مشکل چیست و…؟ اما من هرچه خواهش و تمنا کردم که به همراه دخترم وارد دادگستری شوم مأموران خروج وورود با لحن تندی گفتند:
پدرجان برو بیرون! من خواستم توضیح بدهم که من اینجا غریبه هستم و از شهرستان آمده ام و…. اما امان از ذره ای اهمیت و..
حدودا من الآن یکساعت میشه که ازدخترم وپرونده اش بی خبرم.واینجا بحالت سرپا با این سن وسال ایستاده ام نه جای نشستنی است.نه جایی برای رفع خستگی و…
بعد گفتم عموجان دقیقا عین همین جریان برای دخترم که ماشین ۲۰۶ مشکی خریده بود پیش آمد..بنده خدا پرسید :
بالاخره چه شد؟ آیا ماشین را آزاد کردند؟
من دقیقا جریان توقیف ماشین دخترم..بردن ماشین به پارکینگ .گرفتن وکیل جهت آزادی ماشین.جعل سند ماشین.جریان پیدا کردن طلا توسط دو نفر تاجریان آزاد ساختن ماشینی که درطی ۸ سال ۶ نفر آنرا طبق قانون دردفترخانه رسمیکلاله.گالیکش.گنبد بهخودشان منتقل کرده بودند و…را تعریف کردم.
بنده خدا یک نفسی راحتی کشید وگفت: پس بالاخره ماشین را به ما خواهند داد.
من گفتم دقیقا نمی شود گفت که چنین خواهد شد اما ان شاءالله که چنین شود اما در مملکت ما خیلی جریانات طبق آنچه ما انتظارداریم نمی شود چون بعضی افراد با نفوذ درچنین مراکزی حق را ناحق میکنند و…
با مشاهده آثار خستگی درچهره اش تقاضا کردم که در ماشین من بنشیند تا کمی رفع خستگی نمایدو…اما بخاطر قلب پاکش که شاید مزاحم شود و…تقاضای مرا قبول نکرد.
اما منظورم از بیان چنین معضل اجتماعی:
مشاهده صحنه های دردناک در جامعه مرا واداشت که احساس مسئولیت نمایم تا شاید گوش شنوایی درجامعه پیدا شده کمی بفکر مردم باشد.
چرا نباید به عزت واحترام انسان ها توجه نشود؟
آیا گذاشتن چند صندلی آهنی.یا حداقل درست کردن سکوی بتنی و… آنقدر هزینه دارد که چنین افراد ارباب رجوع ازآن بهره مند نباشند؟
آیا خداوند که ناظر اعمال مسئولان است درآخرت بحساب چنین اعمال ظالمانه رسیدگی نخواهد کرد؟
چرا باید انسان که اشرف المخلوقات است در جامعه ما آن هم درجلوی سازمان چنین عریض و طویلی ازحداقل امکانات محروم باشد؟
آیا درچنین جاهایی یک حاج آقای روحانی را دیده اید که فقط وفقط پنج دقیقه چنین سرپا ایستاده باشد؟
چرا روحانیون و امامانجمعه و… که در جامعه مسئولیتی دارند چنین رنج مردم را نمی بینند اما افراد غیرمسئول می بینند و کلی بابت چنین صحنه هایی اوقات زندگیشان را تلخ میکنند؟
ان شاءالله که مسئولان پرادعای جامعه ما به چنین مسائلی اهمیت قائل شوند وعزت واحترام افراد سالمند ویا مهمان و… را داشته باشند تا درآخرت پرونده شان درکفه ترازوی عدل الهی سنگین نشود وراهی جهنمی که خداوند برای انسان های ظالم.نا عادل که می توانستند. چنین مشکلات مردم را براحتی با هزینه بسیار کم برطرف سازند گرفتار نشوند.
چون درقانون الهی کاملا واضح بیان شده که هرکسی مسئولیتی قبول کند ودر انجام وظیفه خویش کوتاهی نمایدو…چه عواقب بدی خواهد داشت.
www.ulkamiz.ir


