
پایگاه خبری اولکامیز – باران تمام بدنم را لمس می کرد، قلبم همراه باران گریه می کرد، تاریکی تمام وجودم را گرفته بود، نمی دانستم ریشه تاریکی کدام یک از این ها بود ، خانواده ای که نداشتم ، همراهان مست و سیگاری ، بی پولیم ، دوره نوجوانیم ، ووو های دیگه.
بدنم مثل انسانی بی جان سرد بود ، دردی که حس می کردم قابل مقایسه با درد فیزیکی نبود، اشتباه اولم به دوره نوجوانیم برمیگرده به ۱۶ سالگیم، وقتی که تو اوج بودم ، با دوستان ناباب دوست شدم و ضربه سختی از آنها خوردم و ضربه آخر را از مرگ پدر و مادرم خوردم و از عرش به فرش رسیدم ، ۱۲ ورقه قرص خوردم و لحظات آخر عمرم را به تماشای باران مشغول شدم ، ۳۰ ثانیه تا آخر عمرم بود ، باران شدت گرفت و من زیر باران می گریستم.
نوشته : عابد دوگونچی، دانش آموز پایه نهم آموزشگاه بصیر گنبد
www.ulkamiz.ir
لینک کوتاه خبر : https://www.ulkamiz.ir/?p=23519



