
پایگاه خبری اولکامیز- بهرام یوسفی:
آن شب، بعد از اینکه با مادربزرگ و گل محمد خریزهای را که مادربزرگ قاچ کرده و آماده گذاشته بود خوردیم، مادربزرگ لحاف و تشکها را پهن کرد تا بخوابیم.
آن سالها برق نبود. شب که میشد، زیر نور لرزان گردسوز نفتی، غذایی را که مادربزرگ از قبل آماده کرده بود میخوردیم؛ قاتق لاش با چونتلی، قره چوربه، چورگ باتیر و گاهی چیزهایی که اسمشان را امروز شاید فراموش کرده باشم، اما مزهشان هنوز در خاطرم مانده است.
بعد زود میخوابیدیم.
از خانههای همسایه، دور و نزدیک، کورسوی نورهایی دیده میشد؛ نورهایی ضعیف، مثل شمعی که پشت پنجرهای دور روشن باشد. گاهی صدای پارس سگها سکوت شب را میشکست، اما بیشتر اوقات، شب آنقدر ساکت بود که آدم صدای نفس کشیدن خودش را هم میشنید.
همه خوابیده بودند که متوجه چیزی شدم.
پارچهها و روسریهای مادربزرگ که اطراف سرم و کمی بالاتر از من قرار داشتند، آرام تکان میخوردند.
اول فکر کردم شاید اشتباه میبینم.
سرم را زیر لحاف بردم.
چند لحظه بعد، دوباره بیرون آوردم و نگاه کردم.
هنوز حرکت میکردند.
ترسیده بودم، اما بیشتر از ترس، یک سئوال در ذهنم افتاده بود:
چرا؟
چه چیزی در آن تاریکی، وقتی همه خوابند، پارچهها را تکان میدهد؟
آن شب خوابم نبرد.
فردای آن روز تمام فکرم شده بود همان روسریها. بالاخره تصمیم گرفتم شب بعد خودم آزمایشش کنم.
موقع خواب، یالق مادربزرگ را برداشتم و درست روبهروی چشمهایم گذاشتم؛ کمی بالاتر و سمت راست، جایی که در تاریکی بتوانم حرکتش را ببینم.
دراز کشیدم و منتظر ماندم.
شب آرام آرام فرو رفت.
همه خوابیدند.
من چشم از یالق برنداشتم.
و ناگهان دیدم آرام آرام حرکت میکند.
این بار مطمئن بودم.
ترس تمام وجودم را گرفت. سرم را زیر لحاف بردم و دیگر بیرون نیاوردم.
صبح که بیدار شدم، یالق دیگر آنجا نبود. رفته بود طرف پاهایم.
با ترس ماجرا را برای مادربزرگ تعریف کردم.
گفت:
«باید یه بار سوره حمد و سه بار سوره اخلاص بخوانی.»
من که بلد نبودم، گفت:
«سه بار بگو بسم الله. همه چی درست میشه.»
شب بعد دوباره همان روسری را گذاشتم و منتظر ماندم.
باز هم حرکت کرد.
در دلم گفتم:
«بسم الله…»
حرکتش آرام شد.
دوباره گفتم:
«بسم الله…»
ایستاد.
از ترس رفتم زیر لحاف.
اما این بار، وقتی بعد از مدتی سرم را بیرون آوردم، یالق همان جایی بود که گذاشته بودمش.
فکر کردم شاید حرف مادربزرگ درست بوده است.
اما هنوز نمیدانستم این تازه اول ماجراست.
حوالی ساعت ده صبح، عثمان چقان آمد. همیشه با برادرش، عمر چقان، میآمد؛ اما این بار تنها بود. جوان بود و تازه آخوند شده بود و در خوجه نفس زندگی میکرد. گاهی به مادربزرگ سر میزد.
مادربزرگ هم ماجرای یالق را از سیر تا پیاز برایش تعریف کرد.
عثمان چقان که انگار موضوع برایش جالب بود، شروع کرد از جن حرف زدن.
گفت هر وقت برای دستشویی میروید و صدای آب میآید، جنها به رقص درمیآیند.
بعد ادامه داد که اگر همان موقع سر و صدا کنید، ممکن است بلایی سرتان بیاید.
چنان با اطمینان حرف میزد که انگار خودش با جنها رفت و آمد دارد.
من فقط یادم مانده که آن ساعت، یک دم از جن صحبت کرد و همزمان مربای تمشک میخورد و کاسه چای را سر میکشید.
آمده بود شاید ترس مرا کم کند، اما رفت و ترس بزرگتری برایم گذاشت.
من و گل محمد که مشکلی نداشتیم. از لای نردههای چوبی کارمان را انجام میدادیم.
اما برای مادربزرگ مصیبت شروع شده بود.
مادربزرگ پیر بود و شبها برای رفتن به دستشویی باید فانوس به دست میگرفت و تا دستشویی تمام چوبی کنار رودخانه میرفت؛ درست بغل جار.
یک دستش فنر بود و دست دیگرش آفتابه سنگی.
حالا همه این سختیها به کنار؛ این جن را چه میکرد؟
گاهی فقط زمزمهاش را میشنیدم:
«ای عثمان آخون… خدارو چی بگم…»
مادربزرگ یک روز داشت با زن دایی بایرام درد دل میکرد و از عثمان آخون گله میکرد.
اما همان حرفها را بی کم و کاست برای زن دایی هم تعریف کرد.
اینجا اتفاق دیگری افتاد.
ترس از جن حالا به زن دایی رسیده بود.
و مستندش هم من بودم.
هم حرفهای عثمان آخون و هم ماجرای یالق.
قاعدتا دایی بایرام هم از ماجرا باخبر شده بود.
یک روز حرف زن دایی را شنیدم که میگفت:
«خدارو شکر که من شبها دستشویی ندارم.»
اما دایی بایرام چی؟
خودم از پنجره چوبی مشرف به رودخانه میدیدم که شبها برای رفتن به دستشویی، یک دستش فنر بود و دست دیگرش آفتابه.
نور لرزان فانوس روی صورتش میافتاد و سرش مرتب این طرف و آن طرف میچرخید.
من با ترس دایی بایرام کاری ندارم؛ یک چیز دیگر برایم عجیب بود.
دایی بایرام حتی وقتی شب به دستشویی میرفت، کلاه گرد خودش را از سرش برنمیداشت!
حتی در آن تاریکی.
همیشه با خودم فکر میکردم زیر آن کلاه چه چیزی پنهان کرده است؟
این معما هیچ وقت برای من حل نشد.
مدتی گذشت.
بعد خبر در روستا پیچید:
«در روستا جن زیاد شده!»
جن شد موضوع صحبت زنها هنگام پختن نان.
یکی چیزی میگفت و دیگری چیزی اضافه میکرد. از اوزارلیکهای روی دیوار خانه حرف میزدند؛ از نان گرد کوچکی هم که روی دیوار گذاشته بودند؛ از چیزهایی که کسی شنیده بود و دیگری دیده بود.
و باز هم، مستند خیلی از این حرفها من بودم.
چون من یک بچه کوچک بودم.
و در ذهن بزرگترها، بچه کوچک همیشه حرف راست میزند.
یک روز نزدیک دبستان قدیمی مشغول بازی بودیم.
ناگهان چند تا از بچههای کوچک دویدند طرف خانههایشان.
من هم با آنها دویدم.
یکی فریاد زد:
«من جن دیدم!»
بعد همه با صدای بلند گفتند:
«جن! جن!»
و هرکس به طرفی فرار کرد.
وقتی اوضاع آرامتر شد، هرکس چیزی میگفت.
من آن موقع فقط سه سالم بود؛ شاید مدت زیادی هم از زمانی که حرف زدن یاد گرفته بودم نمیگذشت.
اما در آن جمع، بزرگترها با نگاه خاصی به من نگاه میکردند.
اگر چیزی میگفتم، میگفتند:
«بچه کوچولو همیشه حرف راست میزنه.»
همین کافی بود که من هم احساس کنم باید چیزی بگویم.
نمیخواستم از بقیه کم بیاورم.
گفتم:
«موقعی که فرار میکردیم، منم اونو دیدم!»
همه ساکت شدند.
گفتم:
«گوشهای نوکتیزی داشت… بدنش هم سیاه بود.»
و عجیب اینکه همان لحظه، خودم هم حرف خودم را باور کرده بودم.
اما چیزی که بعدها بیشتر از همه ذهنم را درگیر کرد، این بود که هرچه من میگفتم، فوری تبدیل به مستند میشد.
من فقط یک بچه سه ساله بودم.
اما یک جمله من میتوانست از دهان یک بزرگتر به دهان بزرگتر دیگری برود و کمکم شکل یک حقیقت به خودش بگیرد.
آن روزها من نمیدانستم ترس چگونه بزرگ میشود.
نمیدانستم یک روسری که شاید با جریان هوای شب تکان خورده باشد، چگونه میتواند تبدیل شود به جن.
نمیدانستم حرف یک آخوند جوان چگونه میتواند از یک خانه به خانه دیگر برود و بعد پای سفره نان زنان روستا بنشیند.
نمیدانستم یک بچه سه ساله چگونه میتواند با یک جمله، چیزی را که شاید فقط در ذهن خودش دیده، به شاهدی برای دیگران تبدیل کند.
فقط میدانستم آن شبها، وقتی تاریکی روی روستا مینشست، پارچههای مادربزرگ گاهی تکان میخوردند.
و هنوز، بعد از این همه سال، وقتی به آن شبها فکر میکنم، یک سوال در ذهنم باقی میماند:
آن یالق واقعا چرا حرکت میکرد؟
باد بود؟
جریان هوای سرد شبانه؟
یا چیزی که آن روزها اسمش را «جن» گذاشته بودیم؟
و آن روز نزدیک دبستان، وقتی همه دویدند و من هم گفتم «منم دیدمش»، آیا واقعا چیزی دیده بودم؟
یا فقط آنقدر درباره جن شنیده بودم که ذهن سه سالهام، چیزی را که نمیدید، برایم ساخته بود؟
من هنوز جواب این سوالها را نمیدانم.
شاید بعضی رازها برای حل شدن به دنیا نمیآیند.
شاید فقط باید بمانند؛
در تاریکی یک شب قدیمی،
کنار رودخانه،
زیر نور لرزان فانوس،
و در خاطره کودکی که هنوز نمیداند آنچه دیده بود، جن بود…
یا فقط سایهای که در تاریکی، شکل جن گرفته بود.
****
پاورقی
قاووچ آغاچ: چوب خشک پنبهزار که در آن سالها برای سوخت و کارهای روزمره استفاده میشد.
قاتق لاش با چونتلی: غذایی ساده و فقیرانه که از ماست و برنج، همراه با سیر تفتداده و ماهی کفال خشک یا گاهی دودی تهیه میشد. ماهی کفال خشک و دودی در زبان ترکمنی «قره بالق» نیز گفته میشود.
قره چوربه: غذایی ساده و محلی که آلو بخارا، نان خشک ترکمنی و مواد دیگری در آن بود. طعم تند و سوزانی داشت.
چورگ باتیر: غذایی ساده که گاهی با تکههای گوشت شتر و سیبزمینی تهیه میشد و با نان خورده میشد؛ گاهی هم به جای گوشت، تخممرغ داشت.
فنر: فانوس نفتی که برای روشنایی شبها استفاده میشد.
اوزارلیک: دانههای خشک اسپند که با سوزن و نخ از وسط آنها رد میکردند و مانند تسبیح به هم میدوختند و در قالب طرحهای مختلف به دیوار اتاق میآویختند.
چقان: در زبان ترکمنی، «چقان» به معنی پسرخاله است و بیشتر برای احترام همراه نام میآید. عثمان چقن، پسرخاله پدرم و خواهرزاده مادربزرگ بود؛ از اهالی خوجه نفس که در آن زمان جوان بود و تازه آخوند شده بود.
خمیر کوچک و گرد: خمیری کوچک و گرد که خشک میکردند و سوراخی در وسط آن داشت و روی دیوار خانه قرار میدادند؛ شاید برای دفع جن و شاید برای برکت.
جن: موجودی که در باور مردم آن زمان، بخشی از اتفاقات ناشناخته و ترسناک به او نسبت داده میشد.
یالق: روسری بسیار نازکی که بانوان ترکمن در خانه نیز از آن استفاده میکردند.
ادامه دارد
www.ulkamiz.ir


