یادداشت

اولین روز معلمی ام در آموزشگاه بصیر  

پایگاه خبری اولکامیز – ششمین روز مهر ماه سال ۱۴۰۱ خورشیدی در حالی که با مرگ مهسا امینی، نا آرامی ها و اعتراضات برخی از شهرهای ایران را فرا گرفته بود اولین بار برای تدریس به مدرسه غیرانتفاعی بصیر قدم نهادم. آموزشگاهی که در کناره های برج قابوس – بزرگترین برج آجری جهان – قرار دارد.

مدرسه متوسطه اول و دوم پسرانه بصیر همجوار هستند و فقط یک دیوار آنها را از هم جدا می میکند.

مدرسه راهنمایی بصیر ۱۰ کلاس داشت که غالبا در طبقه بالای ساختمان می باشد. 

به هنگام مراسم آغازین به آموزشگاه رسیدم. دانش آموزی با صدای بلند دعا و نیایش می خواند و سایر دانش آموزان پس از استماع هر عبارت، هم صدا و هماهنگ آمین می گفتند. یکی از معلمان می گفت که دانش آموز دعاخوان دو رگه است به همین خاطر شور و انرژی مضاعفی دارد!

یک ربع به ساعت ۸ صبح مانده بود که دبیران یکی پس از دیگری در آموزشگاه حاضر شدند. اکثریت آنها بازنشسته و قلیلی شاغل هستند.

زمانه عوض شده است. دیگر بازنشستگی برای معلمان فراغت و آرامش را به ارمغان نمی آورد.   بازنشستگان فرهنگی به علت گرانی و تورم و مشکلات معیشتی، مجبور به ادامه کار هستند.

یکی از دبیران بصیر، جوانی بود بلند بالا و خوش منظر که چهره اش برایم آشنا  بود. او مرا شناخت و سلام داد و خودش را معرفی کرد و گفت آقای ایزدی « ساده » هستم در دبیرستان مطهری شاگردتان بودم.

از شنیدن این خبر شادمان شدم و روحیه گرفتم. از اینکه با یکی از شاگردانم همکار شده بودم احساس خوبی داشتم.

دو تن از همکاران دیگر هم اهل قلم بودند. عرازمحمد طلبه نویسنده کتاب های دینی بود و محمد بازیار خطاط و استاد خوشنویسی.

« بصیر » از یک نظر با دیگر مدارس متفاوت بود. چرا که در آن معلمان قبل از دانش آموزان سر کلاسها حاضر می شوند. این نکته برایم جالب بود. رویدادی که در سالهای قبل معلمی ام ندیده بودم.

در سالن مدرسه تابلوهایی را دیدم که در آن تصاویر مشاهیر و دانشمندان و عالمان و شاعران ایران و جهان به چشم می آمد. هر یک بصورت کوتاه و مختصر معرفی شده بود. حرکتی ارزشمند که متعلمان را با بزرگان علوم و فرهنگ و ادبیات این مرز و بوم آشنا می سازد.

فراگیران مدرسه نوجوان بودند و بنا به اقتضای سن شان پر شور و با نشاط . به نظر می رسید که غالبا از لحاط اقتصادی متوسط و یا متوسط به بالا هستند چون دانش آموزان فقیر به علت بالا بودن هزینه ها نمی توانند در مدارس غیر انتفاعی تحصیل کنند.

آن روز برای تدریس در سه کلاس حضور یافتم. دو کلاس آرام و عادی بود. اما یک کلاس کمی نا آرام و غیر عادی. این کلاس دستگاه اسپیلتش کار نمی کرد و هوایش گرم و تعداد دانش آموزانش هم نسبتا زیاد بود. بچه های دهه هشتادی بودند طاقت گرما را نداشتند و بی قرار بودند. از گرمای زیاد و خاموشی اسپیلت گلایه میکردند. عجیب اینکه لیدر هم داشتند. به خواسته شان احترام گذاشتم و به رئیس مدرسه زنگ زدم و خواستار رفع مشکل شدم. حاج خلیل مختومی گفت هر چه زودتر مشکل را رفع خواهد کرد.

 آن روز با  بچه ها فارسی و نگارش داشتم. پس از آشنایی با دانش آموزان در باره این درسها صحبت کردم و اهمیت شان را بیان کردم. پس از آن برای شناخت سطح توانایی نگارش بچه ها از آنها خواستم که در باره روز اولی که به مدرسه آمدند انشا بنویسند. در پایان نوشته های شان را  جمع کردم و به  خانه آوردم تا در فرصت مناسب بررسی کنم. 

پس از تعطیلی مدرسه، باز برج شکوهمند قابوس که همچون نگینی می درخشد و مهمترین بنای تاریخی ترکمن صحرا و استان گلستان می باشد نگاهم را به خود معطوف ساخت. با خود گفتم این اثر  ماندگار از چنان استحکامی برخوردار است که پس از گذشت هزار و اندی سال هنوز پابرجا و استوار مانده است. کاش ما هم استقامت و پایداری و شکوه و عظمت را از این بنای قدیمی بیاموزیم و در برابر مشکلات و آفت ها و بلایای روزگار مقاومت کنیم. 

بدین سان بود که اولین روز معلمی ام در بصیر گذشت.

* عکس از اینترنت گرفته شده است.

نوشته : عبداللطیف ایزدی

www.ulkamiz.ir

 

 


نمایش بیشتر

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا