یادداشت

کعبه ی عشق

پایگاه خبری اولکامیز – عایشه کر ؛ فرهنگی: دوست دارم از روزهای خاطره انگیز وبه‌ یادماندنی دوران کودکی و نوجوانی شروع کنم وبنویسم، روزهای قشنگ وخوبی که تا ابد درقلب وذهنم حک شده اند‌ ،دقیق یادم هست  ،نه ساله بودم و در مقطع ابتدایی درس می خواندم ؛مادربزرگ مهربانم همیشه بعداز هرنهار وشام به همه ی ما می گفت :نوه های گلم دعا کنید که اسم من برای مکه دربیادوهرچه زودتر به مکه بروم تا از آنجا برای همه ی شما سوغاتی بیاورم ما هم با جان و دل برای او دعا می کردیم و می گفتیم اگر به مکه بروی برای ما چه سوغاتی میاوری؟

با خنده می گفت:انگشتر ،النگو،ساعت مچی ،عروسک و…مادر بزرگ می گفت که سال ۱۳۶۱ با پدربزرگ تان باید می رفتم ولی قسمت نشد که با اوبروم‌ ، او همیشه باحسرتی برآمده ازدل این جمله را می گفت: دخترای گلم دعا کنید تا وقتیکه زنده هستم به کعبه جان بروم وبه آرزوی قلبی خودم برسم ،من ودختر عمو هایم خوشحال بودیم از اینکه مادر بزرگ می خواهد برای ما از مکه سوغاتی بیاورد .

آن روزها وسالها به سرعت سپری شدند وخبری از رفتن مادر بزرگ به مکه نبود،آن‌ روزها من زیاد نمی دانستم که حج چیه؟ومکه کجاست؟ولی خیلی کنجکاو بودم ،بدانم که چرا مادر بزرگ اینقدر آنجا را دوست دارد و آرزوی رفتن به آنجا را دارد؟البته پدربزرگ مهربان و قصه گو که دستی بر شعر و ادبیات داشت،خاطرات سفر خودش به مکه را در شب های طولانی زمستان بعد از نماز عشا‌ در چندین قسمت برای همه ی ما موبه‌ مو تعریف کرده بود ،انگار ذهنش دوربین بود تمام لحظات را ثبت کرده بود و به زیبایی‌ موقع تعریف کردن با تمام جزئیات آنجا را برای ما توصیف می کرد وکسی تا پایان صحبت هایش ازجای خود تکان نمی خورد و جالب اینجاست که مادر بزرگ هم با ریختن  چای داغ وخوشرنگ ازسماور  برای همه مارا همراهی می کرد درحالیکه می گفت قبلا چندین بار شنیده ام ولی طوری گوش می داد انگار که اولین بار می شنید ما هم دوست داشتیم همچنان ادامه داشته باشد و اصلا تمام نشود.

پدربزرگ شخصیت جالبی داشت ،اکنون که دارم می نویسم وذهنم به آن روز ها سفر کرد وبه آن لحظات فکر می کنم ؛بیشتر و بهتر درک می کنم که او شاید مدرک علمی نداشت ولی عالم واگاه بود ؛صبور ومتفکربه همه چیز با دید متفاوتی نگاه می کرد ونظر می داد تجربه های فراوانی داشت ؛سرد وگرم‌ روز گار را چشیده بود؛حواسش‌ به همه چیزو همه کس بود  وبسیار دقیق و منظم و وقت شناس بود وموذن‌ مسجد محله بود ،همه  ی ما به صدای دلنشین وگوشنواز او که هر روز در محله طنین اندازمی شد ،عادت داشت و همیشه با اطمینان خاطر به مادر بزرگ می گفت:مطمئن‌ باش که به دیدار کعبه می‌رسی‌ وبه‌ او دلگرمی و امید می داد؛ مادربزرگ هم با شادی  که در چهره ی گندمگون با گونه های سرخش‌ نمایان می شد می گفت:خدا کنه .

روزها،ماه ها وسالها‌ به سرعت سپری شدند وما، بزرگ ترشدیم ولی خبری از رفتن مادربزرگ به مکه نبود ،من تازه متوجه شده بودم که این همه ذوق و شوق مادربزرگ برای رفتن به آنجا چه بود،هرسال که به کلاس بالاتر می رفتم بیشتر در مورد سرزمین وحی یاد می گرفتم ،درواقع فهمیدم ودرک کردم ،مکه یعنی خانه ی خدا ،مکه یعنی عشق و صفا ،مکه یعنی خانه ی دلها ،مکه یعنی مراد دل همه ی قلب ها …

مادر بزرگ خوش قلب و مهربان من بالاخره به آرزوی قلبی خودش رسید ،خبر رفتن او به مکه در همه ی روستا پیچید،آن‌ سال من با انگیزه درس را برای آماده شدن به کنکور شروع کرده بودم ،اوایل پاییز بود ،همه شاد و خوشحال بودیم ؛شادی در چهره ی زیبای مادر بزرگ موج می زد ،خوشا به سعادتش به مراد دلش رسید ،همه ی نوه ها چه دلخوش ومسرور بودیم! که او می خواهد برای همه ی ما انگشتر والنگو بیاورد.

صبح خیلی زود در گرگ و میش صبح که باد خنک پاییزی می وزید از فرودگاه ساری اورا بدرقه کردیم که هرگز این لحظات ناب و زیبا را فراموش نخواهم کرد.مخصوصا لحظه ای را که در آغوش گرم مادربزرگ بودم وبوسه ای بر پیشانی ام زد و گفت:خوب درس ات را بخوان تا من بیایم.

در همان لحظه بود که دعا کردم واز خدای خوبی ها خواستم این لحظات ناب و ارزشمند قسمت قلب پاک و مهربان پدر ومادرم هم بشود .اولین روز خرداد ماه سال ۱۳۸۴ بود که به من خبر دادند ، پدرومادرم برای مکه ثبت نام کردند .دعاوآرزوی من خیلی زود برآورده شد ،نمی دانید چقدر شاد ومسرور بودم خیلی شاد…هرکس دیگری هم جای من بود ،حتما این احساس شادی توصیف ناپذیر به او دست می داد،کم چیزی نبود سفربه خانه ی خدا.

انگار حالا نوبت پدر ومادرم بود که به نوه هایشان بگویند که برای آنها دعا کنند تا هرچه زودتر به دیدار. کعبه برسند .بعداز آن روز تنها آرزو و خواسته ی قلبی من از خداوند این بود که می گفتم خدایا زیارت کعبه را هرچه زودتر قسمت پدرومادرم کن ،اصلا این جمله ورد زبانم شده بود و ناخودآگاه این جمله برزبانم جاری می شد ،مخصوصا بعداز هرنماز.

بالاخره بعداز سالها چشم انتظاری درسال ۱۳۹۸ خبر رسید که پدر ومادرم  امسال باید عازم مکه شوندوشادی را در قلب های آنها قوت بخشید ،خدای من به نظرم شادی این دو انسان یعنی نهایت لطف و محبت وتوجه تو! یعنی پرستش عاشقانه وخالصانه ی تو!

وقتی نگاهشان می کنم ،احساس می کنم ،دلشان پر کشید به سوی معشوق چون شاد وسرمست بودند ،فکر می کنم دیگر آرزویی به غیر از وصال به معشوق ندارند و نخواهند داشت .هر دوتا خودشان را روزبه روز آماده می کردند تا زودتر راهی شوند ولی آن سال تمام دنیا را بیماری کرونا فراگرفت وتاچند سال از رفتن به مکه خبری نشد تا اینکه درسال ۱۴۰۱ خبر رسید که در خرداد ماه سال ۱۴۰۲ عازم مکه می شوند، گویا خبر جدی بود و بعد از مدتی کلاس های کاروان شروع شد ،هردوتا‌ مانند فرشته های زمینی عاشقانه وبا ذوق و شوق دوچندان درکلاسها ی کاروان شرکت می کردند،چون دلشان به سوی معشوق پروازکرده بود.سی ام خرداد ماه ۱۴۰۲ تاریخ پروازشان بود .خیلی خوشحال بودم و دیگر به مادرم نگفتم که از مکه برای ما سوغاتی انگشتر ،النگو…بیاورد به او گفتم که وقتی به آنجا رسیدی فقط برای سلامتی وعاقبت بخیری همه ما دعا کن .

دعا کن که زیارت کعبه ی دلها قسمت همه ی ما هم بشود ،حس عجیبی داشتم خیلی عجیب …دوست دارم خودم هم به آنجا بروم وبا لمس کعبه با خدای خودم بیشتر حرف بزنم تا دلم آرام و قرار بگیردوبه‌ او بگویم که این چه عظمت وقدرتی است که بندگانت را این گونه عاشق و دلبسته خلق کردی ؟!طوری که هر لحظه به امید تو و چشم انتظار تو هستند ویاد‌ تو آرامش بخش دل های بی قرار آنهاست و همچنان همه متحیر وحیران تو هستند وتورا آنگونه که شایسته ی جایگاه و مقام توست‌ نمی توانند .کامل ستایش و پرستش کنند !

امسال سی ام خرداد ماه روز خاطره انگیز وبه یاد ماندنی برای همه ی ما خواهد بود با خواهرم وبرادران ضیافت کوچکی سه روز قبل از تاریخ پرواز ترتیب دادیم تا بزرگان و عزیزان فامیل نیز دراین‌ شادی بزرگ ما سهیم باشند ،ضیافت باشکوهی بود ،نمی دانید چه اندازه من شاد بودم ؟!

طبق آداب و رسوم خاص حج بر سر پدرم توسط امام مسجد محل مان عمامه گذاشتند، وقتی پدرم را با عمامه دیدم ناخودآگاه اشک از چشمانم سرازیر شد ،چون سالهاست که انتظار این لحظات قشنگ را می کشیدم ،آن‌ لحظات برای من توصیف ناپذیر است ؛حتی قلم در دست من نیز از توصیف آن لحظات ناب ومعنوی‌ عاجز وناتوان است ؛ناخودآگاه در یک لحظه سرتعظیم فرود آوردم وخالق زیباییهارا‌ شکر کردم .

خدای من هردوتا دراین‌ لباسهای زیبا دوچندان زیبا وچهره‌ شان نورانی شده بود،من مطمئن‌ هستم که همه ی اینها قدرت و توانایی خداست ،درواقع معجزه ی خداست ؛من اعتقاد،ایمان وباوردارم‌ که معجزه ی خدا همین شادیها،خوبی ها واتفاقات زیبا وشیرین زندگی ما انسانهاست که ممکن است ازاین معجزه های واقعی زندگی خود غافل باشیم و در جستجوی معجزه.های دیگر باشیم ..

خدای من دران لحظات انگار  شادی وسرور ازدر ودیوار خانه مان می بارید همه غرق در  جشن و شادی  بودیم ،هیچ چیز وهیچ کس نمی توانست وجرات‌ نمی کرد این شادی را از دل های ما تصاحب کند.سی ام خرداد از راه رسید با عزیزانم راهی فرودگاه شدیم ،چه لحظاتی قشنگی بود!

اشک شادی در چشم های همه حلقه زده بود ،نگاهم رابه طرف هرکس که می چرخاندم‌ می دیدم با دستانش اشک هایش را پاک می کند ؛من هم با عجله اشک هایم‌ را پاک می کردم تا در آخرین لحظات خداحافظی پدر ومادرم را سیر ببینم ولی مگراشک هایم امان می دادند ،بی وقفه انگارمی بارید ،اشک شوق وشادی بود،دست های همه در هوا بالا بود وبا خنده واشک بدرقه شان‌ کردیم .

خدایا من چه خوشبخت هستم! که این لحظات را دیدم، لمس کردم و مزه ی شیرین آن را با اشک شوق و خنده  چشیدم  خیلی خوشمزه بود ،خیلی … خدای مهربانی ها این احساس ارزشمندرا قسمت دل های تمام بندگانت کن  …

نیروی «عشق»راکه  در وجود همه ی انسانها قراردادی تمام دنیا را فراگیرد وشادی ،خوبی ،پاکی را باخود به ارمغان بیاورد تا با آرامش همه،« عشق کعبه و کعبه ی عشق »را تجربه کنند ولذت ببرند از عشق حقیقی و واقعی.

روز دوشنبه تیر ماه عصر ۱۴۰۲/۴/۵

www.ulkamiz.ir


نمایش بیشتر

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا