
پایگاه خبری اولکامیز – بهرام یوسفی:
تقدیم به آن جوان ناشناس
به آن جوانی که نامش را ندانستم، اما دستش، دوشش و آن لبخند را پنجاه و نه سال است که به یاد دارم.
هنوز طعم آن ساندویچها را به یاد دارم.
خاله، تنها خواهر مادرم، برایمان ساندویچ خاویار درست کرد. من و متین، پسرش، کنار هم روی صندلیهای اتوبوس نشسته بودیم و به طرف تهران میرفتیم. خاله هر لقمه را با دست خودش میداد. شاید مزه خاویار نبود؛ محبتش بود که در هر لقمه حس میشد.
در همان لحظهای که طعم شور و خوشمزه خاویار را روی زبانم حس میکردم و با هر لقمه، محبت و لبخند خاله را میچشیدم، جهان کوچک من در اوج خوشبختی بود؛ اما پایه این خوشبختی، بر یک بیخبری در بیرون از دنیای کوچکم بنا شده بود.
من در آن اتوبوس، غرق در لذت سادهای بودم که با حقیقت تلخ آن روز پیوندی نداشت؛ درست همان موقع، در خانهای دیگر، صدها کیلومتر دورتر، گلمحمد اندوهگین در میان تب و لرز، با تنهایی میجنگید.
آن ساندویچ، طعم شیرین بیخیالی کودکی بود که نمیدانست شادی او، درست در کنار اندوه و بیماری داداشش نشسته است.
اما آن سفر، داستان دیگری هم داشت؛ داستانی که دو روز قبل از آن اتفاق افتاده بود.
سرفه که میکردم، سینهام میسوخت و آزارم میداد. نفس که میکشیدم، هوا تا نصفه میآمد و با سرفه برمیگشت. مادربزرگ ــ اجه مرا از روستای قارقی فرستاده بود خانه مادربزرگ دیگرم، ماما.
آن صبح، پدربزرگ ــ بابا در تراس خانه ایستاد. کت سفید و بلندش تا زانو میآمد. عصای چوبیاش را آرام بر زمین گذاشت و گفت:
«میخوای با من بیای خونه اقوام؟ چهارراه شهربانی قدیم. مراسم دارن.»
قبل از اینکه راه بیفتیم، ساعت جیبیاش را از جیب بغلش بیرون آورد. زنجیر فلزی و زرد وصل به آن، کمی صدا داد. نگاهش کرد، بعد گذاشتش سر جایش. دستم را با محبت گرفت. دستهایش نرم و بزرگ بود.
با گامهای شمرده و آرام میرفت و من با چکمههای سبزم پا به پایش. کت بلندش، ریش سفیدش، قامت خمیدهاش؛ از پایین که نگاه میکردم، آسمان را خوب نمیدیدم.
خانه که رسیدیم، بزرگ بود و شلوغ. زنها در حیاط میخندیدند. سروصدای ظروف و آشپزی هوا را پر کرده بود. از پلههای مارپیچی خانه به طبقه بالا رفتیم. نردههای چوبی زیر دستم صیقل خورده و صاف بود. فرش قرمز نرمی روی پلهها چسبیده بود. بابا به جمع مهمانان پیوست، اما من مدتی بعد به حیاط برگشتم.
دختربچهای با موهای بافته، مثل دم سنجاب، میان جمع میدوید و خوشحال بود. من گوشهای ایستاده بودم. سرفهام گاهی شدت میگرفت، گاهی رهایم میکرد. آدمهای زیادی میآمدند و میرفتند و من گوشه حیاط ایستاده بودم و در تنهایی نگاه میکردم.
چند ساعتی گذشت. خسته شدم. با خودم گفتم:
«راه را که یاد گرفتهام.»
چکمههای سبزم را محکم کردم و از در بیرون رفتم. کسی ندید.
نمیدانم چرا بچهها فکر میکنند راه را بلدند.
اولش خیابان و پیادهرو آشنا آمد. اما همین که از چهارراه رد شدم… همه چیز فرق کرد. ترس وجودم را گرفت. همان راه را ادامه دادم.
وقتی به فلکه رسیدم، تازه فهمیدم موقع رفتن آن را ندیده بودم. پیادهرو، مغازهها، آدمها؛ همه ناآشنا. سر آدمها بالای سر من بود. سایههایی که صبح کوتاه بود، حالا بلند شده بود. از ترس شروع کردم به گریه.
ترکمنها روی چهارپایههای کوچک، با تکههای پشم دباغیشده، دور فلکه مرکزی گنبد کاووس جلوی مغازهها نشسته بودند. من فقط گریه میکردم و احساس بیپناهی میکردم. مردم سرگرم گفتوگوی روزانه خود بودند و کسی حواسش به من نبود. اما در این میان، پیرمردی با نگاههای کنجکاو به طرفم آمد. از پایین که نگاهش کردم، آسمان پشت سرش بود و صورتش در سایه. ریش بلند و سیاه، هیکل درشت، بیسبیل. گفت:
«پسرم، از صبح تا حالا کجا بودی؟ مادرت دنبالت میگرده!»
پالتویی زرد پوشیده بود، از همان تکههایی که روی چهارپایههای کوچک میگذارند و تویش پر از پشم بود. نزدیک شد؛ بوی پشم گوسفند و پنیر میداد. خیلی ترسیده بودم. عقبعقب رفتم. با خودم گفتم: مگر من چند مادر داشتم؟ راستش، شاید اگر بیشتر میگفت، باور هم میکردم.
برایم بیسکویت خرید. گرفتم و خوردم. اما وقتی دستش را جلو آورد، دلم به لرزه افتاد و با آخرین نفسی که در سینه داشتم، با سروصدا گریه کردم؛ مردم به سمت من برگشتند و خیلی زود فهمیدند که گم شدهام.
یکی گفت:
«پلیس نزدیکه، ببریمش اونجا.»
یکی دیگه گفت:
«بچه میلرزه، سردش شده.»
دهانها باز و بسته میشد. دستها بالا میرفت. من وسط بودم. سروصداها زیاد شده بود. بین آن همه آدم گرفتار شده بودم و در میانشان گم شده بودم. پیرمرد وانمود میکرد من بچهاش هستم.
از میان جمع، جوانی جلو آمد. شاید بیست و پنج ساله. اول به پیرمرد نگاه کرد، بعد به من. پرسید:
«آقا، اگر این بچه پسرتونه، چرا ازتون میترسه؟»
رو کرد به من:
«پسرجان، این آقا پدرته؟»
سرم را تکان دادم. نه.
لبخندی زد که با همان لبخند احساس آرامش کردم و از آن ترس شدید بیرون آمدم. دستی به سرم کشید.
«نترس کوچولو. بیا روی دوشم. با هم میگردیم تا خونهات رو پیدا کنیم. نگران هم نباش؛ تا صبح هم شده، میچرخیم تا خونهتون رو پیدا کنیم.»
او خودش مرا بلند کرد و روی دوشش گذاشت. برای اولین بار آن روز، جهان را از بالا دیدم. دیگر ترس نداشتم و خیالم آسوده شده بود. سر آدمها پایین بود. سقف مغازهها همقد من. خیابان در نظرم کوچکتر شد. بغضم هنوز پر بود، اما صدایش آرامم کرد. برخلاف آن پیرمرد، سرش بوی گوسفند و پنیر نمیداد. دستهایم گاهی به موهایش میخورد که خیلی نرم بودند. نمیدانم چرا در کنار آن جوان احساس آرامش میکردم.
خیابانها را گشتیم. هر طرف را که نشان میدادم، میرفت. تا چشمم به خانه بابا افتاد. با خوشحالی فریاد زدم:
«همینجاست!»
بابا و ماما پای سفره نشسته بودند. جوان ماجرا را گفت. بابا دستش را گرفت:
«خدا خیرت بده پسرم. امروز ما را از ناراحتی نجات دادی.»
و او رفت. پای سفره، بابا و ماما در سکوت فقط نگاهم میکردند؛ نگاهی پر از عشق و نگرانی.
آن شب، ماما و بابا با هم حرف میزدند. از پشت در شنیدم. بابا گفت:
«بچه باید پیش مادرش باشه. سرفه هم میکنه. به خالهاش بگو زودتر تهران ببره، قبل از اینکه ماجرای دیگهای درست بشه.»
حالا هم، در راه تهران بودیم، همراه خاله و پسرخاله، و من در مسیری بودم که خودم نقشی در به وجود آمدنش نداشتم؛ اما در میان آن لحظههای سنگین گرفتار بودم.
پنجاه و نه سال گذشته است.
گاهی وقتی به فلکه مرکزی گنبد کاووس میرسم، هنوز آن جوان را روی همان خیابانها میبینم؛ کودکی روی دوشش نشسته و از میان سرهای مردم، دنبال خانه میگردد.
فقط یک چیز را هیچوقت نفهمیدم…
آن روز که مرا به خانه رساند، خودش میدانست که دارد تکهای از کودکی مرا با خودش به سالهای دور میبرد؟
ادامه دارد
www.ulkamiz.ir



