شعر و ادبیات ترکمنی

نکات اجتماعی در اشعار مختومقلی

با نگاهی به ترجمه دکتر عبدالرحمن دیه جی از اشعار مختومقلی فراغی

پایگاه خبری اولکامیز – پروفسور محمد آصف گلزاد ، عضو اکادمی علوم افغانستان نوشت:

انسان موجودی است اجتماعی، او از هنگام تولد تا آخرین رمق حیات در پیوند بااجتماع و نهاد های اجتماعی زنده‌گی مینماید. می آموزد و تکمیل دانش و شخصیت میکند. هرگاه انسان از اجتماع به دور ماند، درآنصورت این بیت مولانا صادق می افتد:

یک زمان تنها بمانی تو زخلق

در غم و اندوه مانی تا به حلق

از نگاه فلسفی نیز ، انسان مظهر و مجموعه یی است از روابط همه گانی و اجتماعی . او در جامعه نیازمند برآورده شدن : محبت ، دوستی ، مراودات اجتماعی، داد و ستد وغیره میباشد ، یعنی :

تار و پود عالم امکان بهم پیوسته است

عالمی را شاد کرد آنکس که یکدل شاد کرد

همچنان ملتی را نمیتوان یافت که از داشتن اهل فرهنگ و ادبیات بی بهره باشد. اینها در واقع ترجمان احساسات و بیانگر آرزوهای جامعۀ بشری اند. هنرمندان،شعراء و نویسنده‌گان ضمن آفرینش های خلاقانۀ خود، تمدن ، فرهنگ و پدیده های مبرم اجتماعی را زنده و پویا نگهمیدارند. ایجاد گران مذکور به عنوان عناصر برگزیده، جاودانه بر تارک زمان می درخشند . حوادث و جریانهای مختلف سیاسی- اجتماعی را یارای آن نخواهد بود تا ایشانرا از اوج شهرت و محبوبیت ،جانب حضیض تنک نظری بکشاند و یا کمرنگ سازد.

و اما یکی از این بزرگ مردانی که در دامن تاریخ زیبای ملت ترکمن زاده و پرورده شد، همانا سخن گستری است به نام مختومقلی فراغی. این مرد فرهیختۀ شعر و ادب با آفریده هایش، توانست جایگاه خاصی میان مردمش احراز نماید، از اینجاست که القاب افتخار آور « پدر ادبیات ملی ترکمن» و «جام جم زمان» را نصیب گردید. گویا بدینترتیب کنار رودکی سمرقندی (پدر شعر دری) جاگرفت.

فراغی شاعری بود متعهد وملی، که وابسته گی قوی با خواست و نیاز عصرش داشت . اینک ترجمۀ دری گزیدۀ شعر او را در اختیار داریم که به همت عبدالرحمن دیه جی در سال ۱۳۷۳ خورشیدی از طریق موسسۀ انتشارات بین المللی الهدی چاپ و منتشر شد. بر گردانی مذکور به شکل نثر آهنگدار یا شعر سپید صورت گرفته و مترجم علت این شیوه را خود وضاحت داده که گویا اشعار ترکمنی اکثراً روی اوزان هجایی تکیه داشته ، حال آنکه در بحور عروضی کمتر می گنجد . از آنجایی که سروده های فراغی نیز بیشتر جنبۀ هجایی دارد، لذا ترجمه آنها بر بنیاد عروض عربی و یا دری ناممکن مینماید. دشواری مذکورسبب شد تا برگردانی اشعار موصوف به شکل «آزاد» صورت گیرد.

این برگزیدۀ شعر، صرفنظر از ساخت و بافت شکلی آن، اثری است ارزنده و درخور توجه. چرا که بعد دیگر کلام یعنی محتوا، در اینجا خواننده و شنونده را به سوی خود میکشاند و چنان مینماید که گویا آمال و آرزو های شاعربا اجتماع و مردم آنروزگاه همسان و همرنگ میباشد. اگر چه همه میدانند، کیفیتی که دراصل کلام نهفته ،آنرابه صورت همه جانبه ضمن ترجمه نمیتوان یافت ،مگر با آنهم مترجم تلاش ورزیده تا در انتقال مفاهیم ، تصاویر ، ظرافت ها، صنایع ادبی و امثال اینها، ترجمه را به اصل نزدیک سازد.

در برگهای این گنجینۀ شعر ترکمنی، مسایل گوناگون بازتاب یافته، که برجسته ترین آنها عبارتند از نکات و اشارات مبرم اجتماعی، تاریخی، سیاسی ، عرفانی، اخلاقی، مذهبی، داستانی،پند و اندرز و عشقی. اینها هر یک شنیدنی و خواندنی بوده وبسا که روح رابه نوازش میگیرند. خوشی می آفرینند و چاشنی لحظات میگردند. دلیلش هم بیشتر اینجاست که زبان و بیان درحد سلاست و روانی خود قرار دارند. یعنی همچو رودبار ملایم و زلالیکه در موسم بهاران همراه با ترنم میان مرغزاری جریان داشته باشد.

بحث و تبصره روی کلیه موضوعات این مجموعه، در خلال مقالتی از امکان بدور میباشد. پس بجا خواهد بود که نکته یی چند از مسایل اجتماعی را نشانی کرده و در آن باب مختصر صحبتی داشته باشیم. اگر چه باور کامل دارم مبنی بر اینکه پژوهش و نگارشم در زمینه فراگیر و همه جانبه نیست . مگر آنچه در توانست، فرآورده هایم را همراه با کمال ادب وفروتنی پیشکش حضور شما بزرگان ادب و فرهنگ میدارم .

طوریکه اشاره گردید وشما خود نیک میدانید ، انسان موجودی است اجتماعی و برخوردار از جهش و تکاپو. سکون و رکود را جایزنمیداند،زیرا خمودی و انجماد، مرگ است ونیستی. بنابر همین قانونمندی طبیعی و اجتماعی ، مختومقلی فراغی را نیز در کناراشعار، انسانی پویا ، مقاوم و با قامت افراشته مینگریم که در برابر نابسامانی های اجتماعی و بیداد حکام سرفرود نیاورده است. چرا که فراغی انسانی بود، باورمند به آینده و قلبی داشت مالامال از آرزو های بی پایان . او در این مصراعها وضاحت میدهد که قلب چه کسی در پی کدام آرزوی میتپد:

نابینا در حسرت دنیاست

وفقیر، در آرزوی جشن عروسی با آبرو

ومفلوج در حسرت راه رفتن (ص۲۶۶)

ظلم و تاراج روزمندان و اربابان قدرت، هریک به نوبۀ خود، انگیزه هایی بودند، که پایه مقاومت و امیدواریها را درنهاد فراغی هستی ریختند. او بیداد زمان و اشخاص را با گوشت و پوست احساس نموده و طعم زهراگین اسارت را چشیده است. قیل و قال آموزگاران مدرسه و ایجاد پرابلم ها برای او، سبب گردید تا از یاران و سرزمین خویش جبراً دوری گزیند. فراقنامۀ ذیل شاعر درواقع نمایانگر حالات باطنی میباشد:

کسی که از ایلش دور می افتد؛

آه کشان ، دیارش را می جوید .

کسی که ازراه جدا میشود؛

درتلاش بازیافتن راه است.  (ص۲۵۹)

پیامد زشت و ناهنجاری که روان و نیروی فراغی را به شدت ضربه زد و اثر نامیمون از خود برجا گذاشت ، همانا شکستی بود که شرایط اجتماعی و ستم دوران در رابطه به عشق معصومانه اش بروی تحمیل نمود و سرش را به سنگ نا امیدی کوبید . او در آتش محبت دخت بی آلایشی به نام «منگلی» میسوخت . مرغ دلش در قفس سینه به شدت پر میزد، تا مگر به گلستان وصال پرواز داشته باشد . اما دریغا که او را نگذاشتند تا اسپ مراد را باری مهمیز نماید و به سرمنزل آرزوها فرود آید . چار وناچار به کنجی خزید و سر به زانوی غم هجران نهاد. فراغی این سوز و گداز را چنین به زمزمه گرفت:

سرود هایم  از دست رفته است

توگویی جان از تنم پرواز کرده است

و «منگلی» من، با چشمان اشکبارش

آتشی در دلم به پا کرده است (ص۶)

وباری تیغ ستم، جگرگاه دوبرادرش را ناجوانمردانه درید و از نعمت حیات محرومشان ساخت. هنوز این جراحت التیام نیافته بود، که یگانه فرزند شاعر را مرگ به کام خود فرو برد. حوادث ناگوار مذکور، روح حساس فراغی را دستخوش طلاطم نمود وکلامش را با دود حسرت آگنده ساخت. باوجود پرابلم ها ومصایب جانکاه ناشی از رخداد های اجتماع بی مروت ، قامت افراشتۀ این مرد باثبات هرگزبه خم نیامد او از قله های شامخ تاریخ وفرهنگ، اجتماعش را بادقت زیر نظر داشت. طبیعت و جامعه را بزرگورانه به داوری میگرفت . معقول و سنجیده گام بر میداشت .جانب ناملایمات شجیعانه میتاخت. حتی در بسیاری موارد بروی پرابلم ها لبخندزهراگین میزد. انسانهای خود کامه را سرزنش میکرد و ادب میداد؛ چنانچه میگفت:

ایکه بر اسپ تیز پا سوار میشوی

و محبوب زیبا را درآغوش میکشی

آیا خواهی توانست آنها را به همرای خود

به دنیای جاودان ببری

اگر با ایمان بروی، بزرگ مردی خواهی بود

وکسی که بی ایمان بگذرد، نامرد حقیقی است (ص ۱۰)

مختومقلی فراغی، با سلاح نیرومند عقیده و ایمان به آوردگاه بیداد اجتماعی و زشتی ها رفت . او در این باب می اندیشید که چرا انسان مرتکب بیداد در اجتماع میگردد . درحالیکه بشرخود خلیفه و نایب خداوند(ج) بروی زمین است و همۀ موجودات تحت فرمان او . به گفتۀ مولانا جلال الدین محمد بلخی مبنی براینکه:

تاج کرمناست برفرق سرش

طوق اعطیناست آویز برش

جوهرست انسان و چرخ او را عرض

جمله فرع و پایه اند و او عرض

بحر علمی در نمی پنهان شده

در سه گزتن، عالمی پنهان  شده

پس هیچ انسانی را بر سایر همنوعانش برتری نیست، الا به تقوی ، دانش و حسن سلوک.

فراغی با سخنان گهر بارش که از چشمه سار شفاف دیانیت و انسانسالاری سیراب میگردید ، با تمام نیرو در پیکار علیه زور مندان انسان ستیز میشتافت، تا باشد آنان را بر سر جایشان قرار دهد. او میگفت که نیک و بد را هر آیینه پاداش و پاد افراهی درپی است. شاعر در این راستا، تصویر روشنی از ستمگران و ستم کشان در برابر ما قرار داده و هوشدارش به آدرس جفا پیشه ها چنین است:

قطرات اشک بینوایان

کوهها را به آتش خواهد کشید

صخره ها را آب خواهد کرد

و ستمگرانی که بر بینوایان ستم روا میدارند

در روز محشر، ازدفتر شان میتوان شناخت (ص ۲۵۲)

همچنان سروده است که:

چه برده هایی که در دست ستمگران

بدتر از سگان با آنان رفتار میشود (ص ۲۶۵)

ابیات ذیل او نیز شایان دقت میباشد، زیرا در اینجا بیداگران اجتماع را به باد تمسخرگرفته است:

از قول مختومقلی به «بیگ ها» بگویید

زمانی خواهد رسید که درروشنایی کامل ماه

که روی ستاره‌گان را نیز میپوشاند

رسوای عالم خواهید شد (ص۹)

فراغی از بس ستم اجتماعی و جور حکام را دیده و نفرت ازانها بدل داشته، بدین نکته باور مند شده که اینچنین شیوه، همانا خاصیت دون صفتان و کسانی میباشد ، که آداب اجتماعی و جوانمردی را فراموش نموده اند . او زینروجهت مخالف آنانرا برگزیده است. او در خلال اشعارش، انسانیت وجوانمردی را نیز میستاید؛ زیرا جوانمرد کسی را گویند که تکیه بر منافع اجتماع و میهن داشته باشد. سود شخصی را بر منافع جمع ارجحیت ندهد. ایمان و ارادۀ خار آیین داشته باشدو از همین قبیل ها . شاعری در این مورد سروده است:

جوانمردی از کار ها بهتر است

جوانمردی از خوی پیغمبر است

دوگیتی بود بر جوانمرد راست

جوانمرد باش و دو گیتی تراست

نقطۀ مقابل فتوت و جوانمردی، در واقع  خصلتی است خسیسانه، نا پسند و مغایر ارزشهای اجتماعی و کرامت انسانی. این عادت و روش نامیمون یعنی نامردی را فراغی نکوهیده و دارنده صفت مذکور را تشهیر میکند. نقاب از چهره اش برمیدارد و رسوای عام و خاصش میسازد. به این ابیاتش نگاه کنید:

نامرد اگر رییس قبیله یی شود

دست و پایش را گم خواهد کرد  (ص۲۵۵)

و جالب اینکه میگوید:

اما نامرد تابوی حادثه یی را می شنود

بی درنگ به پناهگاهی می گریزد  (ص۲۵۵)

و باری فراغی درخطاب به خویشتن سروده است:

مختومقلی! چرخ روزگار خواهد چرخید

وتو زمانی، سودایی را که دچار آنی خواهی شناخت

برای نامرد ایل و سرزمین معنایی ندارد (ص ۲۵۶)

مختومقلی فراغی نه تنها روی نابسامانی های اجتماعی و عملکرد نابخردانه و دوراز انصاف و مردانه‌گی اشخاص وگروهکها انگشت انتقاد گذاشته وبا شدید ترین لحن ایشانرا میکوبد . حال آنکه از گردش زمان که به سود اشخاص بد ونامرد حرکت میکند، شکوه ها دارد. زیرا همین گردش دوران «یکی را میدهد صد ناز ونعمت» اما هزاران تن دیگر را«قرص جو آغشته در خون» مضمون زیبا وسادۀ فراغی خود اینک مؤید گفته های ماست:

یکی نانی برای خوردن نمی یابد

یکی جا برای انباشتن

یکی جامۀ ساده نمی یابد

اما یکی در پی شال ترمه است (ص۹)

ویا:

چه کسان حله ها در پوشیده اند

چه کسان از جامۀ ساده محرومند

چه کسان گوهر می اندوزند

چه کسان تن به جبر داده اند

چه کسان نافرمان (ص۲۶۶- ۲۶۷)

و اینک راز دیگری را نیز چنین آفتابی میسازد:

چه کسانی تا جهای طلایی بر سرشان

چه کسان ، سائلانی نیازمندند

یکی نانی برای خوردن نمی یابد

یکی جا برای انباشتن

مصیبت دوران نه تنها پنجه به سوی فراغی دراز نموده بود . در حالیکه بسا از شعرای زبان دری نیز از کجروی های چرخ نالیده اند. مسعود سعد سلمان را همین گردش دوران، از اوج شادمانی، به خاک سیاه قرار داد؛ چنانچه عمری را در زندانهای تاریک سو، نای و دهک به خواری و زاری گذرانید . ناصر خسرو بلخی را آوارۀ درۀ همگان ساخت . از همین قبیل چندین فرزانه دیگر را نیز. گویا بدینترتیب شهد حیات را درکام شان روزگار مبدل به شرنگ ساخت. فراغی نبرد خود را با فلک کینه توز اینطور آغاز نموده است:

بر دلم ماند که ستیزی با تو آغاز کنم

یا تو مرا برزمین زنی

یا من سر از تنت جدا سازم

و یا دربازار

چون استخوانی پیش پای سگان بیندازمت (ص ص۲۱۱- ۲۱۲)

همراه با این مخاطب فراغی که درواقع روی سخنش «انسان» من حیث کل میباشد، نبشته خویش را حسن ختام می بخشیم. او در این ابیاتش باز هم ازجفای فلک یاد مینماید:

ای انسان !

ازآن روز که پا به این دار عدم گذاشته یی

از دست فلک چه کشیده یی

جز خواری وزاری …  (ص۲۶۵)

www.ulkamiz.ir

 

 

 

 


نمایش بیشتر

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا